منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
برچسب‌ها
لینک دوستان
درباره

داستان زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و با یاد تو نفس میکشد . . .
و این ادامه دارد تا نفسم با نفس تو معنا پیدا کند
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است

اومدم اینجا حرف دلمو بزنم
زندگیمو بنویسم
مینویسم تا با معینم ودردونه هام یه روز بشینیم
خاطرات تلخ وشیرین مون رو بازخوانی کنیم ولذت ببریم
رک وپوست کنده بگم از بی ادبی و بی احترامی کردن به دیگران متنفرم
هر کی میاد اینجا باید با همه لینک های من مهربون باشه
همه تون پسر دخمل های خودم هستین
راستشو بگم از وبلاگ های سیاه ودل تنگ وتیره خوشم نمیاد
همه تون باید بخندین
وبلاگ های همه تون باید شاد وگل من گلی باشه
این دستوریه که مامانتون داده
بخشش هم توش نیست
انگشت چشتون میکنم!"
آرشیو مطالب
کاربردی

غم امده غم امده انگشت بر در میزند

از ضربه انگشت خود بر سینه خنجر میزند

معینم میدونم اگه قسمت بدم این  پست رو نخونی ناراحت میشی

ولی وقتی میبینم چیزایی که مینویسم میخونی  نمیتونم بنویسم

گاهی فکر میکنم بهت بگم اینجا نیای  ولی حتی اینم دلم نمیاد زندگی من

دیشب معین رفته بود بالا خونه سهیل

شبا بیشتر از نه و نیم و ده بیشتر دووم نمیارم و خوابم میگیره

رفتم بالا دنبال معین که بیاد منو بخوابونه  سهیل که در رو باز کرد

هول کرد و یه جوری جلوی در وایساد که توی خونه رو نبینم

شک کردم و ازش خواستم بره کنار برم تو

ولی هر کاری کردم کنار نرفت و گفت تروخدا نیا تو

دلم هول افتاده بود بهش گفتم اگه نذاری بیام تو منم برمیگردم تو خونه

درو قفل میکنم از تو و نمیذارم هیچکس دیگه بیاد تو خونه ام

معین اومد جلو در و گفت عاطی بخدا بهتره نیای تو

مونده بودم چشونه چه اتفاقی افتاده که نمیخوان برم تو

به هر چی فکر میکردم جز اونی که دیدم

اخر سر معین با اصرار من از جلو در رفت کنار و

من رفتم تو هال و چیزی دیدم که از دیشب فقط ارزو میکنم

کاش کور بودم ونمیدیدم

تموم وسایل زندگی سهیل خلاصه شده بود تو یه موکت

یه دست رختخواب روی این موکت

یه قاشق یه لیوان یه پیک نیک  یه قهوه جوش رو پیک نیکه

و یه ساک پر از لباسایی که یه روزی

توی کشوهای کمدهاشون بود.

این تموم زندگی سهیل من بود از مبل گرفته تا لباس شویی 

یخچال حتی پرده هاشون خبری نبود

مونده بودم همین جوری

سهیل پس زندگیت کو؟وسایلت  کو؟چی شده اینجا چرا اینجوریه؟

هر چی فکر میکردم وسایلش کجاس هیچی به ذهنم نمیرسید

هر چی فکر میکردم چرا مثل کولی ها شده

چرا عین اواره ها شده هیچی تو مغزم نمیومد

_عاطی باید وسایل دلارم رو پس میدادم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟

