چو تویی کنارم غم ندارم در پناه تو

سلام دوستای مهربونم خوبین خوشین سلامتین

خدا رو شکر بلاگفا هم درست شد البته من از کسانی بودم که اصلا

دلم نمیخواست درست بشه حالا به خاطر اینکه جیگرمو در میارن نمیگم چرا

ولی خیلی دلم برای همه تون تنگ شده بود .

منم خدا رو شکر خوبم دائم مشغول اوردن و بردن بچه هام به کلاسای 

مختلفم.

بازم شروع میکنم به نوشتن ان شاالله که بلاگفا دیگه قورتش نمیده

بچه ها من ادرس خیلی هاتونو ندارم بهم سر زدین حتما ادرس بدین

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:42  توسط مرغ عشق معین  | 

این روزها بین تموم موسپیدای قد بلند شهر چشم میگردونم

چرا هیچکدومشون تو نیستی باباااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:8  توسط مرغ عشق معین  | 

       با موهای سپیدش صفای وجودش ارامش غرورش

      پاکی قدومش و جذبه محرابش گستره ی وسیع

      جنت است و من تنها پدر میخوانمش

                بابای قشنگم روزت خیلی مبارک

               

                   خیلی دوست دارم بابایی

 

                        خییییییییلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:54  توسط مرغ عشق معین  | 

بالاخره به اصرار معین و همکاری فکری رقی خانوم طلسم صابخونه

شکست و پنج شنبه دعوتشون کردم به صرف شام.

وای که میگن بلانسبت شما ادم به غلط کردن میفته اینجاس

موقع مهمونی رفتن خوبه ولی موقع پس دادنش واویلاس

معین هی اصرار داشت گفت تو ساده بگیر از خودمون شروع بشه

اینا که میگن دوست داریم با شما رفت و امد کنیم بذار خانوما هم تو عذاب نباشن

هر چی این ور اونور کردم دیدم نمیشه که نمیشه و خلاصه نه یه سفره انچنانی

ولی خوب تقریبا خووب براشون انداختم و راه افتاد

انگار یه بار سنگین از رو دوشم ورداشتن.

عصرش مپل بیرون کلاس داشت و منم که کارام تموم شده بود معین گفت

بیا با هم ببریمشون همین که بچه ها در راهرو رو باز کردن داد زدن مامان گربه

فرار کردن گربه رو به طبقه سوم همانا و دویدن بچه ها دنبالش همانا

من و معینمم که فکر کنم البته خودش کمتر از من نمیترسید 

رفتیم تو پارکینگ معین داد زد بچه ها کیش کنید بیاد پایین و خودتونم

دنبالش بیاین پایین.

ما کنار ماشین منتظر بودیم و به قول معین سنگر گرفته بودیم 

که گربه نپره بهمون که یه دفعه دیدم مپل خان با یه گربه اندازه خودش تپل

تو بغلش از پله ها اومد پایین .گربه برگشته بود تو صورت مپلم نیگا میکرد.

من از ترس اینکه نیان جلو جیغ زدم و رفتم پشت ماشین

و معینمم رفت دنبال بچه ها و سه تایی بردن گذاشتن دم در

هر کاری میکردن گربه نمیرفت که نمیرفت اخ سر ما در پارکینگ رو بستیم

و رفتیم.

دیگه پیداش نبود تا الان که رفته بودم رادیولوژی از دندونم عکس بگیرم

برگشتم دید زیر ماشین همسایه اس خدا کنه باز خودشو نندازه تو .

سهیل فردا میره تهران واسه قرار داد خونه تهرانش.

الان هشت ساله که یه خانم و اقا میشینن تو خونه اش

و دیگه خونه خریدن و میخوان بلند بشن.

سهیلم باز اجاره داده به عروس داماد البته قبل عید خالی کردن

و کامل رنگش کرده و به قول خودش حسابی تر تمیزه.

برای تپل و مپل کلاس خصوصی ریاضی گرفتیم

با یکی از معلم های همون مدرسه غیر انتفاعی که میخوایم ثبت نامشون کنیم

معین میگه بلکه از طریق اینا بتونیم وارد مدرسه بشیم

وقتی مپل رو بردم پیش معلم گفت اصلا استرس اینو نداشته باش

این وارد مدرسه غیر انتفاعیم نشه صد در صد ششم حتما تیز هوشان میاره

اما اصلا از تپل خان راضی نبود و گفت بهره هوشی بالا ولی بازیگوشی هم 

به همون نسبت بالا.

