نی نی خوشگلای من
این هفته نذری داشتم چند ساله نذر بودن معین داشتنش سلامتیش کردم

و هر سال شله زرد میپختم اما امسال تصمیم گرفتم عدس پلو درست کنم

و با اینکه قابلمه هم کوچیک شد و خیلی سخت گذشت تا عمل اوردمش

اما خیلی خوب شد و معین هم یکی رو پیدا کرد که ببرن پایین شهر

بدن به فقرا که اینش لذتش برام از همه چیز بیشتر بود.

یکی دو روز که سرگرم این کار بودم و دیگ اوردن و دیگ شستن

و خلاصه بقیه کاراش.

یه روزم که غوره گرفتم واسه ابغوره و پاک کردم و بردم ابگیری.

اما هفته قبل یه شب خونه دکتر ابراهیمی به صرف افطار و شام دعوت بودیم

اینقدر اونجا همه با علم و اگاهی های خودشون حرف زدن من توشون خجالت کشیدم

که هیچی نیستم و نه سواد درست حسابی دارم و توی اون جمع تنها کسی که

دکتر نبود من بودم.

خلاصه این هفته هم قرار شد بیان خونه ما و من دعوتشون کردم.

مخصوصا که رییس شبکه و رییس بیمارستان معین اینام تو اون جمع بودن و

معین خیلی دوست داشت حتما دعوتشون کنیم و اونام خیلی مشتاق رابطه

با ما بودن و مخصوصا از معین و سهیل و رابطه شون کلی تعریف میکردن

و میگفتن و میخندیدن.

وقتی اینجور جاها میبینم معین این همه مایه افتخاره

وقتی میبینم هنوز یه سال نشده اومدیم شهر جدید ولی هر کی میبینتش

هر کی یه بار باهاش برخورد میکنه عاشق کردار و رفتارش میشه

انگار تو اسمون بال میزنم از اینی که هست عاشقترش میشم 

خراب ترش میشم اونا ازش تعریف میکنن و من زندگی میکنم.

خلاصه به من قول چمعه شب دادن و منم تصمیم گرفتم 

حالا که تو علم و دانش هیچی ندارم حداقل سفره خوشگلی بندازم

که چشمگیر باشه خدایی دو روز تمام اومدم رفتم و هلاک شدم.

مخصوصا جمعه ظهر که اولش اومدم پیتزا پیراشکی سرخ کنم

روغن برگشت روی دستم و کلی دستم سوخت

بعدم به یک ساعت نکشیده یه کتاب سنگین دارم که جلدش چوبیه

و خیلی وزنش زیاده اومدم بلند کردم بردارم از دستم افتاد و محکم خورد روی پام.

یعنی فکر نمیکنم توی عمرم ایقدر ناله زده باشم از درد

از شدت درد گریه میکردم پام فوری باد کرد و معین کمک کرد نشستم تو ماشین

و د بدو واسه بیمارستان.

حالا قراره شب سی نفر مهمون بیاد بنده با پای زخمی توی بیمارستان

نشستم واسه  رادیولوژی.

خدا رو شکر فقط روی پام یه ترک مویی ورداشته بود و حتی نامردا اتل هم نکردن.

همین جوری برگشتم خونه ولی دیگه معین نذاشت زیاد کار کنم

و همین جوری خورد خودش کمک کرد و سهیلم اومد پایین کمک

و خودمم لنگان لنگان کارامو کردم 

و بالاخره مهمونا برای افطار رسیدن.

سفره افطارم خیلی خوشگل شد و همه  کلی خوششون اومد

شامم همین طور که عالی شده بود و حالا تو یه پست دیگه ازشون عکس گرفتم

براتون میدم.

اما هنوز سفره شام درست و حسابی جمع نشده بود که دیدم زنگ زدن

و خانواده دکتر لشکری که من اصلا دعوتشون نکرده بودم

و بالاخره نفهمیدم چطور فهمیده بودن ما اون شب مهمون داریم

و واسه اولین بارشون که اومده بودن خونه ما وارد شدن.

و خیلی راحت گفتن دوستان گفتن مهمون دارین مام دیدیم 

دعوتمون نکردین گفتیم خودمون به جمع تون اضافه شیم حالا 

نفری یه لقمه کمتر.............

معن این مدت که اعصابمون داغون بود راجب خانوم دکتر لشکری واسم

چند باری حرف زده بود و گفته بود که زیادی سر راهش سبز میشه

و توی بیمارستان تابلو بازی درمیاره و همش به بهونه های مختلف سعی داره

نظر معین رو نسبت به خودش جلب کنه.

گفت من یه  سری که با رییس بیمارستان بودیم یه اشاره کردم

و یه گوشه ای بهش دادم که این خانوم برخوردش اینجوریه با من

گفتم مبادا فردا چیزی برامون درست کنه

ایقدر به متانت معین ایمان دارم که اصلا این قضیه واسم مهم نبود

و گفتم ولش کن محلش نده خودش میره و دیگه خیلی راجبش صحبت نکردیم

اما معین  هر بار که صحبت رفتنش به بیمارستان تخصصی کودکان

میشد میگفت زودتر برم از دست این تحفه هم خلاص شم

میترسم از ابروم همش جلوم سبزه کادر بیمارستان متوجه 

برخوردای سبک و جلفش شدن.

حالا بیام بهش هم تذکر بدم شوهرش تو بیمارستانه 

فردا چیزیم برامون جور میکنه بیا درستش کن.

زندگی شم از هم میپاشه .

حالا مونده بودم به اون شبی چطور ادرس خونه ما رو که تا حالا

اصلا نداده بودیم بهشون پیدا کردن.

معین پرسید ادرس رو چطور پیدا کردین و خانوم دکتر گفت

من یکی دو بار که ازاینجا رد شدم شما رو دیدم ماشین رو از پارکینگ اوردین بیرون

مطمئن شدم اینجا خونه تونه.

که حالا اخر شب سهیل و معین به این نتیجه رسیدن که احتمالا

هواسشون نبوده افتاده دنبالشون.

چون معین اصلا ماشین بیمارستان نمیبره و ماشین همش دست منه

و با ماشین سهیل میرن و میان ویا صبح زود پیاده میرن و میرن توی پارک میدون

بعد میرن بیمارستان.

بماند با اینکه اصلا از وجودشون توی خونه مون خوشم نیومد

ولی باز میز رو چیدم و غذا ها رو گرم کردم و براشون اوردم.

خدا قهرش نیاد ولی بعضی وقتا بعضی از بنده هاش نمیدونم خودشون احمق هستن

یا ادمو احمق فرض میکنن من خودم باشم هیچ وقت روم نمیشه

اینجوری وارد حریم زندگی یکی بشم.

شام خورده و نخورده خانوم دکتر نشست یه جایی روبروی معین

و زل زد بهش و گفتن و شوخی کردن باهاش

در حالی که معین اصلا تحویلش نمیگرفت و همش حواسش 

به من و پای من بود که بیام و برم و سعی داشت خودش از 

مهمونا پذیرایی کنه  و همش بهم میگفت شما بشین خانومم

من هستم .

نشستم پیش خانوم دکتر ابراهیمی و یواشی گفت

چقدر متنفرم از این خروس بی محل بگو اخه کی تو رو دعوت کرده

که اینجوری جمع ما رو ریختی به هم.

حضورش عین انگله.

ابروی خودش رو توی بیمارستان جلو همه برده.

دکتر جای برادرمه خدا میدونه یکی نیست توی بیمارستان

که این خانوم رو تف و لعنت نکنه خدا رو شکر اینقدر دکتر عاقله

محل سگشم نمیده 

نیگاش کن خدا بکشتش بچه هاش نشستن جلوش 

چشم از تو چشم اقا معین بر نمیداره.

ببین داره چه افتضاحی به بار میاره .

گفتم معین اگه یه خانومی بگو کلا بدون لباس بشینه جلوش

شاید دو ساعتم باهاش صحبت کنه ولی محاله نیگاش کنه

و متوجه بشه بی لباسه مهم نیست این دفعه هم من که 

دعوتش نکردم ولی مطمئن باش معین خودش کاری میکنه دفعه اخرش

باشه میاد خونه مون.

خانم دکتر گفت اره بخدا رو وقار اقا معین همه بیمارستان سرشون رو میدن

همه به جانش قسم میخورن اینه که جلفه و سبک بازی در میاره.

خانوم دکتر ابرترابی انگار متوجه برخورد خانوم دکتر لشگری شده بباشه

به اصرار دعوتش کرد که بیاد سمت ما و پیش ما بشینه

اما خانوم دکتر لشگری اومد پیش من نشست و گفت

خوش به حالت دکتر چقدر دوست داره

چقدر خوشگله شوهرت بلا بگیری ایشالا

اینو از کجا پیدا کردی اخه تو بدت نیاد ها خیلی از تو سر تره

تو چی کار میکنی که این اینجوری نگاهت میکنه اصلا یه جوری نگاهت میکنه

ادم ارزو به دل میمونه یه بارم اینجوری ما رو نیگا کنه

ادم حس میکنه هر لحظه میخواد واست بمیره

گفتم خدا نکنه نگید اینجوری زیبایی رو خدا میده 

معین منم فکر کنم تو صف زیبایی اول نفر بوده و سهم بیشتری از خدا گرفته

اصلا بدم میاد از این جور ادما از این جور طرز برخوردا که سرک میکشن تو زندگی مردم

ببین زنه سرتره یا مرده

گفت بخدا راست میگم خانوم دکتر دقت کردی این نمیدونم چی خورونده به این شوهرش

اصلا انگاری هیچکی رو نمیبینه جز خودش

و خانوم دکتر جوابش رو داد که اینو میگن رسیدن به کمال زندگی

اینا به جز همدیگه هیچکی رو نمیبینن عاطفه جونم همین جوریه واسه دکتر

من تا حالا ندیده بودم  واقعا کسی این همه سال از زندگیش بگذره

و اینجوری عاشقانه شوهرش رو نگاه کنه

معمولا خانوما چون زیر بار مسوولیت زندگی هستن زودتر خسته میشن

ولی ماشالا عاطفه جون همون نمونه اش سفره امشبش

نشون داد که چقدر به زندگیش عشق میورزه.

