فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
چو تویی کنارم غم ندارم در پناه تو
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
برچسب‌ها
لینک دوستان
درباره

داستان زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و با یاد تو نفس میکشد . . .
و این ادامه دارد تا نفسم با نفس تو معنا پیدا کند
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است

اومدم اینجا حرف دلمو بزنم
زندگیمو بنویسم
مینویسم تا با معینم ودردونه هام یه روز بشینیم
خاطرات تلخ وشیرین مون رو بازخوانی کنیم ولذت ببریم
رک وپوست کنده بگم از بی ادبی و بی احترامی کردن به دیگران متنفرم
هر کی میاد اینجا باید با همه لینک های من مهربون باشه
همه تون پسر دخمل های خودم هستین
راستشو بگم از وبلاگ های سیاه ودل تنگ وتیره خوشم نمیاد
همه تون باید بخندین
وبلاگ های همه تون باید شاد وگل من گلی باشه
این دستوریه که مامانتون داده
بخشش هم توش نیست
انگشت چشتون میکنم!"
آرشیو مطالب
کاربردی
سهیل چند روز پیش رفته بود کلی گوشت و ماهیچه و

جیگر و اینجور چیزا خریده بود اورده بود خونه.

جاتون خالی از هر جا هر ناراحتی و عقده ای داشتم جمع کردم

و ان چنان سرش خالی کردم که گفت غلط کردم

دفعه اول و اخرم بود.

حالا بد بختی تا شروع میکنه معذرت خواهی دلم  دووم نمیاره

و قربون صدقه اش میرم.

همون روز دراز کشید پای تلویزیون و منم خورد خورد

مشغول گوشت پاک کردن شدم.

شب یه کم کارم طول کشید و ساعت نزدیک ده خوابیدم.

وقتی خسته اومدم تو هال با محبت نگام کرد و

گفت:عاطی کاش من یه خواهر عین تو داشتم

برق از کله ام پرید و لنگه دمپایی مو پرت کردم طرفش

و گفتم:پس از این همه ابجی ابجی میکنی الکیه؟؟؟؟؟؟

حالا صد بار پیش اومده معین چیزی واسش پرت میکنه

جاخالی میده و بهش نمیخوره این بار راست

رفت خورد رو شونه اش خودم از خجالت اب شدم.

گفت:واویلا معین این تیرش راسته اصلا جدیدا پرخاشگر شده

بابا من تو رو دارم اندازه هفت تا ابجی 

ابجی میخوام چی کار ؟

گفتم :از عصری داغ به دل بودم واسه گوشته 

معینم کلی دعواش کرد و گفت:خجالت بکش من بیست و چهار ساعت

خونه ام پر مهمونه حالا واسه تو رفتی گوشت خریدی!!!!!!

با اینکه دیگه کنار خودمه ولی دلم همش استرسش رو داره

همش نگرانشم که مبادا احساس بدی بهش دست بده

بخواد بره تنها بمونه حرف نزنه

هر چند خدا رو شکر جدیدا خیلی بهتره و سر شوخی رو 

بازم باز کرده.

دیروز غروب زنگ زد خونه و گفت:

ابجی کوچولو به سلامت باد

ما نوکر و مخلص ابجی کوچولونم هستیم

فقط میخواستیم یه اجازه  ازش بگیریم

مطمئنا ما حالیمونه شما چی فرمودین منتها این شکم

لامصب حالش نیست.

منم مونده بودم چی میخواد بگه گفتم :سهیل یعنی چی حرف بزن بینم

گفت:عاطی به جان خودم یه وانتی اینجا وایساده

یک خرمالوهایی داره بیا و ببین ازشم خوردم 

خیلی خوشمزه اس  اجازه هست یه چند کیلو بگیرم

گفتم:نخیر خودم فردا واست میگیرم

گفت:بابا جان من شاید به صبح نرسیدم ناکام از دنیا میرم

پشیمون میشیا

اینو که گفت:دلم طاقت نیاورد و گفتم کم بخریا 

یخچال پر میوه اس بخدا قربونت برم.

گفتم:مخلصیم الان میام.

نیم ساعت نشد با یه سبد خرمالو اومد خونه

من که اهل میوه نیستم ولی  صبح ک پاشدم

ماشالا خیلی شو با معینخورده بودن.