الانم که میبرمش کلاس خونه معلمه همش حواسش پیش دختر

معلمه اس که دو سال ایناشه و هر بار میاد یه قصه ازش تعریف میکنه.

عروساااااای تپل این از دست من خارجه دیگه بیاین ببرین تربیتش کنین.

از اون ور مدرسه برای مپل اینا اردوی  شمال گذاشته که مپل اصرار داره بره

ولی معین اصلا اچازه نمیده و میگه مدیرشون خوب نیست و برنامه ریزی نداره

کلی بااش حرف زده اما به محض اینکه میره مدرسه و بچه ها از اردو حرف میزنن

باز قاطی میکنه.

چند شبیه شبا فاطما گل میبینم حیف شدا کاش از اول میدیدمش.

خیلی قشنگ بید

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:35  توسط مرغ عشق معین  | 

دلخوشی یعنی شروع کنی  با داداشت قران خوندن

به قصد ختم قران

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:41  توسط مرغ عشق معین  | 

وقتی میام سر کارت و تورو توی روپوش سفیدت میبینم

انگار تموم غصه ها و دردام یه جا پر میکشن

وقتی میبینم چه عزت و ارزش مقامی بین همکارات داری 

و چطوری روت حساب میکنن پام از تموم بد بختیا میکشم بیرون

و دوباره سرپا میشم.

باورت نمیشه معین قشنگم وقتی تو لباس سفید که میبینمت داغ میکنم

انگار ذره ذره وجودم واقعا تو رو فریاد میزنن.

فقط دلم میخواد یه جایی باشه که تو منو نبینی

حواست بهم نباشه من نگاهت کنم نگاهت کنم نگاهت کنم

و از عشق به تو از داشتن تو اینقدر اشک شادی بریزم تا دلم اروم بشه.

بغض میکنم از داشتنت گرم میشم از داشتنت خوشحالم از داشتنت 

خدا رو شکر میکنم از داشتنت.

این روزا سهیل یه جور عجیبی بهم نزدیک شده یه جوری که

همش میترسم نکنه این همه وابسته من بشه و من نتونم براش خواهری کنم

راست میره چپ میاد برام کادو میخره همش میگه من داداشتم

من میخوام کنارت باشم میخوام بتونی بهم تکیه کنی

میخوام جای همه نداشته هات رو پر کنم برادری کنم برات

همش میگه نمیخوام یه بار دیگه غم بشینه تو زندگی شما دو تا

روزی پنج شش بار بهم زنگ میزنه و یه جوری میگه ابجی  ابجی که

حس میکنم زیر بار یه مسئولیت سنگینم 

حس اینکه نتونم براش خواهری کنم حس اینکه با وجود این همه خوبیش

من شرمنده اش بشم و نتونم اونجوری که باید کنارش باشم.

دیشب معین از سر شب یه حال عجیبی داشت پیشونیش عرق

کرده بود و عصبانی بود حتی بچه ها رو هم دعوا کرد ورفتن خوابیدن.

سهیلم انگار فهمیده بود معین یه چیزش هست پاشد فشارش رو گرفت

فشارش رو چهارده بود رفتن با سهیل کمی تو پارک قدم زدن

دلم هزار تا راه رفت که باز چی شده.

اخر شب اینقدر اصراش کردم که بالاخره گوشیشو نشونم داد

و گفت اس های دلارام رو بخون.

یخ کرده بودم کلا 

اولش چند تا اس داده بود که خواهش کرده بود برگرده 

گفته بود هر چی به سهیل اس میدم یا جواب نمیده با هر شماره ایم

زنگ میزنه تا میفهمه منم قطع میکنه 

معینم یکی دو بار جوابش رو داده بود که ما حرفامون رو زدیم

و حرفی برای گفتن نداریم سهیلم اگه جوابتو نمیده حتما خودش

صلاح خودش رو تشخیص داده.

نیم ساعت بعد دلارام یه اس طولانی به معین داده بود که وقتی خوندمش

از خودم خجالت کشیدم توی اس ام اسش چند بار به معین من

همه زندگی من گفته بود بی غیرت و هر فوشی که بلد بود

که من حتی معنی خیلی هاشو نمیدونستم نثار معین و من و سهیل کرده بود.