من عاشق اینم با شما رفت و امد کنم واقعا محیط خونه تون خودتون خیلی گرم هستید

دلم میخواد ازتون درس بگیریم از خودتون از برخوردت ما با معین

من یه داد میزنم سر دکتر و بچه ها دنبال سوراخ موش میگردن

ولی از سر شب شما رو نیگا میکنم هر یه معینم که میگی

هزار تا معین از دهنت میفته ایشالا که خوشبخت باشید

و ما رو هم یه گوشه ای توی جمع تون پذیرا باشید

حالا خانم دکتر ابوترابی حداقل هفت هشت سال از من بزرگ تره.

خانم دکتر لشگری مونده بود چی بگه باز دهنش وامونده شو باز کرد

-نمیدونی چقدر 

دوست دارم اتاق خوابتون رو ببینم میشه؟خواهش میکنم؟

همین جوری مونده بودم چی جوابش رو بدم 

گفتم خواهش میکنم بفرمایید 

رفتیم با هم کامل اتاق هامون رو دید زد و برگشتیم

معین نگاهیم کرد و گفت زیاد راه نرو عزیز دلم پات اسیب میبینه 

سعی کن بشینی بعدا اذیتت میکنه ها.

خانوم دکتر امون نداد و گفت وااااااااااااااااااااای

دکتر کم لی لی به لالاش بذار چیزیش نیست که خودشو واسه تو لوس میکنه

عشوه میاد ناز میریزه شما باید دچار مکر زن جماعت نشی.

معین چشم دوخت تو چشمام با یه لبخند قشنگی نیگام کرد و

گفت لی لی به لالاش میذارم تا هر چی میتونه

خودشو واسم لوس کنه چون خراب همین لوس شدنشم

معشوقه من مکر نداره مکر رو اون زنی داره که خودشو واسه 

مرد غریبه به دور از چشم شوهرش لوس میکنه.

که البته اینجور خانوما لایق معذرت میخوام تف هم نیستن

معشوقه من وجودش  با ناز درست شده ناز نمیکنه.

اطرافیان نذاشتن حرف معین تموم شه و همه با هم گفتن

وووووووووووووووویوهوووووووو  و دست زدن براش.

دکتر ابوترابی گفت من از دکتر حمیصی قصه عشق شما رو شنیده بودم

ولی دیگه فکر نمیکردم اینجوریم خراب باشی دکتر

معین گفت:من یه جور خرابشم که هیچ وقت اباد نمیشم.

تازه روز به روز ویران ترم میشم.

همه زدن زیر خنده و گفتن ایشالا عشقتون همیشه پایدار باشه

تنها کسی که حسابی اتیشی شده بود خانوم دکتر لشکری بود

به جای خانوم دکتر لشگری من خجالت میکشیدم

روم نمیشد حتی شوهرش رو نیگا کنم معذب بودم یه حال بدی

از اون طرفم خانوم دکتر ابراهیمی هی گوشم میخوند

اووووووووووووووخ دمت گرم دکتر دلم خنک شد

اخ که چه جواب بهش داد اخ نمیدونی عاطفه جون من این مدت

اصلا واسه زندگی شما ترسیده بودم میگفتم مرده یه وقت

نشینه زیر پاش این عوضی میومد پیشتون میدیدم اقا معین

چطور باهات برخورد میکنه دلم اروم میشد

صبح میرفتم بیمارستان میدیدم این کثافت اومدنش رو با

اقا معین و اقا سهیل تنظیم میکنه داغون میشدم.

خوب بهش گفت اروم شدم والا.

ده دقیقه نشد که خانوم دکتر لشگری سر درد رو بهانه کرد و

گفت حالش اصلا خوب نیست و نهایتا شوهر بد بختش رو باز راه انداخت

سمت خونه و خیلی با حالت بدی رفتن طوری که همه فهمیدن

و رییس بیمارستان معین اینا که از قضیه کم تا بیش با خبر بود

سری تکون داد و گفت من نمیدونم واقعا بعضی مردا انگار عرضه هیچ کاری رو ندارن

من نمیدونم اینو چرا طلاقش نمیده دردش چیه خودشم میدونه ها

یه سال دیگه ام بیمارستان  رجایی این همین جوری مشکل واسه ما

پیش اورد اخر سر کشیدیمش حراست تهدیدش کردیم که جلوی فلانی سبز شی

کارتم از دست دادی تا ترک کرد کلا مورد زیاد داره.

بنازم معین جان خوب جوابشو دادی.

فکر کنم رفت تا قیامت دیگه پشت سرشم نیگا نمیکنه 

خانوما یکی یکی گفتن اخه نمیدونی به عاطفه جانم چیا میگه

همش میگه شوهرت خوشگله چی به خوردش دادی چی کردی

معین گفت من یه تار موی عاطفه رو نمیدم تموم دنیا رو بگیرم

این کی باشه من عاطفه رو اسون به دست نیاوردم به اسون از دست بدم

من تو فاصله ای که بیمارستانم یا مطبم ده بار بهش زنگ میزنم

فقط صداشو بشنوم هزار تا درد داشته باشم اروم میگیرم.

بد بختی باز بغض کرده بودم خانوم دکتر دید و گفت واااااااااااااااای 

حالا اشکش رو در نیار عزیزم خوشحالم بخدا براتون

کم دیده میشه همچین عشقایی تو این دوره زمونه قدر خودتون و عشقتون رو بدونید

خداییشم عاطفه جون واقعا قشنگ صداتون میزنه

این کلمه "معینم" که به کار میبره واقعا زیباست 

دکتر عبادی گفت اقا اب زیر  خودتون نریزین یه کم دیگه ادامه بدین

باید پاشیم بریم ها اینا دلشون واسه هم تنگ شده.

همه زدن زیر خنده و خدایی دیشب بعد رفتن خانوم دکتر لشگری اینا

خیلی خوش گذشت بهمون.

قرار شد بیشتر با هم ارتباط داشته باشیم و با هم دیگه سفر بریم

+هرمز زنگ زده دعوتمون کرده واسه دوشنبه تهران باشیم

میگه فقط یه ساک لباس بردارید بلیط جایی رو گرفتم

با هم بریم سفر حتی نمیگه کجا فقط میگه بیاید متوجه میشید

احتمالا دوشنبه بریم تهران و تا اخر هفته هم نیستیم

+مامان اینده کجایی نگرانتم.

 

 

 

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 20:32 ] [ مرغ عشق معین ]
معین با اینکه همیشه همه واجباتش سر وقته

ولی از روزه گرفتن خوشش نمیاد و به دلیل تاثیر هایی که به قول خودش

هفده ساعت بی ابی و گشنگی و تشنگی روی بدن داره به روزه گرفتن منم

همش ایراد میگیره توی این چند سال زندگی باهاش حرف زدم که

روزه بگیره اما هیچ وقت قبول نکرد و گفت خدا گفته وقتی برای بدن ضرره

باید نگیری و گرفتنش گناهه منم وقتی میدونم چقدر برای بدن ضرر داره

نمیگیرم.

مپل پنج شنبه روزه کامل گرفت خودمم فکر نمیکردم بتونه تاب بیاره

اما وقتی خدا کرم کنه جوون و پیر نداره

شب که نمازش رو خوند برگشت روبروی معین نشست و گفت:

بابا میگم تو واسه کی نماز میخونی؟

معین گفت :واسه تشکر از خدا بابا جونم

-بابا خوب تو خدا رو قبول داری؟یعنی میگی خدا وجود داره؟

معی گفت:بله باا جون چطور مگه

-بابا قرانش رو چی؟دینی رو که پیامبر اورده چی قبول داری؟

معین گفت:قرانش رو بله دینشم در حدی که پیامبر گفته بله

ولی خوب بعضی جاها این دین رو تغییر دادن بابا جون

اونجاهایی که به نفع بنده تغییر کرده نه قبول ندارم

حالا چطور مگه؟

-بابا به نظر توی قران یا دین روزه جز اوناییه که تغییر کرده

یا نه خدا گفته.

همین جوری مونده بودم واسه حرفای مپل خدایا 

این بچه که همیشه ساکته چقدر میدونه.

هیچ فکر نیمکردم اونجوری با معین حرف بزنه

معین خیلی محکم گفت:روزه جز واجباته بابا جون 

تو قران بهش توصیه شده

_بابا مامانم همینو میگه 

میگه روزه جز واجباته یعنی ما اگه روزه نگیریم گناه کردیم

و خدا عذاب برامون نازل میکنه

ماان میگه پیامبر ما اینقدر لاغر بود که وقتی روزه میگرفت از شدت

لاغری سنگ به کمرش میبست

بابا جون تو که همه اینا رو قبول داری مریض اینام که نیستی

چرا روزه نمیگیری بابایی؟؟؟؟؟

دیدین یه وقتایی ادم شفای مریضی چیزی میبینه بدنش یه جوری میشه

تمام موهاش سیخ میشه دقیقا همون حالتی بودم.

معینم انگار خودش انتظار نداشت مپل اینجوری باهاش حرف بزنه

_بابا بخدا خیلی گناهه ها تو چطوری صبح زود پا میشی توی اون خواب خوشه

(اینو بگم که مپل نماز صبح خوندن واسش خیلی سخته و خوابالو میخونه)

بیدار میشی و میگی تا این سن هیچ وقت نماز قضا نداری

پس چرا روزه نمیگیری.ادم کافر میشه کفره بابا جون.

انگار قند تو دلم اب کرده بودن دلم خنک شده بود

تو دلم گفتم:نخوردی اقا معین گیر میدی به روزه گرفتن من؟

معین شروع کرد واسش توضیح دادن که این همه مدت بدن بی اب 

و بی غذا نه مغز کار میکنه درست و حسابی نه اعضای بدن 

خدا گفته وقتی ضرره نباید بگیری .

مپل:بابا مگه تو حالا روزه گرفتی که فکر میکنی واست ضرره؟

اوووووووووووووووووووووووووووووووووووخ اینقده خوش بود

اینقدددددددددددددددددددددددده خوش بود دلم خنک شد.

_بابا بیا فردا رو با هم روزه بگیریم اگه حالت بد شد دیگه نگیر.

معین دیگه نتونست هیچی بگه و به مپل قول داد که فردا رو روزه بگیره

تپل هم که چند روزی بود که چون مپلم روزه گرفته بود دلش میخواست روزه بگیره

داد زد منم میگیرم.

و خلاصه اینکه خانواده ما چهار نفری روز جمعه رو روزه بودیم

واسه اینکه سحری حسابی به دل معین بچسبه و تشویق شه بچه ام

براش جوجه کباب درست کردم و سر سفره سر انگاری گرمای خونه ما

صد برابر شده بود و میتونم بگم شیرین ترین و دوست داشتنی ترین سحری عمرم بود

در طول روز مپل هی بش میگفت:بابا اذیت نمیشی که؟

حال اینات بد نیست که؟

معین هی گفت نه ولی همون یه روز رو روزه گرفت 

و دیگه روم نشد بهش گیر بدم.