صبح سر سفره صبحانه گفت:عاطی این معین روز به روز

داره عرضش زیاد میشه ها

دیشب یه جعبه خرمالو رو ترتیب داده

پووووووووووووووووول دادم بچه پوووووووووووووووووول

عاطی دیگه  کم کم عین غول چراغ جادو باید به ارزوهامون فکر کنیم

رقی فکر شو بکن!!!!!غووووووووووووول چراغ جادوو!!!!!

معین گفت:ای برجنس خرابت لعنت تو اینقدر خوردن یه غذا رو اب و تاب میدی

ادم اشتهاش ده برابر میشه

سهیل گفت:اولش دست پخت زنت خوبه بعدشم من ده برابر تو

میخورم ولی ورزش میکنم تو میخوری میخوابی فقط

راستم میگه این مدتی که اومدیم شهر جدید سهیل حتی تو 

اون ناراحتی های طلاق دلارامم باشگاهش رو ول نکرد

و هفته ای سه شب بدن سازی میره ولی معین طفلی 

هر بار به خاطر من مجبور شد باشگاهش رو نره و تعطیل کنه.

حالا از معین قول گرفته از هفته دیگه یک شب در میون

با هم برم باشگاه.

(این جمله ی پول دادم رو عین شوهر مائده گفت

اخه شوهر مائده این روزا هر چی میشه پای پول رو 

به میون میکشه و میگه چی خرج کیارش کردم

چی خرج مائده چی خرج کیانا و حسابی درگیرن)

معین  یه شیطنتی کرد و گفت:غول چراغ جادو نمیخواد

تو ارزواهاتو بگو من خودم براورده میکنم 

سهیل انگار ناراحت شده باشه گفت:ای بابا ولمون تو هم گیریا

منم اون وسط مونده بودم جریان چیه هاج وواج نگاشون کردم

معین تا فهمید گفت:بابا عاطی تو بگو من بد میگم؟؟؟

میگم تو تنها بهار تنها بیا واست بگیرمش هم بهار دختر خوبیه

هم تو رو دوست داره هم مطمئنم با هم راحت کنار میان

و همدیگه رو درک میکنین.

به نفس نفس افتاده بودم یه نگام به سهیل بود 

یه نگام به معین.

معین باز گفت:عاطی بد میگم خدایی؟

و چشاشو گرد کرد یعنی اونجوری نکن.

گفتم:نه بهار خیلی دختر خوبیه تو رو هم خیلی دوست داره

سهیل گفت:من که نگفتم دختر بدیه من  دیگه مرد زندگی نیستم

حوصله شو ندارم خودم تنها باشم راحت ترم تازه  تو فکرم

اگه عاطی اجازه بده بیشتر از اینم مزاحم شما نشم

بریم یه چند روز با هم یه کم وسیله واسه بالا بگیرم

یه کم زندگی مو مرتب کنم برم سر زندگی خودم

اگه غصه تم شام ناهارمه خیالت تخت جز خونه ی شما

هیچ جا شام ناهار نمیخورم.

بالام خالیه اینجوری اصلا درست نیست.

اتیش گرفتم.

پاشدم از سر سفره و رفتم تو هال نشستم

بدو اومد دنبالم و گفت :مگه تو راحتی منو نمیخوای خوب 

من از اینکه اینجا رو سر شما بیست و چهار ساعت

اوار باشم ناراحتم.

گفتم:تو اواری؟؟؟؟؟؟؟؟اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت:عاطی داد نزن عصبانی نشو باشه غلط کردم