واااااااااااااای یعنی تو وسایل دلارام رو پس دادی

واسه همین خونه ات اینجوری خالیه؟

کی این کارو کردی؟من چرا نفهمیدم؟؟؟؟؟

_شما رفتین تهران من نیومدم اون دو سه روز خالی کردم

نمیتونستم رو پاهام وایسم نشستم رو همون موکتی که یکی از عزیز ترین عزیزام

این مدت روش زندگی کرده و من نفهمیدم

چقدر زبر بود چقدر خسته کننده  بود چقدر سخت بود

زار زار  زدم  زیر گریه

_چرا به من نگفتی؟این همه مدت اینجا چطوری زندگی کردی

حتی یه بشقاب نداری عین اواره ها

دوید طرفم

_دردت به جونم بخدا واسه خاطر اینکه تو ناراحت نشی نگرفتم

ترسیدم جنس بخرم بیارم ببرم وسیله بخرم تو بفهمی

غصه ات بگیره ناراحت بشی گریه کنی تب کنی 

اخه وضعیتت خوب نیست نگرانتم بخدا

بخدا حالا که فهمیدی میخرم همه رو میخرم  بخدا از اونا قشنگ تر

اصلا مطابق میل تو با هم میریم با سلیقه تو

هر چی بگی بخر میخرم

پاشدم دوری تو سه تا اتاق خوابش زدم شاید اینو بگم هیچکی باور نکنه

ولی حس کردم داره جونم در میاد

هر سه تا اتاق خالی خالی فقط یه  چند تا تابلو

خوشنویسی  معین رو یکی از دیوارا بود

و یه کتابخونه سهیل که گوشه یکی از اتاقا بود

حتی فرش نداشت معین و سهیل دنبالم راه افتاده بودن  از این اتاق به اون اتاق

سرمو گذاشتم رو چارچوب یکی از درا و بلند بلند زدم زیر گریه

سهیل گفت بخدا بخوای اینجوری کنی یه دقیقه هم تو این خونه نمیمونم

میذارم میرم یه جای دیگه خونه میگیرم که اصلا پیدامم نکنی

میخرم همه رو نو خوشگلترشو بهترشو مال بد بیخ ریش صاحابش

وسایل خودشون بود باید پس میدادم نمیشد که مال مردم رو نگه داشت

فردا عصری اصلا مطب نمیرم دو سه روز باید یار داداشت بشی

بریم هر چی لازم دارم واسم بخری من که نمیدونم تو باید بگی چیا میخوام

داشتم به این فکر میکردم که قبل ازدواجش با دلارام حداقل یه فرش داشت اندازه خودش

وسایل داشت حالا  عین کولیا عین اواره ها زیراندازش شده یه موکت

اگه کسی غریبه میومد تو و اون پیک نیک ایناشو میدید فکر میکرد معتاد ایناس

اونم پیک نیکشه 

انگار یه گلوله اتیش گذاشته بودن رو دلم 

رفتم تو اشپزخونه دیدم نه لباسشویی نه یخچال نه گاز نه ماشین ظرفشویی

نه یه دونه بشقاب هیـــــــــــــــچی اخه هیچی

سهیل هول اومد دنبالم

_عاطی میگم میخوام از این ماشین ظرفشویی رو میزی ها بخرم دیگه

بزرگ واسه چیمه نظرت چیه کوچیکشو بخرم

یخچالم ساید نمیخرم به درد نمیخوره از یخچال شما میخرم

بقیه حرفاشو نشنیدم اشک امونم نمیداد  نتونستم تحمل کنم گریه کنان سرمو انداختم پایین و

اومدم خونه خودمون

عزیز جون تا منو دید هول ورش داشت و دنبالم معین و سهیلم دویدن پایین

و واسش انگاری گفتن که چی شده.

شروع کرد به نصیحت کردنم که  منت رو شونه هاش میخره بهترشو میخره

و اخر سرم فوش دادن جد و اباد دلارام که با پسر مردم چی کرده

خودم حس میکردم باز تب کردم  چون حتی گوشامم داغ بود

تا صبح کنار سهیل بودم و پلک نزدم

تا صبح دستام تو دستاش بود معینم طفلی از ما بدتر

هی میومد و میرفت و میگفت اخه از چی ناراحتی؟

مگه فکر میکنی  نیست؟نمیتونه دو قلم جنس بخره

اشاره کنم همین نصفه شبی خونه اش رو پر کنن؟

اگه اینجوری زندگی کرده اول واسه این بود که وقت نشد

یکی یکی پاشه بره در مغازه ها

خرید کنه و از تو ترسیدیم که بفهمی و این غوغا رو به پا کنی

بعدشم بیست و چهار ساعتم که خونه خودمون پلاسه حالا واسه یه خواب میره بالا

که اونم ا این به بعد نمیذاریمش و شروع کرد به شوخی که میخوای

اصلا تخت خودمون رو بدیم بهش میخوای  اصلا خونه  خودمون رو

بدیم بهش خودمون بریم بالا.