مپل شب که رفتم بخوابونمش تو گوشم گفت

مامانی خد با بابا قهره من دعاش میکنم که باهاش اشتی کنه.

بوسش کردم و بهش گفتم خدا هیچ وقت با بنده هاش قهر نیست

ماییم که قدر نعمت هاش رو نمیدونیم

تپل از او ور جواب داد اره داداش مثلا من زبان شدم اول نفر مدرسه

تو قدر پدر مادرتو نمیدونی نخوندی رتبه نیاوردی

مپل عین ببر بنگال از رو تخت پرید تو تخت تپل و در گیر شدن.

خلاصه جنگ بدون خون و خونریزی تموم شد و خوابیدن.

اما فردا تولد تپل مامانه تپلی که توی اوج استرس  بهم دادش

و هنوزم گاهی خودمو نمیبخشم که میخواستم از بینش ببرم.

هیچ وقت فکر نمیکردم این بچه اینقدر دوست داشتنی بشه

نتونم یه لحظه هم ازش جدا بشم.

تپل مامان عزیز دل مامان تولدت مبارک.

+اونایی که واسه تولد ممس زحمت کشیدن و تبریک گفتن

برن این سایت و هدیه ها و تشکر ممس رو ببینن

 

http://clinic.blogfa.com/page/index/

برید تو قسمت نوشته ها اونجا رو بخونین.

بعدم تو ادمه مطالب یه چند تا عکس از تپل گذاشتم

که اونایی که بهشون رمز دادم میتونن با رمز قبلی یعنی اخرین رمزی که دادم بهشون

برن ادامه مطالب.


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 17:5 ] [ مرغ عشق معین ]
 

دیشب برای روز تولدت


یک سبد ستاره چیده ام


تکه ای ازماه را


و یک شاخه نیلوفر


تو متولد می شوی


و من برایت لبخند می زنم


تولدت مبارک

 

 roses-desi-glitters-33roses-desi-glitters-33

 

مونده بودم این پست رو چطور و از کجا شروع کنم

خیلی فکر کردم حالا اینجوری شروع میکنم که

درسته این دنیاخیلی بی وفاس

درسته ما ادما توی این دنیا خودمون و خدای خودمون رو گم کردیم 

و همش دنبال دنیاییم ولی  باورکنین هنوزم هستن ادمایی که

از خودشون از زندگی شون ازخوشی هاشون از لذات زندگی شون

واسه خاطر دلخوشی دیگران میگذرن.

هستن ادمایی که حاضرن خودشونبه هم بریزن ولی بشینن

درد یکی دیگه رو گوش کنن شاید بتونن لحظاتی براش ارام بخش باشن.

هستن ادمایی که واقعا پول خرج میکنن  بی مزد و بی  منت واسه خاطر دیگران.

هستن ادمایی که حرمت خودتو شوهرت رو خانواده ات بچه هات رو

هیچ وقت  به خاطر هیچی لگد مال نمیکنن.

فکر کنم چهار سالی بشه باهاش اشنا شدم

اونی که از همون اولش ازش میترسیدم وحشتناک

ولی الکی و بدون هیچ اشنایی بهش ایمیل دادم که

میخوام عکس بچه هام رو بذارم تو مامان سایت

بهم  کمک میکنی؟

یه هفته نبود اومده بودم تو فضای مجازی.

از زمین و زمان میترسیدم

اصلا نمیدونستم خانومه یا اقا که جوابمومیده

بالاخره بعد یه هفته اومد و جواب ایمیلم رو داد

خودش از همون اولش فهمید چیزی  بلدنیستم

کلی تاکید کرد عکس نذاری رووبت ها

حواست باشه هاااااااااااااااااااا چت نکنی با غریبه ها

ایمیل ندی به هر کسی هاااااااااااااااااااا

از ماهی یه بار شروع شد و کم کم ارتباطمون بیشتر شد

خودمم نفهمیدم چطور شد که بهش گفتم لنگ دراز

اخه اولا میگفتم مهندس!!!!!!!!

شروع کرد مرد و مردونه فتوشاپ یاد دادن

ایمیل درست کردن چت یاد دادن حتی چی بگم دونه به دونه

و کلمه به کلمه ویندوز نصب کردن و این اخرام که کارمون به درس خداشناسی رسید.

کسی که خودش اونقدر به خدا نزدیکه که گاهی بهش غبطه میخورم

گاهی خدا رو شکر میکنم که یه همچین کسی رو نصیبم کرده

یه همچین دوست مجازی.

اسمش مسعود بود 

شد شریک تموم غم هام توی این چند سال

یار و رفیق شفیق غصه هام.

هر وقت از هر چی گفتم منو کشید سمت خدا

از دل بستن به خدا گفت از یاد خدا

از اینکه سختی های زندگیم ازمایش خداس

از اینکه اگه دل ببندم اینا سختی نیست

هر چی اشکال داشتم توی نماز توی دین توی خداشناسی

همه رو با دل و جون رفع کرد.

نمیدونم چی بگم راجبش هر چی بگم کم گفتم

کم کم از مسعود تبدیل شد به ممسی ابجی

برادری که بخدای احد و واحد حق برادری رو واقعا برام به جا اورده

و حالا 27 تیر ماه روزیه این جوون پاک سالروز تولدشه

و من با کمال شرمندگی و با دستای خالی

با چند تا از دوستا توی یه وبلاگ براش یه جشن کوچیک گرفتیم

خیلی خوشحال میشم اگه همه تون بیاین اونجا و

تولدش رو تبریک بگین.

 

www.daddyll.blogfa.com 

 

 

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 14:58 ] [ مرغ عشق معین ]
نمیدونم ماه رمضونا از دست معین چی کنم

ماه رمضون که میشه خونه ما بازار میوه و تره باره

قصابیه مرغ فروشیه نونواییه

اصلا سابقه نداره ظهر و شب بیاد خونه و یه نایلون بزرگ دستش نباشه

و خرید نکرده باشه

با اینکه از بیمارستان کلی فاصله اس تا بازار پا میشه میره بازار

و هر روز با یه نایلون بزرگ برمیگرده

و تا حرفم میزنم که چه خبره میگه هیچی نگو خریدم بخوریم

ماه رمضونه روزه ای بخور.

انگاری من دیو دو سرم و میتونم این همه میوه بخورم.

دیروز کلی هندونه خراب شده از تو یخچال ریختم سطل اشغال

احساس گناه کردم.

خلاصه مگه اقا معین گوش میده.

این روزا معین منتظره جواب بیاد و بدنش بیمارستان تخصصی کودکان

اه اونجا بره خیلی راحت تر میشه و یه ساعات خاصی میره و میاد

بعدم هم کلا شلوغ تره و خیلی از بیمارستان خودشون بهتره.

خدا کنه بدنش بیمارستان تخصصی کودکان.

براش نذر کردم ایشال اگه بدنش بیمارستان کودکان

شب بیست یکم نذری بدم حالا هر چی شد.

خبر بعدی که یه ذره بده اینه که خواهرزاده ممس از ارتفاع دو متری

افتاده و بد جور اسیب داده

طفلکی همش سه چهار سالشه و هم پاش شکسته و هم بینی اش

خیلی بی تابی میکنه و داره بد جور اذیت میشه

عکساشو دیدم خیلی ناراحت شدم

تروخدا برای شفاش دعا کنید.

خبر خوب بعدی این که زهرا عاشقانه های مسیحا زایمان کرده و

دونه انارش بالاخره دنیا اومد البته عجله داشت و بیست روز زودتر دنیا اومده

ایشال که قدمش براشون مبارک و پر از خیر و برکت باشه.

بعدش اینکه مدتیه توی طرف چپ پشتم احساس درد میکنم

درد به دست چپم کشیده میشه و خیلی اذیتم میکنه

تا دیروز صداشو در نیاوردم ولی دیگه دیروز امونم رو برید

و به معین گفتم و بعد کلی معاینه با سهیلم مشورت کرد

و بعد اینکه اقا سهیلم معاینه کرد تشخیص دادن اسپاسم عضلانی شدیده

ترسیدم قلبم باشه اخه بد جور نفسمم بند میومد.

خلاصه دو تا امپول نوش جان کردم و

از بعضی کارا و مخصوصا نشستن جلو کولر منعم کردن به شدت.

حالا قضیه اینه که من صبح ها مخصوصا بعد سحر

طوری تمام صورتم و گوشام گر میگیره که خیس عرق میشم

و همش میشینم جلو باد کولر.

امروز سحر مثلا خواستم کمتر جلو کولر بشینم دیدم نخیر نمیشه

اخر سر پاشدم روشنش کردم و نهایتا الان با درد سر میکنیم.

قضیه بعدی اینکه این چند روز دنبال یه کتابخونه ساده هستم واسه بچه ها

تو این خونه کمد داریم ولی قفسه بندی نشده و کتاب ها رو روی هم میچینم

و هر وقت تپل یه کتاب میخواد من باید کل کمد رو مرتب کنم

چون زلزله به پا میکنه اون روز به معین شکایتش رو کردم

و گفت تقصیر تپل نیست کتاب رو هم باشه همین جوری میشه

باید یه کتابخونه بخریم.

معین خودش یه کتابخونه داشت که برده مطب با خودش

و به جان خودم اگه دروغ نگم کتاباشو از منم بیشتر دوست داره و

عین گنج ازشون مواظبت میکنه.

حالا رفتیم یه کتابخونه خوشگل دیدم اپل بود اما وقتی قیمت کردیم

گفت 530 هزار تومان.

فکم چسبید زمین اخه چه خبره یکی دو تا هم معمولی دیدم که

زیاد جالب نبودن اما قیمت اونام باز بالا بود

اگه خریدیم براتون ازش عکس میذارم.

یادم نیست عکس خط تپل و مپلم گذاشتم اینجا یا نه

اگه نذاشتم یادم بندازین بذارم.

اما قضیه بعدی اینکه مدتیه از دست تپل نماز هام رو یواشکی میخونم

یعنی به محض اینکه میرم سجده میپره رو پشتم و میگه

اهااااااااااااااااااا مامان جون این همه میگی ما باید سنت پیامبر رو

رعایت کنیم بینم طاقت داری مثل پیامبر من یه ساعت رو پشتت بشینم

تو نمازت رو طول بدی که من بازی کنم و ناراحت نشم.