نمیرم میمونم اینقدر اینجا تا خودت یه روز با تیپا بیرونم کنی

زدم زیر گریه و گفتم:من تو رو بیرون کنم؟

خیلی بدی سهیل بخدا 

معین اومد وسط و گفت:بابا این تا ابد اسیر منه 

مگه میذارم جم بخوره تو خیالت راحت تا زنش ندم

اونم یه زن خوب نمیذارم  جایی بره

فقط من حس میکنم سهیل پنجاه درصد علت نه گفتنش 

تویی وقتی میبینه تو قاطی میکنی اینم به من نه میگه

سهیل گفت:نه والا چی کار دارم من فقط نمیخوام 

ناراحت ببینمش هر کاری میکنم ناراحتی شو ببینم

معین باز پرید وسط و گفت:خوب یعنی اگه عاطفه اکی بده

تو با بهار موافقی؟؟؟؟؟؟؟؟

سهیل گفت:ولمون کن معین تروخدا تازه داریم نفس میکشیم

معین باز گیر داد:اینجور حرف زدنت یعنی اکی

سهیل گفت:نه والا من اصلا بهش فکرم نمیکنم 

اینجوری واقعا راحت ترم حالا بهار نباشه هر کی دیگه

من اصلا قصد ازدواج مجدد ندارم.نه به عاطی ربط داره

نه به کس دیگه ای اگرم میگم بالا برم واسه اینه که

اینجا مزاحم شما نباشم وگرنه اگه مزاحم نیستم

و خیلی تا این حد عاشق چشم ابروم هستین و 

خلاصه نمیتونین دوری مو تحمل کنین تا قیام قیامت

لنگر میندازم.

معین گفت:پاشو پاشو بریم تا خودم پرتت نکردم بیرون

خود شیرین بی جنبه .

دو تایی با شوخی و خنده از خونه رفتن بیرون.

منم از اینکه سهیل گفت قصد زن گرفتن نداره

یه ارامش خاصی بهم دست داد و امروز خیلی ارومم.

نمیدونم چرا دلم نمیخواد هیچ تغییری تو این حال خوب و خوش

خونه مون ایجاد بشه.

حتی بگو یه سفر کوچیک حتی یه اتفاق جدید

که بخواد یه لحظه ام دلمو بلرزونه

نمیخوام هیچی عوض بشه نمیخوام هیچ چیز جدید بیاد

واقعا طاقتشو ندارم.

ممکنه شب چله بچه های استاد بیان شهرمون

احتمالا مهمون داشته باشم فت و فراوون.

در هر صورت اگه تا بعد شب چله نبودم 

نگرانم نشین دوستای عزیزم.

 

 







مپل:مامان میگم چرا عزیز جون یه بچه برامون نمیاره

من:مپل جون عزیز جون دیگه پیر شده  خودشم به زور راه میره

مگه میتونه بچه بیاره.

تپل:تازشم داداش مامان گفته عروس داماد ها وقتی  بخوان بچه دار بشن

میرن تو یه اتاق از خدا میخوان بهشون بچه بده 

بعد خدا اون بچه رو برای اینکه خیلی کوچولوه 

اندازه یه نخوده میذاره تو شکم مامان ها که بزرگ بشه 

و بعد دنیا بیاد ولی عمو مانی که اصلا پیش عزیز جون نیست

که بخوان با هم برن تو اتاق و از خدا بخوان بهشون بچه بده

همش تهران داره درس میخونه

حالا این حرفا رو با کلی افتخار میگفت یعنی اها من بلدم

دهن من:اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من:تپل عمو مانی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تپل:خوب مگه عمو مانی داماد عزیز جون نیست؟؟؟؟؟؟

من:اااااااااااااااااااااااااااا

مپل که از خنده روده بر شده بود.

من:نه تپل جون عمو مانی پسر عزیز جونه شوهرش نیست که

تپل با تعجب:مامان پس کی داماد عزیز جونه؟

من:خوب بابای بابا دیگه تپل

تپل:بابای بابا کیه دیگه ؟؟؟؟؟؟؟

من:خوب بابای بابا که بشه شوهر عزیز جون چند سال پیش

با عزیز جون از هم جدا شدن نتونستن با هم زندگی کنن

تپل با گریه:مامان یعنی بابا بچه طلاقیه؟؟؟؟؟بیچاره بابا

پس درسای مدرسه شو چطور میخونده 

تنبلای کلاس ما همه بچه طلاقین

واسم جای تعجب بود که فکر میکنه مانی شوهر عزیز جونه

ولی قشنگ معنی طلاق رو میدونه

من:تپل خوب بابا بچه نبوده که طلاق گرفتن بزرگ بوده 

اقا بوده من و بابا با هم ازدواج کرده بودیم

بعد طلاق گرفتن.

تپل انگار دلش میخواست خیلی راجب این قضیه 

حرف بشنوه یه سکوتی کرده بود که دلم میخواست 

بفهمم تو مغزش چی میگذره.