توی چند تا جمله هاش اتیشی به جونم افتاد که تا نصفه شب خوابم نبرد.

صبح معین باز با سر درد بیدار شد و یه ساعتی دیر رفت بیمارستان

اما زنگ زد به پدر و برار دلارام و حسابی باهاشون حرف زد.

طفلیا اونام خیلی ناراحت بودن و کلی معذرت خواهی کردن 

برادرش سر کلاس بود و گفت الان میرم خونه فکر کنم چیزی

بهش گفته بودن که زنگ زد به گوشی معین باز

معینم مسدودش کرد و گفت حرفی ندارم باهاش من حرفامو زدم

یه جورایی امروز دست و پام سر شده و یخ زده

حتی حس اینکه به این چیزا فکر کنم رو ندارم

دلم میخواد راحت باشم چشامو ببندم و به چیزی فکر نکنم

تنها چیزی که میتونم به معینم بگم اینه که خیلی روم سیاهه

واسه حرفای دلارام ولی تنها مردی  که توی دنیا

برام از همه بیشتر و بیشتر و بیشتر از همه غیرت داره

تنها مردی که بشه به مردونگیش به قدرتش به اقاییش

به نجابتش به غیرتش تکیه کنم

تنها مردی که براش روزی هزار بار میمیرم

تنها مردی که فقط به خاطر اونه که نفس میکشم 

تنها مردی که صبح به صبح به امید دیدن مهربونیاش چشمامو

باز میکنم 

فقط و فقط 

معین قشنگمه.

روم سیاهه از حرفای دلارام اندازه تموم دنیا.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:39  توسط مرغ عشق معین  | 

دلم گرفته قد تموم دنیا 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:15  توسط مرغ عشق معین  | 

تو عیدی صاحبخونه مون معین و سهیل رو تو پارکینگ دیده بود

و بهشون گفته بود شماها هرهفته مسافرت میرید ما سرایدار شماییم

مام یه دو روز میریم مسافرت شما سرایدار ما باشید.

اینام دوتایی قول سرایداری داده بودن و دیدم سهیل با قهقهه خودشو

انداخت تو خونه و هی به معین  گفت به جان خودم من که تیپم درسته

تو با این شکمت و سر و وضعت مطمئن باش با تو بوده.

معینم هی یواش یواش بهش میگفت ای بی خاون د برو دست صورتت رو بشور

منم وقتی فهمیدم قضیه چی اولش گفتم یه چیزی گفته حالا گوش نکنین

ولی اقا سهیل اینقدر گیر داد که منم از حرصم برگشتم گفتم

اصلا سرایدری کارگری سپوری دکتری معین من همه چی بهش میاد به تو چه

اقا و خانمی که شما باشین سهیل غش کرد و معینم خندید گفت بیا بزرگمون کرد

منم فهمیدم گند زدم صدام در نیومد 

حالا از اون روز راست میره چپ میاد میگه معین عاطی راست میگه

خیلی چیزا بهت میاد تا حالا بهت دقت نکرده بودم

اووووووخ که بدنش دست من 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:45  توسط مرغ عشق معین  | 

به اوی هرگز نداشته ام بگید

میدونم ککتم نمیگزه اما

من .................

هیچی ..................................

روزت مبارک.............

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:46  توسط مرغ عشق معین  | 

 

سلام عید همه ی دوستای مهربونم مبارک

ایشالا که سال خوبی برای همه تون باشه.

امسال هفته اول عید مائده ومرسده و عزیز اینا مهمون ما بودن

اول قرار شد با هم بریم شمال ولی معین یه دفعه پشیمون شد

و گفت هوا سرده بچه ها سرما میخورن جاده هام شلوغه اذیت میشیم.

خلاصه مائده اینا قرار گذاشتن اولین جمعه برن شمال 

اونا خونه فامیلای شوهرش رشته و زیاد میرن اونجا

اما دو روز اخر هفته عمه معین زنگ زد و گفت با همه بچه هاش

میان خونه ما.

از اومدنشون خیلی خوشحال بودم  عمه معین یه جوری به من 

ارامش میده نمونه کامل یه مادر خوبه نمیدونم چی بگم راجبش

ولی فقط میدونم با یه غمی دوسش دارم.

پنج شنبه عصری دسته جمعی رفتیم بیرون سورتمه سوار شیم.

دوازده تا واگن سوار سورتمه شدیم همه پشت سر هم.