هر چی براش توضیح بده که ای هوااااااااااااار من درد دارم

گوشش بدهکار نیست و باز کارشو ادامه میده

از ترسم میرم تو اتاق ها درو قفل میکنم و نماز میخونم.

دیروز معین باهاشون راجب ازدواج صحبت میکرد

مپل گفت من هیچ وقت زن نمیگیرم با تعجب گفتم چرا؟؟؟؟؟

-واسه اینکه زن بگیرم مثل مامان نمیذاره خر و گاوو گربه و سگ و اسب اینا

بیارم تو خونه.

دهن منو میگی

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

اما تپل گفت ولی من میخوام زن بگیرم یه زن خوشگل بابا

معین گفت به به اون وقت کسی رو هم در نظر گرفتی دیگه حتما اره؟

تپل با افتخار تمام:

اره !ماااامااااااااااااااااااااان.

 

[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 10:24 ] [ مرغ عشق معین ]
پا شدم باز رفتم تو حموم یه دوش گرفتم  و اومدم بیرون

به محض اینکه از تو هال رد شدم عزیز جون به زبون خودمون گفت

به سلامتی دیوونه ام شده پسرم داره دق میکنه

این به فکر حموم رفتنه.

هیچی نداشتم بهش بگم ولی معین عین ببر زخمی اومد تو هال

داد زد  به تو چه مربوطه ها؟؟؟؟

به تو چه مربوطه؟؟؟؟کی پول اب و برقتو میده ها؟؟؟؟؟؟

مگه خودم نمیدم میخوام صد بار بفرستمش حموم

هولم داد سمت حموم و گفت برو حموم یالا برو حموم

مانی دوید سمتش و گفت داداش داداش فدات شم

چرا اینجوری میکنی

معین داد زد :میخواستم بفرستمش حموم به کسی چه مربوطه

راهمو گرفتم به سمت حموم ورفتم که باز برم حموم

که صدای وحشتناک زنگ همه رو از اون حال در اورد بیرون

یه نفر دست گذاشته بود رو زنگ و مگه ول کن بود

همه دویدیم پای ایفون صورت مامانم پشت ایفون تابلو بود.

سهیل دوید بره سمت در بپره بهش اما

معین در رو باز نکرد و گفت دارم واسش

نفهمیدم کی در رو باز کرد که مامانم رسید پشت در اپارتمان عزیز جون

و فقط هوار میکشید ظاهرا معین با یارو پلیسه بود کی بود هماهنگ کرده بودن

که اون شب رو بمونه و یارو خودش هم دل خوشی ازش نداشته ظاهراو

حتی از مامانم سند اینام برای ازاد کردن ساسان قبول نکرده بودن

و این مامانم رو اتیشی کرده بود و کشونده بود دم در عزیز جون.

معین دوید سمت تلفن و زنگ زد 110 و نشسته بود رو پله اشپزخونه عزیز جون

و هی لباشو گاز میگرفت.

صدای هوار مامانم کل ساختمون رو کشونده بود دم در عزیز اینا

چپیدم تو یکی از اتاق ها و یه گوشه زانوی غم بغل کردم

حتی نمیتونستم گریه کنم فقط وایسادم به تماشا بینم با هم چی میکنن

مانی اومد کنارم  بهش گفتم مانی اینا همه در مورد من بد فکر میکنن مگه نه؟

گفت الهی فدات بشم اینا همه شون تو بگو همه دنیا تو بگو خدا استغفر الله بیاد پایین

و بگه تو ناپاکی من دست رو همه شون میذارم و میگم نیستی

مامانت خیال ورش داشته داداش معینم مرده به غیرتش بر خورده

یه ذره باورش شده بهش فرصت بده خوب میشه

خودم وکالتتون رو به عهده میگیرم خودم پدرشو در میارم

حق تمام این سال ها رو میگیرم.

نمیدونم چقدر ولی خیلی طول کشید تا صدای مامانم خفه شد

معین رفت بیرون و باهاشون حرف زد.

کمی بعد شوهر مائده رسید نمیدونم چرا وقتی نگاهم میکرد

اینقدر ازش خجالت میکشیدم.

معین رو برد تو اتاق و دوساعتی صحبت کردن

قرار بود وقتی برمیگردیم شهر خودمون دسته جمعی بریم شمال

قرار بود مائده و عزیز جون اینا بیان زنگ بزنیم از اون ور مرسده هم بیاد

اون شب خیلی بد گذشت هیچکی نه یه لقمه نون خورد

نه خواب به چشم کسی اومد.

تا صبح همه بیدار بودن  هر چی اومدم و رفتم دیدم تو جا وول میخورن.

خودمم که از همه بدتر معینم که تا صبح سر بالکن عزیز جون اینا نشست

چند بار باهاش حرف زدم گریه کردم خواهش کردم

اصلا انگار نه منو میدید نه چیزی میشنید.

صبح بالاخره شوهر مائده به حرف اومد و کلی دعوامون کرد

که زندگی تون به این قشنگی پاشین برنامه شمالم به هم نریزین

ما بگذریم مرسده نمیگذره چشمتون در میاره  پاشین راه بیفتیم بریم.

انگار همه از خداشون بود از اونجا فرار کنن

هر کی یه جور شروع کرد به جمع کردن وسایلاش

خودم ساک لباس های سهیل رو جمع کردم.

اومد جواراباشو داد دستم یه لحظه چشممون تو چشم هم افتاد

از روزی که اینجوری شده بود از خجالت نگاهش نکرده بودم

مردم از خجالت سرمو انداختم پایین بلکه زودتر بره.

دستی به سرم کشید و رفت.

برگشتیم شهر خودمون انگار هواش بهتر بود ادم خفه نمیشد

مائده و شوهرش هی سعی داشتن جو رو عوض کنن

همه بهتر بودن اما معین فقط سکوت بود و سکوت

اون روز برنامه چیدن روز بعد بریم سمت شمال

معین گفت فرق نداره میریم بریم.

زنگ زدن مرسده هم خودشو رسوند و صبحش دسته جمعی حرکت کردیم.

چهار روز عذاب اور شمال  بودیم چهار روزی که

به خاطر مهمونام و ناراحت نشدنشون جرات نکردم خوب با معین حرف بزنم

روزی که دریا رفتیم کلی قسمش دادم گفتم اگه برات ناپاکم

بذار اب دریا پاکم کنه اگه میدونی برات پاک نمیشم

بی اینکه صدام در بیاد میرم سمت دل دریا.

جوابمو نداد ولی تا اخر سر که تو اب بودیم محکم دستمو گرفته بود

عذاب کشیدم تا برگشتیم و مهمونام رفتن هیچ وقت اینقدر از مهمون داشتن

بیزار نبودم.

مهمونا رفتن و ما تنها شدیم و روزی چند بار با معین حرف زدم

خواهش کردم التماس کردم تا بالاخره دلش باهام همراه شد

هر چند هنوز زیاد تو فکره ولی عشقمون برگشته توی خونه

خونه مون مثل اون روزای سخت سرد نیست.

شنبه صبح دادگاه داشتیم .

مامانم از دست سهیلم شکایت کرده بود مانی وکالتمون رو به عهده گرفت

میخواستیم جمعه برگردیم که چهارشنبه عزیز جون

زنگ زد گریه و زاری که بازم صاحبخونه زنگ زده گفته تکلیفمون رو روشن کنین

معین گفت برگردیم بلکه فردا بریم دنبال کارش .

پنج شنبه صبح قرار داد خونه عزیز جون رو با 120 هزار تومان اضافه اجاره بستن.

معین گفت با این قیمت خونه بهترم پیدا میشد ولی حال و حوصله اثا ث کشی نیست.

خلاصه عزیز جون دل راضی شد و  موندیم تا شنبه صبح

با اینکه ما یه رب دیر هم رفتیم ولی نزدیک چهل دقیقه منتظر شدیم

تا صدامون زدن و رفتیم تو.

مانی بهم گفت هر چی ازت پرسیدن بدون گریه کردن درست و حسابی

فقط راستش رو بگو محکم و استوار که خوشم بیاد ها

بینم چی میکنی

مامانم امون نمیداد هیچکی حرف بزنه قاضی رو هم

کلافه کرده بود خودش یه پا وکیل بود

خودشم باورش نمیشد مانی وکالتمون رو به عهده داشته باشه

مانی هم اینقدر با ادب و تربیت صحبت میکرد کیف میکردم.

مامانم که میدید مانی صحبت میکنه و قاضی اونجوری بهش گوش میده

داد میزد من اصلا از دست اینم شکایت دارم

این برادرشه هر چند معلوم نیست باباشون کیه

یه جوری با ساسان صحبت کردن کلا قاضی رو گیج کرده بودن

مامانم میگفت دخترم زن  خواهرزاده ام بود

این پدر سوخته نشست زیر پاش اواره اش کرد

ساسانم وقتی صحبت کرد گفت خواهرم رو سر کثافت کاری خودشون به قتل رسوندن

هی میخواستم حرف بزنم مانی بهم اشاره میکرد هیس

قاضی گفت یعنی ایشون اول خانوم شما بودن؟

مامانم گفت اره اقای قاضی این بی پدر مادرا نشستن زیر پاش

نمیدونم با چی خامش کردن

مانی اجازه خواست و شروع کرد به صحبت کردن و شناسنامه منم

دستش بود داد تحویل قاضی و گفت اینا خودشون بریدن و خودشون دوختن

و کامل همه چی رو توضیح داد قاضی هم گفت خانوم چرا شما پس دروغ میگی

مامانم میزد تو سینه اش و گریه کنان ناله نفرین میکرد

که ما میخواستیم عقد کنیم اینا یه دفعه عین علف سبز شدن

اخر سر قاضی داد زد پاشو برو بیرون خانوم

پاشو برو بیرون .

مامانم ساکت شد و دیگه صداش در نیومد.

میترسیدم از اینکه نوبت من بشه از اینکه بخوان چیزی ازم بپرسن

ولی بالاخره رسید و من باید جواب میدادم

کل ماجرا رو باز تعریف کردم .

وسطش مامانم میگفت اقای قاضی تهدیدش کردن

به رنگ صورتش نگاه کنین ترسیده داره دلش میترکه

اصلا من از این اقا شکایت دارم این بهش گشنگی میده

نون نمیاره تو خونه دخترم شب و روز گشنه اس

یه کیلو میوه نمیاد تو خونه شون سال تا سال.