دوباره تپل:مامان پس الان بابای بابا کجاس؟؟؟؟؟

من:تپل از عزیز جدا شدن دیگه ما خیلی ازش خبر نداریم

گاهی چرا تلفنی با بابا یا عمه مائده حرف میزنه

ولی خیلی خبر ازش نداریم.

تپل:مامان عمه مرسده چی اونم باهاش حرف نمیزنه

من:نه مامان جون عمه مرسده خیلی دوست نداره باهاش 

حرف بزنه

تپل:عمه مرسده با اون اخلاق گندش با کی حرف میزنه

که با باباش حرف بزنه.

تپلکمامان خوب چرا تا حالا به من نگفتی بابای بیچاره

بچه طلاقیه.

مونده بودم چی جوابش رو بدم

گفتم:تپل خوب کوچولو بودی گفتم شاید متوجه نشی

یا دلت کوچولوه شاید ناراحت بشی

تپل:اره جون خودت مامان هر جا بخوای یه حرفی رو نزنی

میگی شاید نفهمی مگه من نفهمم؟؟؟؟؟؟

گفتم:خوب شاید بابام دوست نداشته باشه شماها

خیلی در مورد این قضیه سوال بپرسین ازش

تپل:باشه مامان ازش نمیپرسم ولی خودت همه رو برام بگو

مجبور شدم بشینم یه چیزایی براش بگم که واسش

جای سوالی باقی نمونه

حالا ان توضیح دادنه یک ساعتی طول کشید 

و پیش خودم فکر کردم دیگه حسابی حالی شده 

بعد یک ساعتی که تپل هی میومد و میرفت 

و تو فکر بود اومد بغلم نشست و گفت:

مامان جون من یه چیزی بگم راستشو میگی؟

من:بگو جیگر خودم مگه من تا حال بهت دروغ گفتم؟

تپل:نه مامان قول دادیا 

من:چشم تپلم

تپل:مامان همه این دروغا رو گفتی که عمو مانی داماد عزیز جون نیست

واسه این بود که من بزرگ شم داماد تو نشم؟؟؟؟؟

من:

نه والا تپل نه بلا تپل

تپل:حتی اگه عمو مانی هم داماد عزیز جون نباشه

من هر وقت بزرگ شم تو رو عروس خودم میکنم

برات یه لباس عروس بخرم از این درازا 

پشتش دم داشته باشه

وااااااااااااااااااااااااای مامان فکرشو بکن تو عروس من بشی

چقدر خوشگل میشی.

عروس منی مامان عروس منی

و بعد محکم یه بوسه از من گرفت و

سرخوش و لی لی کنان انگار دلش اروم گرفته باشه

رفت نشست سراغ درساش.

من:







تروخدا لنگه کفش پرت نکنین

این چند روز خودمم نمیدونم چرا اینقدر حالم بد بود

شاید بگم روزی یه ساعت هم از تخت پایین نیومدم 

و همش تو تب و هپروت بودم.

از همه تون معذرت میخوام.

اما پنج شنبه معین صبح  زود رفت تهران 

یه جوری که ساعت هفت با مانی دم خونه کیارش بودن

اونجا کیارش رو با وضع خیلی ناجوری توی خونه اش دیده بودن

معینم بالاخره بعد ساعت ها حرف زدن باهاش

وادارش کرده بود که حرف بزنه.

و با ازمایش و این ور اون ور کردن متوجه شدن که 

شیشه میکشه.

و معین میگه حداقل ده ماهه که داره استفاده میکنه

همون توی خونه اش هم معین دیده بود که یه چیزی هست

بهش میگن پایپ معین میگه ابزار کشیدن شیشه اس

چند تا توی خونه اش پیدا کرده بون و معین از هرمز

کمک گرفته بود و یکی از دوستای هرمز که توی اداره اگاهی 

تهرانه با یه گروه اومده بودن و خونه اش رو گشته بودن و

یه کمی شیشه هم تو چند جا پیدا کرده بودن.

خلاصه معین با هزار زحمت تونسته بود باهاش حرف بزنه

و شب اورش خونه خودمون.

یارش اون کیارش نبود به اون خوشگلی

به اون قد و قامت به اون هیکل اصلا حس میکردم تا شده

معین گفت اینجوریم نیست تو زیادی حساسی

ولی من خیلی ناجور میدیدمش

از وقتی اومدن دقیق تا اخر شب معین باهاش حرف زد

جالب اینجا بود دیگه خودش اعتراف کرده بود که مصرف داره

ولی وسط حرفاش هول میکرد یه دفعه میگفت بابا

دایی بخدا من تفننی میزنم معتاد نیستم.