اونا به شوخی گرفتن ولی هیچ کدومشون نفهمیدن تو دل من چی گذشت

نفهمیدن  چه ارزوهایی که واسش داشتم

نفهمیدم وقتی ارزو داشتم سهیلمو اون بالا بالا ها ببینم

اون بالاهای دنیا با یه زندگی قشنگ با یه دنیا ارامش

برم خونه اش پیشش بمونم بچه هاشو بزرگ کنم

بهش خدمت کنم به پاس تمام خوبی هاش

زندگی شو مرتب ببینم سر و سامون دار ببینم کنار زن و بچه اش ببینم

حالا برم  ببینم صد شکر به کولیا

ببینم اونی که این همه واسش ارزو داشتم حالا کجاس

کجا وروی چی زندگی میکنه

نفهمیدن چطور اتیش تو چشمم روشن شده

هیچ کس نفهمید قلبم چطور به درد اومد

چطور خورد شدن سهیلمو دیدم چطور زندگی شو به باد رفته دیدم

چقدر عذاب وجدان دارم ازاینکه این همه مدت تابستون

صبح به صبح لیوان لیوان یخ باز کردم و انداختم تو کلمن

واسه خودم واسه معین واسه بچه هام اون وقت سهیلم به خاطر من

حاضر نشده یه یخچال بخره مبادا من نگران بشم

سهیلی که شبا عادت داره شیشه اب یخش کنار سرش باشه

این همه مدت بدون اب  سرد تو گرمای تابستون چطور سر کرده

چطور همه ارزوهام به باد رفته چطور دلم به درد اومده

هیچکی نفهمید

میدونم اینم باید تحمل کرد راه دیگه ای نیست  باید کنار اومد

ولی سهیلم  سهیل قشنگ ابجی

نمیدونی چطور دارم واست میسوزم تب کردم باز برات

من ارزوها واست داشتم هستی ابجی

فقط میتونم بگم روم سیاهه سیاه تر از هر چی سیاهی

 







چهارشنبه و پنج شنبه مهمونا  یکی یکی رسیدن خونه مون غلغله بود 

جمعه عصری خانم دکتر ابراهیمی مولودی داشت 

چهارشنبه شب و پنج شنبه شب دسته جمعی رفتیم خونه اونا

و کمکشون کردیم.

پنج شنبه شب که دسته جمعی رفتیم سر دیگ شله زرد و تا سه و چهار درست کردن و تقسیم و تزیین کردن شله زرد طول کشید

جمعه عصری مهمونای دکتر اومدن و خلاصه یه خانمی هم با دف و ضرب اومد

و واسم جالب بود که وسط مراسم مولودی کلی کردی و فارسی و ترکی زد 

و همه پاشدن رقصیدن.

مونده بودم که اگه مولودیه این کارا چیه

ولی در کل خیلی خیلی خوش گذشت و دکتر اینا با کوروش و محمد اینام اشنا شدن

و خلاصه خیلی زود صمیمی شدن.

شام از بیرون اوردن و نزدیک 180 نفر مهمون داشتن

و تا اخر شب اونجا بودیم ظهر روز بعد هم خانم دکتر زنگ زد که کلی غذا مونده 

و پاشین بیاین.

ناهارم اونجا بودیم و بعد دسته جمعی اومدن خونه ما

الهی قربونش بشم سارا کلی قد کشیده

خانمی شده واسه خودش حسابی بزرگ شده

از شنبه عصری همه اومدن خونه ما و برنامه بیرون ووباغ و گشت و گذار گذاشتیم

و حسابی خوش گذشت تا  یکشنبه ساعت دوازده شب که زنگ زدن و خبر دادن که دایی معین 

که زنجان مهندس صنایع غذایی بود تو سن 51 سالگی بر اثر سکته قلبی فوت شده

صبح دوشنبه دسته جمعی حرکت کردیم سمت زنجان و خلاصه مراسم خاکسپاری تا دو طول کشید

و بعد ناهار چون عزیز جون با زندایی معین رابطه خوبی نداشتن برگشتیم شهر خودمون

کوروش اینام از اونجا برگشتن و هرمز اینام با ما برگشتن و رفتن واسه تهران

و  معین همش در رفت و امده و عزیز جون رو میبره زنجان و یکی دوساعت میرن مسجد

و باز میان.