نمیدونم اون همه زبون رو از کجا اوردم  ولی شروع کردم

-من تو زندگیم هیچ مشکلی ندارم خیلی هم خوشبختم

دارم کنار شوهرم بهترین زندگی رو میکنم از دست همین خانوم

(دلم نیومد بهش بگم مامان)فرار کردم رفتم جای دیگه

ولی دست بردارم نیست تا برمیگردم مزاحممون میشه

تنها مشکلم تو زندگی ایشونه دائم مزاحم زندگی ماست

این اقام که ازش متنفرم البته اگه بشه اسم اقا رو گذاشت روش

دائم تو زندگی ما پا میذاره تا میرم خونه پدرم علافه بیکاره

مزاحمم میشه.

من یه تار گندیده شوهرمو نمیدم تمام زندگی مادرم رو بگیرم

داد مامانم باز رفت هوا

از همون فاصله تف میپاشید بهم ساسان دستشو گرفته بود

و وادارش کرد بشینه

گریه کنان گفتم من کنار شوهرم خیلی زندگی خوبی دارم

فقط اینان که مزاحمم هستم الانم روزی هزار بار از خدا مرگ

این خانوم رو میخوام هیچ راهی ندارم واسه خلاص شدن از

دست خودش و حیله هاش

فقط خدا از رو زمین ورش داره.

مانی نذاشت ادامه بدم و خودش شروع کرد و باز برای قاضی توضیحاتی داد

سهیل طفلی هم که رسید پای محاکمه توضیح داد که واسه خاطر

دفاع از ناموس  برادرش وارد اون خونه شده .

اینقدر قشنگ حرف زد که با حرفاش فقط گریه کردم

به قول خودش دیروز تو ماشین بهم میگفت مگه روضه میخوندم

اونجوری گریه میکردی.

وقتی رسیدیم دم در دادگاه مامانم شروع کرد فوش دادن

ساسانم که خیانت ازش میباره هی میگفت خاله جون با اینا دهن به دهن نشو

اخرش از دستشون سکته میکنی هاااااااا.

کفرم در اومد از این همه خیانت و دورویی

داد زدم به درک بذار سکته بزنه دنیایی خلاص شه

من  خلاص شم همه خلاص شن خدا کنه بمیره خدا کنه خبرش بیاد

معین دستمو گرفت و نشستم تو ماشین.

از مانی خداحافظی کردیم و مستقیم حرکت کردیم سمت شهر خودمون.

با معین صحبت کردیم قول دادیم به هم این قضیه رو کامل

از ذهن مون خارج کنیم و تنها هدف زندگی مون بشه با عشق زندگی کردن و

پرورش و تربیت صحیح بچه هامون.

قول دادیم به هم هیچ وقت دلامون از هم جدا نشه

ازش قول گرفتم تحت هیچ شرایطی خودش رو  و نگاه مهربونش رو ازم نگیره.

بهش قول دادم دیگه حتی از سرکوچه خونه پدرم هم رد نشم

و هیچ وقت بهشون فکر نکنم.

بهش قول دادم بشم زن زندگیش.

میخوام  بهش کمک کنم تا خودش هم زودتر این قضیه رو فراموش کنه

خونه مون از روزای قبل هم گرم تره.

زندگیم قشنگ ترین زندگی دنیاس

مردم بهترین مرد دنیا

جونم فدااااااااااااااااااااش.........

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 11:32 ] [ مرغ عشق معین ]
گریه و زاری عزیز جون تمومی نداشت

متوجه شدم صاحبخونه زنگ زده و گفته به دکتر بگید یا خونه رو بخره

یا خالی کنین میخوام بفروشم.

حالا بد بختی ما این نبود که عزیز جون از این ناراحت باشه که 

مجبوره اساس کشی کنه بد بختی این بود که خونه خودتو که فروختی

حداقل اینو واسه من بخر یه پس اندازی هم واسه خودت میشه.

معینم قاطی کرده بود که من از کجا بیارم و نمیتونم و

حتی بتونم هم خوشم نمیاد از این خونه که بخوام با قیمت دو برابر

بخرم سرمایه گذاری بخوام بکنم چرا اینجا؟؟؟؟؟

و حالا باز عزیز جون گیر داده بود که اگه از خونه خوشت نمیاد

واسه چی برای من گرفتیش؟

کلا یه وضعی بود با خودم فکر میکردم الان ممکنه

یه بلای  دیگه هم نازل بشه و شاید اصلا چهار طبقه ساختمون

بریزه پایین.

تو همین حرفا بودیم که شوهر ماعده برگشت و با معین

دل عزیز جون رو یه جورایی راضی کردن .

من که کلا گیج میزدم و اصلا حال خوشی نداشتم.

همه اینا به کنار که هنوزم وضعیت عزیز جون مشخص نیست

و یارو یه بار میگه دویست تومان اجاره رو اضافه کنید 

و یه بار میگه نه میخوام بفروشم.

گاهی وقتا یه چیزایی هست که خیلی ادمو دلتنگ میکنه

حتی گفتنش هم باعث میشه از همه بچه های  نت خجالت بکشم

ولی اتیشی که افتاده به جون زندگیم یه جوری امونم رو بریده

یه جوری منو متهم به گناه کرده که نمیتونم تو چشم کسی نگاه کنم

چه برسه بخوام تو محیط و دنیای واقعی خودم پیش کسی اروم بگیرم

اما اصل قضیه از اینجا شروع شد که از ترس اینکه مامانم یه وقت شر و شور راه نندازه

گذاشتم روز اخر یعنی پنج شنبه که میخوام برگردم برم یه ساعتی ببینمش 

و بعد راه بیفتیم.

پنج شنبه صبح رفتم خونه شون در باز بود واقا مهدی داشت

تو حیاط به گل و درختای مامانم میرسید.

سلامش کردم و گفتم مامانم بالاس؟؟؟؟؟؟

گفت اره.

راه افتادم و عین احمق ها رفتم بالا.

هیچکس جز مامانم خونه نبود تنها رو مبل نشسته بود 

و داشت تلویزیون نگاه میکرد .

صداش زدم و رفتم طرفش با تعجب نگاهم کرد و تا خواستم بغلش کنم

با سیله زد تو گوشم و گفت ااااااااااااااااااااااااای دخترم

اااااااااااااااااااااااای عزیزمو بردن  کنیزی .

ازاد شدی از اسارت؟

اجازه بهت دادن سری به مادرت بزنی؟

جلوش نشستم سرمو گذاشتم رو پاش و از دلتنگیش زدم زیر گریه

گفتم میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟

گفت نمیذارنت بیای پیشم؟پدرشونو در میارم تو فقط به من یه اکی بده

گفتم:من چی میگم و تو چی میگی مامان تروخدا هیچی نگو

بذار سرمو بذارم رو پات من خیلی دلتنگتم.

تازه داشتم رو پای مامانم اروم میشدم که یه نفر از پشت بغلم کرد

و گفت:وای خاله جون ببین کی اومده؟

تا برگشتم و چشمم به ساسان افتاد گفتم برو کنار وگرنه داد میزنم

ساسان انگار اصلا حرف منو نشنید با  زور از بغل مامانم

منو کشید بیرون  و با عزیزم عزیزم گفتن سعی داشت منو ببره

یه جایی بشونه .

منم که تنها کارم داد زدن و التماس از مامانم بود که بهش بگو ولم کنه

انچنان محکم مچ دستامو گرفته بود که جاش تا هفته درد داشت.

مامانم گفت کولی بازی  در نیار برین تو اتاق بشینین

مثل ادم دو کلمه حرف بزنین کاری نداره که

احمق نفهم دوست داره.

داشتم زهره ترک میشدم به زمین و زمان چنگ میزدم

ولی رهاییم نبود از دستش.

ساسان گفت خاله ببرمش بالا؟ 

مامانم چیزی نگفت وساسان منو از سر پله ها کشید سمت بالا

و من فقط هوار میزدم مامان تروخدا مامان ترو هر کی میپرستی بگو ولم کنه

مامان من بچه دارم مامان من زندگی دارم

مامان زندگیم میریزه به هم مامان بچه هام اواره میشن

وقتی رسیدم سر پنجره راه رو بالا و چشمم به تو حیاط افتاد

هر چی قدرت داشتم جمع کردم و داد زدم اقا مهدی تروخدا زنگ بزن معین بیاد سراغم.

اقا مهدی اقا مهدی..........

باور نمیکردم اقا مهدی از کارش از خرج خانواده اش

از زندگیش از همه چیش بگذره و بشه ناجی زندگی من

و زنگ بزنه به معین ولی هوار کشیدم و تا تونستم صداش زدم

اینقدر دست و پا زدم که ساسان انگار ترجیح داد منو تو اتاق نبره

و بشونه سر  راحتی های نشیمن بالا.

چند بار با سیله زدم تو سر و صورتش 

اما انگار بیشتر خوشش میومد و میگفت 

همیشه اسب وحشی دست نیافتنی منی

و اینقدر داد و فریاد کردم که گفت ببین اروم باش

کاریت ندارم فقط  میخوام  بدنت رو نگاهت کنم بوست کنم

مجبورم نکن ببرمت تو اتاق خودت میدونی بریم اونجا چی میشه

کاری رو باهات میکنم که باید پونزده سال پیش میکردم

تا جرات نکنی بری عاشق شی.

پس ساکت شو بذار کارمو بکنم من اب از سرم گذشته

از هیچی نمیترسم.

وحشت کردم خفه شدم.

سعی کردم خودمو از همون بالای نشیمن پرت کنم پایین.

ساسان که متوجه شد دستمو کشید و بردم روی مبلای اون ور

که پشتش اتاق خواب ها باشه و نتونم کاری کنم.

انگار مامانم مرده بود صداشم نمیومد.

ساسان جلوم نشسته بود و هر بار  با قربون صدقه رفتن

سعی داشت  کاری کنه.

نمیدونم چقدر ولی انگار یه سال گذشت تا صدای شکستن 

شیشه اومد و پشت سرش هوار معین که داد زد عاااااااطفه

ساسان هول کرد بره از پنجره بیرون رو ببینه و

منم از فرصت استفاده کردم و پله ها رو ده تا یکی

پریدم پایین و خودمو پایین انداختم تو بغل معین

و براش گفتم که ساسان چی کرده.