معین با دوستش که توی کمپ اینجاس صحبت کرده بود

با مانی به کیارش گفتن که بریم با یارو صحبت کنیم

و بردنش و انجا داده بودن تحویل یارو.

وقتی بی کیارش برگشتن انگار دنیا رو زدن تو سر من

اصلا انگار سالهاست کنار هم بودیم و حالا از نبودنش توی خونه

داشتم دق میکردم.

اگه بگم تا خود غروب گریه کردم دروغ نگفتم.

اخه چرا یه جوون با این رشته دانشگاهی با این زندگی خوب

که هیچی کم و کسر نداره اینجوری بشه.

مانی این مدت رفته بود دانشگاهش و متوجه شدن این ترم

اصلا سر کلاس نرفته و معین میگه ترک تحصیل حساب میشه 

و فعلا دنبال کاراش هستن که ببینن موافقت میکنن یا نه

مائده هم که خیلی دلتنگی میکنه و معین میگه فعلا نیاد بهتره

چون توی کمپ گفتن تا یک ماه کسی  به دیدنش نیاد

ولی معین هر روز با مسوول اونجا حرف میزنه 

و از حالش خبر داره.

میگه مائده بیاد گریه زاری راه میندازه مجبور میشیم 

ببریمش هم دیگه رو ببینن نمیخوام زیاد رو بدم به کیارش

بهش گفتم همه جوره حمایتش میکنم فقط باید سالم بیاد بیرون.

لک داشته باشه باز میفرستمش تو کمپ.

فعلا که یارو قولایی بهمون داده ببینیم خدا چی میخواد.

باباشم که فعلا به شدت لج کرده و میگه

مائده باعث شده کیارش تو روم وایسه و بهم توهین کنه

چون شوهر مائده خیلی مودبه و مثلا خودش قسم میخوره

که تا این سن جلو باباش پاشو دراز نکرده و خلاصه خیلی

حواسش به ادب و تربیتش هست ولی خیلی از کیا 

ناراحته که تو روش بهش توهین کرده و میگه باعثش مائده بوده

و فعلا که حالی ازش نمیپرسه.

صبح شنبه خودمم نمیدونم چی شد که یه دفعه قاطی کردم 

و این دو سه روز کلا تب داشتم.

تا دیروز که کم کم بهتر شدم و خدا رو شکر امروز سر حالم.

یه معذرت خواهی بزرگ به همه تون بدهکارم

از سبا و سدی و رقیه و  بهزاد و همه و همه تون گرفته شرمندم 

منو ببخشین که خیلی هاتون نگرانم شدین

کیارش رو دعا کنین

 













 

 

        دلم میخواست.....


ادامه مطلب ارزو به گور





رمز این پست رو به هیچکس تو دنیا نمیدم

به هیــــــــــــــــــــــچ کس

فقط بین خودم و خدای خودمه

خدایی که.................

هــــــــــــــــــــــــیـــــــــــچی را افرید

شکرت خدا....................

 


ادامه مطلب





اوه هفته یکی دو روزش با تب گذشت

حال خوبی نبود و تا برگشتم به زندگی یکی دو روز طول کشید

پنج شنبه شب خواهر شوهر مایده با شوهرش اومده بودن سمت تهران

شوهرش رفت تهران واسه امتحان وکالت و معینم رفت دنبال خواهر شوهر مائده

سر اتوبان و اوردش خونه ما.

جمعه ظهر شوهرش برگشت و تا دیروز غروب خونه ما بودن.

این روزا مائده و شوهرش حسابی مشکل دارن و 

و کیارش که اون همه با دبدبه و کب کبه پزشکی شهسید بهشتی اورد حالا

بد جوری افتاده تو خط ناجور و حتی خوابگاه دانشگاهم

باب میلش نبود و مائده اینا رو مجبور کرد براش خونه بگیرن.

یکی دو بار مانی میره خونه اش و متوجه میشه کیارش 

اون کیارش قبلی نیست و یکی دو بار با حال ناجور میرسونتش بیمارستان

و فکر میکنه سکته اینا کرده که بیمارستان بهش میگن

بر اثر مصرف بیش از حد مشروب و قلیان بوده.