جمعه هم ناهار دسته جمعی دعوتیم زنجان که با این وضع عزیز جون

معین عصبانیه و میگه نمیبرمت.

میگه یا صلح کنید یا اگه دعوا دارید لزومی نداره ببرمت

فاتحه از راه دورم به میت میرسه.

حالا برنامه مون معلوم نیست چی بشه

از یه طرف یه خبری که من خیلی راضی نیستم اینه که

توی عمل من که بهار اومده بود سراغ بچه ها برمیگرده و

به معین میگه که میخواد با سهیل ازدواج کنه و هیچی هم نمیخواد و فقط میخواد کنارش باشه

معین همش دو دل بود گفت باید باز باهاش صحبت کنم

تو این فاصله باز با بهار صحبت کرده و خودش کاملا راضیه و میگه این دو تا مال هم بودن از اول هم

الانم  قسمت هم هستن و نباید جلوشونو بگیریم

ولی من اصلا راضی نیستم و نگران سهیلم و نمیخوام باز اتفاقی باعث بشه نگران 

و ناراحت بشه حتی واسه بهار که واسم خیلی عزیزه

حالا این قضیه فقط بین من و معین و بهاره و کسی دیگه خبر نداره

نمیدونم چی کنم هر چند معین همش میگه نگران نباش و من همه چی رو درست میکنم

دعاش کنین تروخدا

 







فردا قراره بچه های استاد بیان خونه مون

کوروش و محمد اینام از شهر خودمون میان

بهشون گفتم سارا رو هم با خودشون بیارن

دلم براش خیلی تنگ شده 

حسابی سرم شلوغه و مهمون دارم ممکنه تا دوشنبه 

بمونن پس اگه نبودم نگرانم نشین 

قربونتون برم خیلی دوستون دارم







به حساب مسعود اینا امروز روز عرفه بود

تو فکرم بود هم امروز رو روزه بگیرم هم فردا رو

ولی هر کاری کردم معین به هیچ وجه یه روزم اجازه نداد و

خلاصه کمی صحبت  کردیم که تپل و مپلم  بودن و

بهشون گفتم امروز و یا فردا هر دعایی کنید براورده میشه و خدا گناه های 

تمام طول سال رو میبخشه هر گناهی کردین از خدا بخواید ببخشه

تپل:مامان واقعا هر دعایی کنیم براورده میشه؟؟؟؟؟؟؟

گفتم:اره تپل

تپل:مامان هر دعایی؟؟؟؟؟؟

_اره تپل

تپل در حالی که جفت دستاشو  محکم رو به اسمون بلند کرده :

ای خداااااااااااااااااااا ای خدااااااااااااااااااااااا

منو باز ببر توی شکم مامانم

من نمیخوام توی دنیا زندگی کنم

من:

معین:

 

_ تپل واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تپل:واسه اینکه دیگه هر جا مامان بره باهاش باشم

بره دکتر بره بیمارستان بره عمل کنه

هر جا بره از مامانم جدا نشم

تو یه بار دیگه بری عمل کنی من یه دقیقه از تو دور بشم میمیرم.

من و سیل اشک ،من و سیل اشک،من و سیل اشک...

 