قبل معین سهیل و مانی دویدن سمت بالا  و بعد معین و بعد 

منم از سر بدبختی که معین نکنه بلایی سرش بیاره

دویدم بالا 

ساسان یه قفل فرمون نفهمیدم از کجا دستش گرفته بود

و بهشون میگفت بیاین جلو رحم نمیکنم اما سهیل و معین 

قبل اینکه بخواد عکس العمل نشون بده پریدن سمتشو در گیر شدن به شدت .

و اگه من اون وسط نبودم بخدا معین و سهیل میکشتنش.

کمی گذشت تا مامانمم به جمع اضافه شد  و هر جوری میتونست

به معین حمله میکرد نفهمیدم چطور عینک معین شکست 

معین ساسان رو هول میداد سمت پایین پله ها

وخودش و سهیلم دنبالش و تا میخورد میزدن.

اصلا نمیدونم چقدر گذشت که چند تا سرباز اومدن تو خونه

ریختن بینشون و همه رو از هم جدا کردن.

مامانم که امون نمیداد و یه فوشایی به معین و مانی میداد

که اصلا مونده بودم چی بگم.

معین گفت خفه شو عجوزه تا نیومدم صورتت رو از اونی که هست

خوشگل تر کنم.

مامانم اتیش گرفت و از عزیز جون و مائده و مرسده و مانی همه رو به گند کشید

به سهیل چیزا گفت که هنوزم دارم از خجالت میمیرم

روم نمیشه تو صورتش نیگا کنم.

مامانم زنگ زده بود 110 و گفته بود ریختن تو خونه ام

نمیدونم اون اقا رییس پلیس بود چی بود 

کاری کرد که بهش گفت شما بزرگی خانوم

شما باید جلو جوونا رو بگیری شما چرا اینجوری میکنی؟

مامانم امون نمیداد چیزا میگفت راجب معین اینا خدا بدونه

همش میگفت لات بی سر و پا   شیشه های منو میریزی پایین

از اولشم معلوم بود شما ها کی هستین بذار پام برسه کلانتری

بندازمت تو حلف دونی بعد میفهمی دنیا دست کیه

معین گفت پدر همه تو نو در میارم به زن من دست درازی میکنه؟

مامانم هوار زد تو کی باشی که دختر من زنت باشه

تویی که داری دست درازی میکنی

مال خودشه هر کاری دوست داره باهاش میکنه

مارو انداختن توی  دو تا ماشین و دسته جمعی بردن کلانتری

توی راه همش به حرف مامانم فکر میکردم که نکنه معین رو یک ساعت هم بندازن زندان

داشت قلبم میومد تو دهنم.

به مانی گفتم گفت:غلط میکنن  اما دلم اروم نشد

انگار تو کما بودم.

رسیدیم کلانتری مامانم با یه غروری محکم از ماشین پیاده شد

گفتم تمومه حتما معین رو زندانی میکنن.

تموم کلانتری رو گذاشته بود رو سرش

اون اقایی که اونجا بود فوری معین رو شناخت وجلو پاش بلند شد

و داد زد سر مامانم که چه خبرته بشین سر جات چیه صداتو انداختی رو سرت

مامانم امون نمیداد و یارو گفت میدم بازداشتت کنن ها

اونم هی میگفت شمام یه دفعه بریزن تو خونه ات در و پنجره بیارن پایین

با چوب بزننت قیامت به پا میکنی.

کلی این اتاق اون اتاق کشیدنم ده بار ازم ماجرا رو پرسیدن

بابام و شوهرخاله ام که اومدن باز معین پرید به شوهر خاله ام

اون بهش گفت غربتی و معین خیلی بد جوابش رو داد.

بابام بهم گفت تو جنازه ات واسه چی میای اونجا

چی میخوای از جون ما؟

فکر کن ما مردیم.

اتیش گرفته بودم ولی هنوز نمیدونستم چه بلایی سرم در اومده

سهیل رو که اون دو تا سرباز نگرفته بودن همه شونو میکشت

بعد اینکه کلی امضا و اثر انگشت ازم گرفتن سهیل  با عصبانیت

نگاهم کرد و گفت شما بیا برو خونه ببینم

مانی یه ماشین بگیر اینو ببر خونه.

با مانی برگشتیم خونه در حالی که حتی جرات نمیکردم از کسی بپرسم

تکلیف معین چی میشه و نکنه نگهش دارن.

راست رفتم تو اتاق عزیز جون نشستم در حالی که خودم لرزش تمام بدنم رو حس میکردم.

یه ساعتی کشید تا معین و سهیل اومدن عرق کرده اعصاب خورد داغون.

ظاهرا یه اشنا پیدا کرده بودن و کاری کرده بودن اون شب ساسان رو بازداشت نگه دارن

ظاهرا یارو خودشم دل خونی ازشون داشته و از خداشم بوده

معین به محض اومدن کشیدم تو اتاق در  رو بست 

نشوندم روبروش 

_حالا همه چی رو  مو به مو برام تعریف میکنی بدون اینکه یه ثانیه جا بندازی

شروع کردم از اول اول تا اخر اخرش  

_دوباره بگو از اول تا اخر بدون اینکه یه کلمه جا بندازی

باز تعریف کردم نه یک بار نه دو بار نه سه بار

بهم گفت:پاشو برو حموم پشو زود خودتو بنداز تو حموم

تازه دوزاریم افتاد که چه خاکی به سرم شده

و معین داره فکر میکنه به جز چیزایی که براش تعریف  کردم اتفاق 

بد دیگه ای هم برام افتاده و حالا تیر اتهام و تهمت به سوی منه

شروع کردم براش قسم و قران خوردن ولی فقط  میگفت

هیچی نگو صدات در نیادبهت میگم پاشو برو حموم

از در اتاق که اومدم بیرون دیدم تنها معین نیست که بد فکر میکنه

به جز مانی بخدا به جز مانی همه داشتن به چشم بد نگاهم میکردن.

تو نگاه همه شون خوندم.

عزیز جون  گفت خدا براشون نسازه پسرمو پیر کردن

دیوونه کردن نخواستیم یه همچین زنی

مانی رفت سمتش و جلو دهنش رو به زور گرفت

رفتم حموم و اومدم بیرون معین باز کشیدم تو اتاق

باز از اول تعریف کن باز براش تعریف کردم

نه یه بار نه دو بار نه سه بار

تموم که شد باز گفت پاشو برو حموم

_معین من تازه از حموم در اومدم

_هیچی نگو فقط برو حموم صدات در نیاد

دنیا جلو چشمام سیاهی میرفت...........

 

[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 9:49 ] [ مرغ عشق معین ]
. نمیدونم تو اون فاصله زمانی که ما برگشتیم دلارام اینا چی میکنن

و کجا میرن ولی مطمئن میشن که سهیل راست میگه و حالا واسه

خاطر خودشونم شده بهش تهمت کلاه بردار میزنن و میگن دلارام

چون شوهرش دروغ گو و کلاه برداره داره ازش جدا میشه طوری

این قضیه رو پخش میکنن که سهیل که برمیگرده و میره بیمارستان

اونجا همکارا ازش میپرسن که قضیه این دروغت چیه که زنت داره

واسش ازت جدا میشه.

دفعه بعدی که من برگشتم و دلارام اون همه خورد و خمیر بود

نمیدونم شاید احساس گناه میکرد که بهم گفت سهیل خیلی مرده.

ولی در هر صورت اون خبر داشت و من بی خبر بودم.

ولی خودم کاملا حس کردم که دیگه دلارام قبل نیست و یه چیزی

باعث شده بشکنه.

اصرارشون کردم که برم ببینمش اما معین گفت من صد برابر تو

باهاش حرف زدم اون حالا روش نمیشه برگرده.

همون غرور لعنتی که باعث زندگی شون شد اینجام داره

نقش بازی میکنه بهتره نری

گفتم:من اگه اخرین تلاش خودمو نکنم تا ابد خودمو نمیبخشم

و عذاب وجدان دارم پس بذار برم ببینمش.

بالاخره معین رو راضی کردم و رفتن دیدمش.

انگار بازم از قبل شکسته تر شده بود دلم ازش پر بود نمیدونم

چرا هیچ وقت نسبت به هیچکی اینجوری نبودم ولی رفته بودم واسه دعوا.

قصد داشتم اگه تموم حرفامو بهش زدم و نیومد دو تا درشت بارش کنم

ولی تا چشمم بهش افتاد همه چی یادم رفت

نمیدونستم چرا اینقدر دوسش داشتم تا منو دید

گفت عاطی ای بی وفااااااااااااو گریه کنان دوید تو بغلم.