حالا یه دختریم ه حسابی پیچیده به پر و پای کیارش و اینجور که مانی میگه

بیست و چهار ساعت خونه اش رفت  و امد میکنه.

و خلاصه حسابی از درس خوندن فاصل گرفته و یکی دو بارم

مانی از حرصض روش دست بلند میکنه.

توی خانواده کیارش شبیه ترین به معین منه و 

هر کی کنار هم ببینه فکر میکنه برادرن تا دایی وخواهرزاده

از اون طرف شوهر مائده و مائده هم سر اینکه براش خونه بگیرن یا نه

قبلا اختلاف داشتن و چون کیارش گفته بود اگه خونه نگیرین

درسمو ول میکنم و برمیگردم مائده با هر مصیبتی بود 

و هر چند که معین کلی بهش گفت که این کارو نکنه

اما شوهرش رو راضی کرد که براش بیرون از خوابگاه دانشگاه خونه بگیره

و حالا که این وضعیت برای کیارش پیش اومده شوهرش 

حسابی شاکیه که تقصیر مائده بوده و من خونه بگیر نبودم.

مائده هم هی میگه از ابروم ترسیدم و از اون ورم معین دو سه بار

حسابی توپید بهشون که بذار یه ماه برگرده تو شهر

ببینم اون برمیگرده یا فقط حرف میزنه ولی مائده گوش نکرد و

گفت از درسش عقب میفته و باید براش خونه بگیریم

و تو بهترین منطقه تهران براش خونه اجاره کردن که از پارسال تا حالا

به دلیل همین کاراش دو بار صاحبخونه انداختش بیرون و حالا 

جای سوم رو پایین شهر گرفتن و اجاره زیادی میدن و چون

اجاره خیلی بیشتری از اونی که ارزش داره میدن 

صاحبخونه کاری بهش نداره و به قول مانی داره تو فساد دست و پا میزنه

و هر چی بهش زنگ میزنیم حال درستی نداره و همش چرت و پرت میگه

دعوای اون طرف مائده اینام حسابی شدیده و طوری که مائده

میخواست قهر کنه بیاد خونه ی ما اما معین دعواش کرد

و زن هر شرایطی هم برات پیش بیاد حق ترک خونه شوهرش رو نداره

و خلاصه با کمی صحبت کردن با شوهرش یه کمی اروم تر شدن

اما هنوز خوب خوب نشدن.

از اون ورم معین میگه فقط برم تهران چیزی ببینم ازش

خودم براش مرخصی تحصیلی میگیرم میارمش اینجا

میچپونمش تو کمپ خودمم هر روز میبرم ادبش میکنم میارمش.

حالا قراره یکی از این روزا با سهیل برن تهران و یکی دو روز زیر نظرش 

بگیرن ببینن در چه حالیه.

دیروز غروب رفتم دندون پزشکی  و از دندونام عکس گرفتم.

حسابی پوسیدگی دارم و باید مدتی برم و بیام تا همه رو درست کنم

گفتار درمانی هم دارم میرم و فکر کنم جلسات اخر باشه.

دیگه اصلا توی صحبت کردن لکنت ندارم و فقط اون چند تا حرف

مثل لام و میم و گاهی نون  و گاهی د رو نمیتونم تلفظ کنم

اما در کل خیلی بهتر شدم و خودم به خودم امیدوارم.

معین و سهیلم این چند روز مهمون داشتیم نتونستن درس بخونن

قراره از امشب دوباره شروع کنن و درساشون رو بخونن.

امتحان های ترم اول تپل با موفقیت تموم شد 

اما برای مپل مونده و خیلی کند و سخت درس میخونه

و اینقدر یه سوال رو طول میکده که کفرم در میاد و 

به معین گله شو میکنم.

تپلم که از شیطونی بعضی رزاش میشینم میزنم زیر گریه

دائم در حال حرکته و تو هر حرکت یه بار خوشش میاد مشتی بشگونی بوسی از من بگیره

خدا رو شکر زندگی مون ارومه و داریم روزای خوبی رو سپری میکنیم.

ببخشید که وقت  نمیکنم بهتون سر بزنم

شماها خیلی لطف میکنین که پستای منو میخونین

 

 







امروز سوم اذر سالگرد اذر خانوم عزیزم بود

خودم اصلا یادم نبود عصری دو سه بار زنگ زدم سارا 

جواب نداد تازه خودش زنگ زد گفت:خانوم جون شاهرخ خان 

اومد دنبالمون بردمون سر خاک دایه ام.