امروز تولدم بود خودم اصلا یادم نبود 

دیروز رقیه اس داد و یه نقاشی خوشگل تازه متوجه شدم تولدمه

غروب تلفن خونه زنگ زد  وداشتم با عزیز حرف میزدم که یه دفعه  دیدم

پشت خطی دارم و بعد تلفن قطع شد اینجور وقتا شمار ی نفر دوم نمیفته

وقتی گوشی زنگ خورد و بردشتم دیدم یه صدایی میاد تق تق

مونده بودم کیه که مزاحمه و قطع کردم باز زنگ زدن و دیدم شماره مائده افتاد

و مائده و دخترشن که دست میزنن و تولدت مبارک میخونن

کلی خوشحال شدم و هر جور شد کمی باهاشون صحبت کردم

بچه هام قاطی کردن که عمه مائده گند زد به جشن ما

واسه اینکه صداشون در نیاد خودمو زدم به اون راه و سعی کردم نشون ندم 

یه ساعت بعد معین و سهیل با کیک و هدیه  سر رسیدن و 

خلاصه جشن کوچیکی گرفتیم که خیلی خوش گذشت

بچه هام واس یه زعفران دم کن برقی خریده بودن 

و سهیل و معینم با هم برام یه زنجیر واسه گردنیم خریده بودن

زنجیر گردنی ام رو اون سال که جشن فارغ التحصیلی مانی بود

یواشکی معین فروختم و با پولش برای عزیز جون سکه خریدم

که بده به مانی غافل از اینکه معین همون موقع فهمیده

و صداشو در نیاورده

دیشب وقتی کادو مو داد گفت

فقط برازنده گردن خودته نبینم واسه هیچکی بفروشیش

اون زنجیر بدل رو هم بنداز بره

اب شدم از خجالت

سهیل کار داشت و زود رفت بالا و من ومعینم به وبلاگم سر زدیم 

و نشستیم پای خوندن پستای قدیمی

پ.ن:معین قشنگم

برای تموم حرفایی که دلت میخواست اون وقتا به تو میگفتم

و توی غم هام شریکت میکردم و من نگفتم ببخش

به جون خودت قسم که میخوام بی وجودت لحظه ای نفس نکشم

دلم نمیخواست حتی یک ثانیه غم روی دلت بشینه

دوست دارم معینم بیشتر از هر چی و هر کسی توی دنیا

 

عشق منی







با یه دنیا شرمندگی سلام به روی ماه همه تون

اون روزی که وبلاگم رو از اینجا به یه ادرس دیگه منتقل کردم

شاید میشه بگم حتی حس نفس کشیدن نبود

  چه برسه به وبلاگ داری و نوشتن چیزی توی وبلاگ.

روزی که حس کردم هر چی تو دنیای اینترنت و وبلاگ

و زحمت این چند ساله داشتم از دست دادم و

دیگه چیزی واسه موندن دوباره و نوشتن وجود نداره.

میدونم که خیلی ها رو ناراحت کردم و روم نمیشد که باز برگردم اینجا

ولی وقتی کامنت های خیلی هاتون رو خوندم و خیلی از مشکلاتم هم حل شد

تصمیم گرفتم برگردم به وبلاگم  و حالا در کنار معین بنویسم

و لحظه های قشنگ تری باهم دشته باشیم.

توی این مدت که نبودم یه عمل سخت داشتم که هنوزم درست و حسابی نمیدونم

چه بلایی سرم اوردن  یه چند شب ویکی دو بارم در طول روز به قول معین حمله

بهم دست میداد و به شدت دچار تنگی نفس و دلهره و اضطراب ناگهانی میشدم

و دست و پام بی حرکت میشد دچار لکنت میشدم و عرق میکردم و بدنم یخ میشد

 ولی دکترم که حالا بعدا راجبش کامل توضیح میدم و فامیل معین اینا از اب دراومد

گفت که من نزدیک به سکته مغزی بودم و مجبور به عمل شدن

و از راه کشاله ران لخته خون رو خارج کردن و عمل به خوبی انجام شده

ولی تنها تاثیر بدی که روی من داشته اینه که نمیتونم صحبت کنم

و خیلی تو گفتن کلمات لکنت میگیرم و اگه زیاد هم فشار بیارم رگ گردنم به شدت میگیره

و یه درد بر دردهام اضافه میشه.

تو اون یه هفته بعد عمل که بهار ومادرش اومده بودن پیش بچه ها

و خدا رو شکر تنها نبودن و بعدش هم دسته دسته مهمون و ملاقاتی تا امروز که اینجا هستم.

فعلا که دارم میرم گفتار درمانی  و همه نمیدونم راست یا دروغ میگن که خیلی از روز اول بهتری .