نذاشت حرف بزنم شروع کرد یعنی من اینقدر بد بودم؟اینقدر بی وفا بودم؟

میدونی چند وقته حالی ازم نپرسیدی؟ اونم تو عاطی؟؟؟؟

فکر میکردم اگه واسه همیشه هم از سهیل جدا شم

تو ول کنم نباشی و دوست صمیمی من باشی

حالا میدونی چند وقته ازم حالی نگرفتی؟

مونده بودم تو حرفاش من؟؟؟؟؟؟ دوست صمیمی دلارام؟؟؟

دلارامی که اجازه نمیداد و اصلا رو نمیداد کسی از سمت سهیل

بخواد باهاش صمیمی شه حالا منتظر بود بعد جدا شدنش از سهیل

من بشم دوست صمیمیش؟

با هم نشستیم تو حیاطشون افتاب میزد روی موهای طلاییش

وای که چقدر دوسش داشتم یاد اولین باری افتادم که تو مسجد دیدمش

ماه رمضون بود شب قدر بود گفتم من بی وفا نیستم

تو خودت منو نمیخوای تو خودت پاتو از زندگی سهیل کشیدی بیرون

سر هیچ و پوچ واسه چی اخه با خودت با زندگیت با سهیل چی باعث شده

اینجوری برخورد کنی ببین چی شدی ببین چقدر خورد شدی این مدت

از همه مهم تر ابروتون ؟؟؟؟؟؟؟

چی کم دارین مگه شما دو تا؟ دردتون چی بود مگه اینجوری کردین با هم؟

چقدر غرور دلارام؟ این غروره یه روزی لگد مال میشه مگه

ما ادما ساخته دست خودمون هستیم که این همه غرور داشته بشیم

مگه دنیا چند روزه که به خاطرش اینجوری همدیگه رو خورد کردید

به خاطر یه عذرخواهی از بابات؟ بابات راضیه زندگی تو از هم بپاشه

واسه اینکه شوهرت ازش عذرخواهی نکرده؟؟

خیلی اشتباه کردی دلارام

گفت ما هیچی کم نداشتیم جفت مون اشتباه کردیم

ولی حالا هیچی نداریم هیچی عاطی هیچی

گفتم بخدا دیر نشده بازم جا داره بازم میشه از اول شروع کرد

گفت من و سهیل دیگه رومون به هم باز شده ما دیگه هیچی

نداریم واسه با هم بودن تو همه شهر پیچیده همه میدونن

گفتم بخدا دارین فکر کن از اول میایم خواستگاریت از اول شروع میکنیم

تو شهرم که تو زندگی نمیکنی میای پیش خودمون هر چی تو بگی

هر چی تو بخوای فقط برگرد پیشش

بخدا تموم موهاش سفید شده

زد زیر گریه عاطی اره دیدمش عاطی خیلی دلم براش تنگ شده

ما جفتمون از اولش اشتباه کردیم حالام راهی نداریم واسه برگشتن

همه چی بین مون تموم شده سهیل میتونه باز ازدواج کنه

ولی من تا ابد تو حسرتش میسوزم

عاطی تو هم از اول میدونستی من بچه دار نمیشم نه؟؟؟؟

شماها همه تون میدونستین و به ریش من میخندیدین نه؟

گفتم نه بخدا منم این چند روز برام گفتن ولی بخدا قسم بچه دار شدن

یا نشدن تو سهیل هر کدومتون مشکلی نیست که باهاش کنار نیاید

تمومش کن دلارام این بازی رو

گفت نه میدونستی و خانومی کردی و به رخم نکشیدی

چقدر باهاتون بد حرف زدم عاطی بهار اینام میدونن همه چی رو نه؟

براش قسم خوردم نه به جون معینم هیچکی نمیدونه سهیل

به اونام گفته مشکل از خودمه هیچی راجب تو نگفته بخدا

الان حتی اونام راجبت بد فکر میکنن که نامردی کردی

و سهیل رو واسه خاطر مشکلش تنها گذاشتی

گفت:نمیدونم چرا واسه همه تعریف کردم عاطی

راستش رو بهت بگم؟ احساس غرور میکردم از اینکه از خودم

گذشتم و دارم بامردی زندگی میکنم که بچه دار نمیشه

و من تحملش کردم واسه همین برای همه تعریف میکردم

فکرشم نمیکردم یه روز به گوش سهیل برسه

داداشم از دهنش پرید که به سهیل گفت وگرنه من نمیخواستم

تو جمع اونجوری خورد بشه

گفتم حداقل اینجاش خوبه که میدونی چقدر خوردش کردی

گفت:خوب به جاش الان من خوردم اینجوری سهیل اروم میشه؟

الان کم کم همه میفهمن مشکل از منه منم که بچه دار نمیشم منم که ناقصم.

گفتم نه ما که واسه کسی حرف نمیزنیم و به کسی هیچی نمیگیم

الانم من نیومدم اینجا حرفی بگم یا حرفی بشنوم که دلم خنک شه

من فقط اومدم واسه اخرین بار بازم ازت خواهش کنم همه چی رو

فراموش کنی و برگردی عین روز اول فکر کن عروس اوردیم تو اون خونه

من بهت قول میدم احترامت حرمتت از قبلم بیشتر بشه

سهیلی که میاد این دروغا رو سر هم میکنه بدون خیلی دوست داره

بدون میترسیده از اینکه از دستت بده پس به خاطر عشقش

به خاطر این همه دوست داشتنش برگرد تمومش کن

اصلا دیگه اینجام برنگرد که حرف بشنوی اگه دلت برای خانواده ات تنگ شد

بگو اونا بیان پیشت قدمشون رو چشم سهیله بخدا

خودت که باید این مدت مردونگیش بهت ثابت شده باشه

حتی اگه مشکلم دارین بیاین بریم پیش مشاوره کم کم باز محبت هم

جذب دلاتون میشه

گفت نه عاطی من نامردی کردم من واسه درد سهیل به پاش ننشستم

حالا چطور توقع داشته باشم سهیل بشینه به پای درد من

گفتم دردت درد نیست سرماخوردگیه چیه مگه دردت که به خاطرش

زندگی تو به هم بریزی از اولشم اگه سهیل دردت رو درد میدونست

که این بازی ها رو در نمیاورد پس براش مهم نبوده واسه هیچکی

مهم نیست بخدا نمیدونم تو چرا اینقدر جدی گرفتی و اینجوری

خودتو زندگیتو شوهرتو ریختی به هم.

الان بهش زنگ بزنم بیاد اینجا همه چی تموم شه؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت نه من و سهیل الان دیگه دو تا خط موازی هستیم

گفتم دیوونه خط موازی چیه دو تا خط این سر اون سر دنیا هم باشین

میشه با عشق و محبت رسید به هم

دست کردم تو کیفم که گوشی مو در بیارم و گفتم واسا بهش زنگ بزنم

الان با کله میاد تو که میدونی چقدر دیوونه اس محکم دستمو گرفت

و گفت نه زنگ نزن اون بیاد اینجا به جز اینکه باز خورد بشه چیزی

عایدش نمیشه چون من برنمیگردم یعنی نمیتونم برگردم یعنی برگردمم

اینقدر خورد شدم تو اون زندگی که سهیلم از زندگی میندازم من خیلی

دوسش دارم ولی برنمیگردم به زندگیش خیلی بهش مدیونم

ولی همه چی بین مون تموم شده نمیگم همه اشتباه از من بوده

سهیلم خیلی مقصره باید اولش بهم میگفت نباید بهم دروغ میگفت

و خیلی تقصیر های دیگه ولی عاطی دیگه راه زندگی مون جداس

همه چی بین مون تموم شده.

گفتم اگه بیاد امروز از بابات از خودت واسه برخوردش عذرخواهی کنه

چی بازم اینو میگی؟

گفت اره مشکل من الان دیگه بابام نیست مشکل من خودمم

که باید با دردم تا اخر عمرم بسوزم

گفتم یادته روز اول اومدم اینجا افتادم رو پات التماست کردم

بهت گفتم اشتباه میکنی؟؟؟؟؟ یادته مطمئن بودی که اشتباه نمیکنی؟

الان دارم بهت میگم بازم داری اشتباه میکنی ولی متوجه نیستی

نذار یه روز برسه باز برسی به حرفم که داری اشتباه میکنی

گفت شاید برسم به حرفت ولی الان دیگه نمیتونم برگردم به زندگی سهیل

منو ببخش عاطی ولی ما راهی واسه برگشتن نداریم

دیگه من نمیتونم بیام اونجا تو سری بچه دار نشدنم رو بخورم

دادم در اومد گفتم اخه نفهم کی به تو تو سری میزنه اخه

چرا اینقدر بیخود میگی سهیل کیو داره که بهت تو سری بزنه

همه کس و کارش ماییم ما هم اگه میدونی مشکلیم میریم از اون خونه تو فقط برگرد.

دوساعتی حرف زدیم اما دلارام راضی نشد برگرده

ازش خداحافظی نکردم گفتم مطمئنم بر میگردی

واسه همین ازت خداحافظی نمیکنم

وقتی برگشتم خونه عزیز جون سهیل تو اتاق بود

متوجه شدم عزیز جون گریه کرده ولی اینقدر درگیر قضیه

سهیل بودم که اهمیت ندادم دویدم تو اتاق و بهش گفتم بخدا این دختره

دلش برات تنگه الان اگه درست و حسابی بری سراغش

بی غرور بی حرف بی تکرار گذشته میاد میشینه سر زندگیش

پاشوبریم با هم دنبالش.

یه کم واسه سهیل توضیح دادم قضیه چیه و ازش خواهش کردم

بریم دنبال دلارام.

اما گفت اون اگرم بیاد دیگه واسه من ارزش قبل رو

نداره عاطی

درست نیست یکی رو بیارم توی زندگیم که پاش بیفته

هر جور دلم بخواد بهش بی حرمتی میکنم

چرا حرمتش رو بشکنم وقتی دیگه واسم ارزش نداره

عصبانی شدم و گفتم غلط میکنی حرمتش رو بشکنی

پاشو بریم.

سهیل قبول نکرد والتماس های من بی فایده بود

نشستم گوشه اتاق به زار زدن.

اخر سر گفت:باشه این بارم فقط به خاطر تو

نه خاطر خودش چون خودش ارزش نداره واسم دیگه

ولی نمیرم دنبالش بهش زنگ میزنم

زنگ زد به دلارام و جلو من خیلی خوب باهاش حرف زد

و گفت بهم ثابت کن هنوزم دوسم داری 

میخوام بیام دنبالت این اخرین باره که دنبالت میام

و دفعه بعدی وجود نداره اگه میخوای با هم زندگی کنیم

من همه چی رو فراموش میکنم تو هم باید فراموش کنی

و همین الان اماده بشی بیام میارمت پیش خودم.

نفهمیدم دلارام چی جوابش رو داد که قیافه سهیل

اونجوری رفت توهم.

پاشدم رفتم بیرون مبادا مزاحمشون باشم

تا از در رفتم بیرون عزیز جون پرید بهم که از در اومدی تو

دیدی من گریه کردم خودتو زدی به اون راه

حالا یارو رو بیار و باقالی رو بار کن

تو توضیح دادن واسه عزیز جون بودم که سهیل اومد بیرون

و گفت بهت میگم که اون حرفش یکیه فایده نداره

دیگه بهش فکر نکن  معین غیرت نداری اگه بذاری

این باز پاشه بره در خونه اونا.

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 17:26 ] [ مرغ عشق معین ]
امروز ازت خیلی گله دارم خدا

خیلی دلم گرفته ازت

اگه میخواستی محبت معینم رو بگیری

چرا دادی؟؟؟؟؟؟

همیشه گفتم داده ها و نداده هات رو شکر

ولی نگو معین جز نداده هاس

چون دارم از تو هم دل میکنم خدا...........

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 12:5 ] [ مرغ عشق معین ]

از قضیه سهیل و دلارام شروع میکنم.

قضیه از اونایی شروع میشه که سهیل و دلارام بعد مدتی زندگی با همدیگه

متوجه میشن که صاحب بچه نمیشن و بعد از مراجعه به دکتر 

سهیل متوجه میشه که مشکل از دلارامه.

با اون حال قضیه رو لو نمیده و ترجیح میده واسه اینکه دلارام ناراحت نشه

یا نمیدونم شاید واسه ترس از دست دادنش

قضیه رو مخفی میکنه و یه جوری قانعش میکنه که هر دو تاشون باید دارو مصرف کنن.