باور نمیکردم بابام جرات همچین کاری داشته باشه

و یا اصلا همچین کاری کرده باشه گفت خودش یه جعبه شیرینی و 

یه دسته گلم خریده بود با خودش اورده بود.

دلم قد تموم دنیا گرفت .

هم واسه بابام هم واسه فراموش کاری خودم که کسی رو 

که این همه سال واسم زحمت کشید و حالا دستش از دنیا کوتاهه

و زیر صد خروار خاکه به همین راحتی فراموش کردم.

هیچکی نمیدونه چقدر دلم برای بابام تنگ شده.

این مدت فقط سکوت کردم و هیچی نگفتم اما کاش یه جایی بود

یه گوشه ای از دنیا بود که میشد درد درونمو خالی کنم

معینم کاش هیچ وقت پات به وبلاگم باز نمیشد

اون وقت امروز اینجا یه پست میذاشتم یه پستی که اتیشش 

زمین و زمان رو به اتیش بکشه.....

روحت شاد دایه گیان عزیزم







اینو میگم معینم تا همیشه همیشه یادت بمونه

هر اگه هر شب و هر شب سوالای اخر شبمو ازم نپرسی 

باور کن به صبح نکشیده روح از بدنم خارج میشه

تو هر شب از من بپرس

عشق کی هستی؟

زندگی کی هستی ؟

نفس کی هستی؟

دار و ندار کی هستی؟

هستی کی هستی؟

و من با تمام وجودم با بند بند تنم بگم معینم 

بگم تا جون دارم معین جونم

بگم معین جونم معین جونم معین جونم

نمیدونی چقدر با این سوالت امیدم به زندگی

به خوب شدن به بیدار شدن صبح روز بعد زیاد میشه 

و چقدر انرژی میگیرم.

وقتی حس میکنم منو با تمام وجود مال خودت میدونی 

نمیدونی چقدر انرژی میگیرم.

نفسم به نفست بنده معینم.







این هفته همش مشغول درس و کتاب بچه ها بودم 

مپل خیلی از کتاب هایی که باید انجام میداد رو تموم کرد و

بالاخره رسید به اون قسمت از کتاب که تو نظر من بود

تپلم که همیشه درس و کتابش سر وقت و سر جاشه و

هیچ وقت عقب نمیمونه.

چهارشنبه رفتم چهارشنبه بازار و کلی میوه و سبزی و قارچ 

و لبو و خلاصه هر چی تو بازار جشمم دید خریدم و به قول معین

یه بارم شده تو عمرم اتیش زدم به مالم.

نون محلی های اون دفعه خیلی خوشمزه بود و معین و سهیل

گفتن بهت کمک میکنیم یه سری حسابی نون درست کنیم.

واسه همین روز پنج شنبه خمیرشو اماده کردم و تا جمعه موند و دیروز 

تا ظهر  سه تایی نون ها رو باز کردیم وتوی روغن سرخ کردیم.

عصرم دکتر ابراهیمی زنگ زد و به مناسبت سالگرد ازدواجشون

ما رو شام دعوت کردن بیرون.

ما هم با سهیل هر کدوم یه تیکه از این ظرفای سیلور خریدیم

و غروب رفتیم رستوران.

تو رستوران ( که البته بعدا فهمیدم نقشه معین و دکتر بوده)

دکتر به سهیل گفت:نخیر عجیب تک پر نشستی

باید یه دختر خوب برات گیر بیاریم از این حال و روز درت بیاره

سرحالت کنه اساسی.

سهیل یه لبخند تلخی زد و گفت:ای بابا دکتر کوتاه بیا

منم که دلم کف دستم بود مبادا سهیل از حرفای دکتر

غصه دار بشه جیک نمیزدم.