معین همش اصرار داشت من و اون بمونیم و سوار نشیم

اما من خیلی دلم میخواست سوار شم . اصرارش کردم تا بالاخره 

رضایت داد.

همه دنبال هم حرکت کردیم معین پنجمین واگن بود و من چون میترسیدم

و اروم میرفتم گفتم واگن اخر سوار میشم.

سورتمه از یه شیب خیلی تند رفت بالا و رسید به یه جایی که شکل یه هفت بود

فکر کنین از بالای هفته یه دفعه سورتمه سورتمه ترمز نداشت تا سرعتت زیاد بشه

و بعد بری پایین و از اون سر هفته بری بالا.

اول واگن که رسیده بود بالا متوجه شده بود یه واگن خالی تو مسیره

با سرعت خورده بود به اون و اون واگن از رو ریل در اومده بود نفر بعدی که خورده بود

به نفر اول واگن نفر اول حرکت کرده بود و همین جوری تا واگن سوم رفته بودن

اما معین که به سرعت خورده بود به واگن جلویی دیگه حرکت نکرده بودن 

و بقیه هم با سرعت تمام خورده بودن به هم.

من که رسیده بالا و دیدم اینا تو مسیر وایسادن فکر کردم خودشون ترمز کردن

هی با خنده داد زدم حرکت کنین الان میخورم بهتون یه دفعه که سورتمه اوج

گرفت و سرعتش زیاد شد تازه فهمیدم جریان چیه و فقط تنها کاری که کردم 

جیغ زدم و چشمامو بستم تا محکم خوردم به جلویی.

کمربندامون قفل شده بود و حتی نمیتونستیم پیاده شیم

منم از ترسم که معین چیزیش شده فقط هوار میزدم معین سالمی

معین چیزیت نشده خیلی زود خودشون که از تو دوربین دیده بودن

اومدن کمکمون و کمربندا رو باز کردن و یکی یکی پیاده شدیم

اما معین اصلا نمیتونست تکون بخوره و کمرش به شدت گرفته بود

دختر عمه معین و مانی که بچه ها بغلشون نشسته بودن سرشون

خورده بود به بچه ها و صورتشون غرق خون بود سهیل شونه اش 

ضرب دیده بود و خلاصه هر کدوم یه جوری زخمی بودن.

سالم ترینشون من بودم خلاصه اومدیم پایین و بعد کلی دعوا

که سهیل خان راه انداخت پولمونو پس دادن و برگشتیم خونه.

شب اول همه به شوخی و خنده گذروندن من همش حس میکردم

تو نفس کشیدن مشکل دارم ولی زیاد تحویلش نگرفتم.

صبح روز بعد همه داغون بودن و حسابی کوفته هر چی به طرف شب رفت

همه بهتر شدن اما من وقتی نفس عمیق میکشیدم درد تموم قفسه سینه مو 

میگرفت  معینم هم خیلی کمر درد داشت واسه همین هیچی بهش نگفتم

ولی بعد چند ساعت دیدم خیلی حالم بده رفتم یواشی به سهیل گفتم.

سهیل تا گفتم چمه گفت دنده ا شکسته و خلاصه اینقدر قسمش دادم

که صداشو پیش معین در نیاره و دو تایی رفتیم بیمارستان عکس گرفتیم

و گفت بله دنده ات شکسته.

همون تو بیمارستان کل قفسه سینه مو باند پیچی کردن و برگشتیم خونه.

تا نشستم معین فوری متوجه شد و مجبور شدیم بگیم جریان چیه

بماند که باز چقدر دعوام کردن وخلاصه چند روزی طول کشید تا بهتر شدم.

شنبه صبح همه مهمونا رفتن و خونه مون خلوت خلوت شد.

دیگه با معین و سهیل کل هفته رو نشستیم سراغ درس بچه  ها

و حسابی اماده مدرسه رفتن شدن.

از دیروزم که دوباره درس و مدرسه شون شروع شده و مشغولن حسابی.

این چند روز دارم هی میام و میرم بلکه مدرسه غیر انتفاعی شهرمون

ثبت نامشون کنم اینجا یه مدرسه خیلی خوب داره که الان دو ساله 

هر کاری میکنیم نمیتونیم ثبت نام کنیم.

خدا کنه دیگه امسال بتونن وارد مدرسه جدید بشن.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:52  توسط مرغ عشق معین  | 

مطالب قدیمی‌تر