به این شکل دلارام رو وادار میکنه به دارو خوردن و وقتی از این قضیه هم

نتیجه نمیگیرن

میرن پیش دکتر صارمی از بزرگترین مراکز ناباروری توی کشور هستش

و دوست  سهیل.

اونجا بعد کل دوا درمون کردن و اومدن رفتن سهیل متوجه میشه

که دلارام به دلایلی که حال از حوصله بحث خارجه به هیچ وجه نمیتونه باردار بشه 

و حتی امکان درمان تخصصی هم واسش نیست.

وقتی قضیه رو قطعی میبینه

واسه اینکه دلارام رو از دست نده به قول خودش دلارام با اون همه غرورش

اگه میفهمید مشکلی داره به هیچ وجه پیش من نمی موند واسه همین تصمیم میگیره

با همکاری دکتر مشکل و درد رو از ان خودش کنه و به دلارام بگه که اون هیچ مشکلی نداره

نمیدونم بین شون چی گذشته ولی فقط اینو میدونم که به همدیگه قول میدن

هیچکس از این قضیه چیزی نفهمه و یه راز باشه بین خودشون دو تا.

به قول سهیل هر کی هر چی بیشتر میدونست بیشتر میپرسید

و من  مجبور بودم بیشتر توضیح بدم و امکان لو رفتن قضیه پیش دلارام بیشتر میشد.

واسه همین وقتی گفت با وجود بچه دار نشدنت باهات زندگی میکنم خیالم راحت شد

و ازش قول گرفتم که هیچ وقت هیچ کس حتی تو و معین نفهمین قضیه چیه.

سهیل گفت

تا عید امسالم با وجود اینکه گاها متلک هایی بهم میپروند اما میگذشت

و لی   عید امسال وقتی برمیگردن خونه بابای دلارام

یه شب که همه خواهر و برادر و ظاهرا عمه ها و عموهای دلارام خونه دلارام بودن

برادرش و سهیل که همیشه با هم شوخی داشتن باز سر شوخی رو باز میکنن و

سهیل شوخی شوخی برمیگرده میگه صبح زود میری واسه دامادتون نون تازه میخری

با خامه عسل رو میز ردیف میکنی تا من بیدار شم

بعد حوله به دست وایمیسی اینجا تا من بیام و دست صورتمو خشک کنم.

برادر دلارامم جلو همه نه میذاره و نه ور میداره و برمیگرده بهش میگه اگه باز سالم بودی

یه چیزی ولی واسه داماد ناقص که همچین مشکلی داره این کارا رو نمیکنن.

و چند تا  کلمه بدی به کار میبره که خیلی به سهیل برمیخوره و همون جا

به شدت میتوپه به دلارام و خانواده اش.

طوری دعواشون میشه که پای نیرو انتظامی میاد وسط و خلاصه  سهیل

یه شب بازداشتگاه میمونه وصبح روز بعدش با ضمانت دکتر اسماعیلی ازاد میشه

و ما هم که خونه کوروش اینا بودیم و بی خبر و هر چی زنگ زدیم هی گفت

خونه خانواده دلارام هستیم و همه چی رو از ما پنهون کرد و دو سه شب بعد هم

میره هتل میخوابه و پیش ما نمیاد.

سهیل تو اون دعوا که قاطی میکنه به پدر دلارام توهین میکنه وخلاصه هر جوری

دلتون بخواد دو طرف از خجالت هم در میان.

سهیل که با ما برمیگرده میره دنبالش و بهش میگه همه رو چی تموم کن و برگردیم

اما دلارام کاسه چینی رو براش پرت میکنه و میگه تا نیای به بابام نگی جلو همه ...خوردم

من دیگه پامو تو اون خونه نمیذارم.

و باز مشکلش رو جلو همه به رخش میکشه و میگه خوبه حالا سالم نیستی

این جوری میکنی اگه ده تا  بچه ازت پس افتاده بود میخواستی چی کنی؟

سهیلم همون جا بهش میگه شرف ندارم اگه تو رو برگردونم تو اون خونه و واسه همیشه

حسرتش رو میذارم رو دلت و باز با دعوا از خونه شون خارج میشه.

توی یه ماهی که ما فکر میکردیم دلارام خونه باباشه  و مشکلی نیست

سهیل بارها و بارها از خودش معذرت خواهی میکنه و ازش خواهش میکنه

که برگرده پیشش اما هر بار خواسته اش رو تکرار میکنه و میگه باید جلو جمع

به بابام بگی ...خوردم و گرنه نمیام .

بعدم وقتی من موقعیت بچه دار شدن دارم واسه چی تا ابد اجاق کور بمونم.

دفعه اولی که ما برگشتیم واسه اوردن دلارام که به قول معین اونجوری شیر بود

وباهامون اون همه بد برخورد کرد هنوز خبر نداشت قضیه چیه  

معین تو این فاصله بارها و بارها به دور از چشم من بهش زنگ میزنه

و ساعت ها صحبت میکنن اما دلارام رو حرف خودشه و سهیلم که با اون همه قد بازیش

هیچ وقت همچین کاری نمیکنه در برابر خانواده دلارام.

معین که شک میکنه بهشون و گیر میده به سهیل که قضیه چیه سهیل جواب

ازمایش های دلارام رو شونش میده و برای معین تعریف میکنه که جریان چیه.

هر چند سهیل یه سری جواب ازمایش و سونو هم داره که توشون دست برده

و دفعه اول با همونا سر معین کلاه میذاره و میگه که مشکل از خودشه

از منم واسه خاطر اینکه جلو دلارام لو ندم و بیشتر از همه واسه خاطر اینکه امید دارن

بلکه برگرده و اگه کسی بفهمه قضیه چیه ممکنه نیاد پنهون میکنن.

سهیل باز ناامید نمیشه و بارها و بارها ازش خواهش میکنه و بهش میگه

من این کارو میکنم و از بابات عذرخواهی میکنم ولی نه جلو جمع و با اون لحنی که تو میخوای

چون اگه اون کارو انجام بدم ارزش تو دیگه واسم میاد پایین و اون دلارام قبل نیستی

و نمیتونم عین قبل باهات باشم.

اما دلارام هر بار  محکم تر رو حرفش وایمیسه و میگه باید جلو عموها و عمه هام این کارو بکنی.

تا اینکه سهیل برمیگرده شهر خودمون و میره با داداشش حرف بزنه بلکه  یه جورایی

بهش بفهمونه قضیه چیه که دلارام رو راضی کنن برگرده.

الهی ابجیش بمیره تا حالا همه چیزو پنهون میکنه  که بلکه زنشو نگه داره

حالا تصمیم میگیره قضیه رو بگه بلکه زنش برگرده.

میره مغازه داداش دلارام و اونجا قضیه رو سر بسته تقریبا میگه

دو تا ز برادر هاش با هم مغازه لوازم ورزشی دارن.

اونجا اونا بهش تهمت میزنن که حالا که دلارام نمیاد این حرفا رو واسش در اوردی

و باز دعواشون میشه و سهیل کل مدارکش رو میده بهشون وخلاصه حسابی

باز کتک کاری میکنن و از مغازه میندازنش بیرون.

با اون حال سهیل برای اخرین بار میره دنبال دلارام و باز جواب منفی میگیره.

خودمم فکرشو نمیکردم یه روزی دلارام و خانواده اش اینجوری بهمون رو نشون بدن.

حالا میفهمم چقدر دیر ادما رو میشناسم.

 

 

 

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 12:0 ] [ مرغ عشق معین ]
از روزی که برگشتیم شهر خودمون تقریبا میشه گفت

روز خوش به چشم ندیدم از یه طرف فهمیدن قضیه سهیل و دلارام

که داشت دیوونه ام میکرد از یه طرف گیر دادن های عزیز جون

بابت اینکه صاحبخونه سر سال گیر داده که دکتر یا خونه رو بخره براتون

یا خالی کنین میخوام بفروشم.

از یه طرف رفتن به خونه مامانم و افتضاحی که اونجا بار اومد

و کار به دادگاه و شکایت وکلانتری رسید

امتحانام به خوبی سپری شد هر چند یکی رو فکر میکنم بیفتم

ولی بقیه تقریبا خوب بود نمره هاشم اکثرا اومده و بیست و نوزده شدم

البته خیلی هاشم کمی تقلب دست اندر کار بود

بعد برگشتن از شهر خودمون عزیز جون و مائده اینا باهامون اومدن.

از اون طرفم مرسده اینا اومدن و دسته جمعی رفتیم سمت شمال

رشت و استارا و سرعین و اردبیل و رامسر و نمک ابرود

و خلاصه کل شهرای استان گیلان رو گشتیم .

معین از اون پنج شنبه باهام حرف نمیزنه و تقریبا در حالت قهر به سر میبریم.

واسه همین شمال خیلی بهم تلخ گذشت ولی به خاطر مائده و مرسده

سعی کردم بروز ندم که یه بار اومدن بهشون بهشون بد نگذره.

سهیل اینا مراحل کار طلاقشون رو طی کردن و فکر کنم

یکی دو جلسه دیگه برگرده توافقی طلاق میگیرن.

ریز ماجرا رو سعی میکنم براتون بنویسم چون خیلی طولانیه طول میکشه.

سعی دارم امروز بنویسمش.

رمز یاهومو با گوشی عوض کردم خودمم یادم نیست چی زدم دیگه باز نمیشه.

کلا همه چی ریخته بهم .

از همه اونایی که جویای احوالم بودن خیلی خیلی ممنونم

روزه نماز هاتون قبول حق.....

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 10:47 ] [ مرغ عشق معین ]
درباره وبلاگ

داستان زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و با یاد تو نفس میکشد . . .
و این ادامه دارد تا نفسم با نفس تو معنا پیدا کند
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است

اومدم اینجا حرف دلمو بزنم
زندگیمو بنویسم
مینویسم تا با معینم ودردونه هام یه روز بشینیم
خاطرات تلخ وشیرین مون رو بازخوانی کنیم ولذت ببریم
رک وپوست کنده بگم از بی ادبی و بی احترامی کردن به دیگران متنفرم
هر کی میاد اینجا باید با همه لینک های من مهربون باشه
همه تون پسر دخمل های خودم هستین
راستشو بگم از وبلاگ های سیاه ودل تنگ وتیره خوشم نمیاد
همه تون باید بخندین
وبلاگ های همه تون باید شاد وگل من گلی باشه
این دستوریه که مامانتون داده
بخشش هم توش نیست
انگشت چشتون میکنم!"
امکانات وب

کد متحرک کردن عنوان وب