دکتر باز گیر داد چی چی رو کوتاه بیا میخوای تا کی اینجوری بمونی

هر انسانی زمانی به تکامل میرسه که تشکیل خانواده بده

بچه دار بشه تولید نسل کنه

تو میخوای تا ابد همینجوری بمونی؟؟؟؟

سهیل گفت:دو بار به تکامل رسیدیم واسه هفت پشتمون بس بود

دکتر گفت:خوب تو اون دو بارت اشتباه داشتی حتما

یا درست انتخاب نکردی یا حالا تو زندگی دچار اشتباه شدی

یا طرفت خاص تو نبوده یا حالا هر گزینه دیگه ای که بهتره نه

ما صحبتشو بکنیم نه شما بهش فکر کنی.

ولی اونی که الان برای همه روشنه  اینه که بگردیم دنبال یه دختر خوب 

واست که بیاد از این حال و روز درت بیاره.

من یه کیس خوب دارما مطمئنم خوشت میاد ازش

انچنان دلم هول میکرد که خدایی دیگه دست و پام به لرزه در اومده بود

معین از زیر میز با پا زد بهم و با چشماش بهم فهموند اروم باشم

سهیل با خنده نیگام کرد و گفت:چی میگن اینا؟؟؟

سرمو انداختم پایین و گفتم:نمیدونم

سهیل جاشو با مپل که کنار من نشسته بود عوض کرد

نشست پیش من و  پیشونی مو بوسید و

گفت:صلوات بفرستین بحثو عوض کنین ابجی منم به لرزه نندازین

گفتم:نه بابا من کی لرزه افتادم 

گفت:اره از صدات و چشمات معلومه

دکتر گفت:در هر صورت به حرفای من فکر کن من جدی باهات حرف زدم

قرار نیست که چون دو تا شکست داشتی تا ابد تنها باشی

ابجیتم اشتباه میکنه حمایتت میکنه من جای اون بودم

مینداختمت بیرون یه چهار روز طعم گشنگی تشنگی تنهایی بچشی 

بعد متوجه میشدی که بیشتر از همه احتیاج به یه همدم داری 

از فکر اینکه دکتر نمیدونه و سهیل رو اون موکت بالا چقدر تنهایی

و گشنگی و تشنگی کشیده اشک تو چشام جمع شد و 

سرمو انداختم پایین که سهیل نبینه.

اما سهیل محکم بغلم کرد و گفت:گریه کنی پامیشم میرما

بخدا عاطفه جدی میگما پا میشم میرما

اشکاموقورت دادم و سعی کردم تمومش کنم.

سهیلم با ناراحتی گفت :خواهش میکنم بحثو عوض کنید

و دکترم بحث رو عوض کرد و یواش یواش اون فضای سنگینم عوض شد.

من که اصلا نتونستم شام بخورم و بیشتر خودمو باهاش سرگرم کردم

شب که برگشتیم معین موقع خواب گفت که خودش به دکتر 

ابراهیمی گفته این بحث رو مطرح کنه تا نظر سهیل روبدونه

گفتم:معین تروخدا نگین بهش چی کارش دارین اخه

خوب نمیخواد زن داشته باشه مگه همه ادم های دنیا زن دارن

ترو خدا بذارینش به دکتر بگو کاری باهاش نداشته باشه

معین خندید و گفت:قربونت برم خودم بهش گفته بودم باهاش 

صحبت کنه بینم مزه دهنش چیه تو نگران هیچی نباش

فعلا که دم به تله نداد اصلا خودتو ناراحت نکن

فعلا که هیچ نشده اگرم بشه بهار با بقیه فرق داره

من کامل باهاش صحبت کردم همه شرایط سهیل رو گفتم

تو فقط اروم باشی سهیلم تحت تاثیر تو دچار نگرانی نمیشه

نفهمیدم کی خوابم برد ولی ساعت سه بود که بیدار شدم

دیدم معین و سهیل دارن درس میخونن براشون شیر و کیک بردم

و یه کمی کنارشون نشستم و تو کتاب هاشون سرک کشیدم

هیچی نفهمیدم و گفتم خودتون چطور از اینا سر درمیارین

دو تایی زدن زیر خنده

سهیل گفت:واسه چی بیدار شدی قربونت برم چرا نخوابیدی

گفتم:نمیدونم همین جوری 

گفت:نگران منی؟؟؟؟من زن بگیر نیستم بخدا تا ابد پیش خودتم

برو بگیر خیال راحت بخواب به هیچیم فکر نکن

گفتم:دل منی تو و رفتم خوابیدم.

اما امروز نگرانشم

اخه سهیل عزیز ابجی شه زندگی ابجی شه دل ابجی شه.