ولی توی راه رفتن هم مشکل دارم و نمیتونم قدم بلند بردارم و خیلی ارام و اهسته

راه میرم و یه جورایی انگار میترسم بیفتم دکترم که میگه بیشتر از ترسه 

و کم کم بهتر میشی ولی دیگه مثل قبل تر و فرز و نیستم و واسه کاراری خونه ام

یه خانومی میاد کمکم چیزی که ازش متنفرم بودم به سرم اومد.

باز خدا رو شکر کارای شخصی خودمو میتونم انجام بدم ولی تو کمک کردن

به درس بچه ها چون دیگه نمیتونم صحبت کنم خیلی مشکل دارم

و با اینکه معین برام یه تخته وایت برد خریده که روش بنویسم

و اونجوری حرفام رو به بچه ها بگم ولی  کلمه ها رو گم میکنم

یعنی میدونم تو ذهنم چی میخوام بگم ها ولی نمیدونم چه کلمه ای

باید به کار ببرم ولی تپل مسخره بازی در میاره و همش میزنه

زیر خنده و میاد جوابم رو زیر حرفای من مینویسه و همش مسخره اش میاد

واسه مدرسه رفتن ایناشون و اشنا شدن با معلم هاشونم که معین خودش

همه کارا رو کرده و من نتونستم برم فقط روز اول مدرسه  ماسک زدم و کنارشون بودم

حس میکردم اگه نرم تپل دلش میترکه.

بعدی اینکه بالاخره استرس اشنا شدن معین با ادرس کامل وبلاگم و

بدتر از اون استرس اشناشدن معین با مسعود واسه همیشه از بین رفت

و بالاخره مسعود اینقدر گیر داد و اصرار کرد که مجبور شدم همه چیز رو راجبش

به معین بگم و بعد چندین و چند ساعت حرف زدن بالاخره اجازه این ارتباط رو داد

و قرار شد با برگشتن من به وبلاگم بیشتر اشنا بشن و خلاصه خدمت همه تون عرض کنم

که یه داداش دااااااااااااااااارم همچین پشتمه هر کی اذیت کنه میدمش دستش

حالا دیگه خودتون میدونین لنگه کفش ایناتونو بذارین جیبتون.

این وسط به خیلی ها زحمت دادم رقیه که نمیدونم اصلا چی بگم

عمه جون که اون روز با حرفاش چقدر دلم گرم شد و سدی و بهزاد

و همه همه اونایی که حتی یه سر سوزن نگرانم بودن.

مسعود که فکر کنم بدتر از من ده دازده کیلویی کم کرد وخدایی به جفتمون

به حدی سخت گذشت که دعا میکنم خدا هیچ وقت این روزا تکرار نکنه.

این اولین پست بعد از برگشتن به وبلاگم فقط واسه خبر دادن به دوستای مهربون

و عزیزم بود ولی از این به بعد میخوام اینجا رو یه جور دیگه کنم و

سعی دارم از غم ها دوری کنم و همیشه براتون از شادی هام بنویسم.

ممنونم که به فکرم بودید کامنت دادید نگرانم بودید

شرمنده همه تونم بخدا

دوستون دارم فت و فراوووووون

 













ای ادم ها که در ساحل نشسته  شاد و خندانید

 

یک نفر در اب دارد می سپارد

 

جااااااااااااااااااااااااااااان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!







خیلی تلخه که احساسی مثل مادر کنارت نیست
خیلی سخته که هیچ پشتی مثل پدر پناهت نیست
خیلی تلخه غروب میشه تک و تنها بی تابی
به آسمون خیره میشیو یا با گریه تو میخوابی
میدونم اشک توی چشمات میاد و قلبت میمیره
وقتی یه مادری داره بچشو بغل میگیره
یه وقت های پر از نفرت, یه وقت هایی پر از عشقی
ولی بدون که جاشونو نمیشه پر کنه هیچکی,نمیشه پر کنه هیچکی







وقتی از تموم دنیا خسته ام حتی از معینم

وقتی دنیام سیاه و تیره و تاره

اینجا جاییه برای تمام بی کسی هام 

برای تمام تنهایی هام 

برای تمام داغ های دلم

من خیلی تنهام..............