نی نی خوشگلای من
خدا رو شکر خانواده شوهر سارا خیلی ادمای خوبین 

با اینکه اصلا دلم نمیخواست اینجوری و به این زودی شوهرش بدن

ولی حالا که میبینم حسابی احساس خوشبختی میکنه 

و دلش به شوهرش حسابی گرمه منم خوشحالم.

خدا رو شوهرشم پسر خوبیه و حسابی هواشو داره

از همه بیشتر پدر شوهرشه که خیلی دوسش داره و به قول

سارا دنیا رو براش میخواد.

قراره ان شاالله تو پاییز عروسی بگیرن و سارا بره خونه بخت

سهیل خریدن کل جهیزیه شو به عهده گرفته و قول داده

چیزی کم و کسر نذاره.

منم که مسئول خریدم بهشون گفتم یه ماه قبل عروسی خبر بدن

که سارا رو بیارم خونه خودمون و چند روزی خرید کنیم

و یه دفعه ببریم خونه شون.

وقتی واسه عقدش رفتیم ما رو دعوت کردن خونه شون.

خدا رو شکر طبقه پایین خونه بابای پسره

یه خونه نقلی و خوشگله که دادن به سارا اینا.

منم باید طبق اون جهیزیه سارا رو جور کنم

فکرشم میکنم تنم میلرزه و همش استرس دارم

نکنه چیزی جا بمونه و نتونم بخرم اما معین میگه

یکی دو روزه میریم همگی با هم خرید میکنیم و

راه میفته خدا کنه این طور باشه.

ان شاالله که خوشبخت بشن.

این روزا حسابی سرم شلوغه همش مشغول سبزی خشک کردن 

و سبزی قورمه ورداشتن و اینجور کارام.

وای که کارای پاییز تمومی نداره.

هنوز خونه تکونی کردم قراره اخر هفته یه خانومه بیاد کمکم

اونم تموم بشه دیگه خیالم راحت میشه 

باید فرشامونم بدم بشورن.

هنوز لوازم تحریرم برای بچه ها نخریدم 

بازم امسال نشد که تو اون مدرسه خوب شهرمون ثبت نامشون کنم

خیلی اومدم رفتم ولی ثبت نام نکردن که نکردن.

بردمشون یه غیر انتفاعی دیگه ثبت نام کردم.

خیلی دوسش ندارم ولی خوب از مدرسه قبلی شون باز بهتره

اخر هفته قبل نازی اینا اومدن خونه مون

نازی برای چندمین بار بچه شو سقط کرد

و حالا دیگه دکتر بهشون اجازه نداده دوباره باردار بشه

و رفتن تهران یه خانومی رو به صورت اجاره ای گرفتن 

که این نه ماه اون بچه رو باردار باشه و بهشون بده.

خدا کمکشون کنه خیلی سخته.

دیگه اینکه مائده همین جوری از دست کیارش گرفتاره

یه روز خوبه و یه روز باز خمار.

طفلک همش دنبالشه و میره تهران و میاد.

مانی هم از اول مهر انتقالی گرفته میره شیراز 

اونجا یه کار تو یه شرکت بزرگ پیدا کرده که درامدش خیلی خوبه

خودش میگه چند سالی برم ببینم چطور میشه 

ولی معین میگه این بره دیگه موندگاره.

خیر باشه ان شاالله.

سهیل هنوزم با ما زندگی میکنه فعلا که با بهار هیچ خبری ازشون نیست

و فکر نکنم به این زودیا خبری باشه.

خدا رو شکر صاحبخونه مون امسالم خونه و بهمون اجاره داد و 

به معین گفته بود فقط وقتی میذارم برید که خونه بخرید

یا خودتون از خونه من برید.

ولی قراره اجاره رو زیاد کنه اونم خیر باشه.

دیگه خبر خاصی نیست این شرح حال این مدتم بود گفتم بی خبر نمونید

[ دوشنبه نهم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 11:23 ] [ مرغ عشق معین ]
ارام مرا ترک کنید.....

ارام تر....  

ارام تر.........

قسمتان میدهم بخدا ارام تر.....

قلب من ترک دارد......

[ جمعه ششم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 14:59 ] [ مرغ عشق معین ]
سهیل گیان قزاد بکفی له گیان خوشکد

وقتی لباس زامایید کردید ورد  بشود یه دانه اهن داغ 

نیان بان دلم.

برا قزاد بکفی لم نیزانم بختت را سیه بی

نیزانم را خدا سیه چاره اد کرد

بوم قروان جوانید

تازه دیرید کفید ریه تازه تازه دیرید کنید

تازه تازه دیرید خاصو دویید .

دلتنم رای تمام دلتنیاند

غصه دارم رای تمام تیناییاند 

دلم پر غمه رای له دل مینیان ارزواند.

هیچی نیتونم بوشم فقط قزاد له گیان خوشکد.

[ سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 12:15 ] [ مرغ عشق معین ]
اگر آن گل من ز در اید

به غروب دلم سحر اید

[ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 15:21 ] [ مرغ عشق معین ]
به همین سادگی که الان اینجا مینویسم سارای قشنگمو

عروس کردم.

دیروز صبح عقدش کردن و امروز برگشتم شهر خودمون.

خودمم باور نمیکردم به این زودی سارای قشنگم عروس بشه.

اذر خانوم  عزیزم اذر خانوم مهربونم

روم از هر چی سیاهیه دنیاس سیاهتره

واسه خودت که کاری نتونستم بکنم 

ولی تمام تلاشمو میکنم سارات خوشبخت بشه

روم سیاهه اذر خانوم مهربونم.

[ جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 18:59 ] [ مرغ عشق معین ]

خدا با کدوم حکمتش تو رو از  من جدا کرده عزیز عمه ؟؟؟؟

چرا من حکمتش رو درک نمیکنم؟؟؟؟

خدایا ایمانمو قوی کن نذار کم بیارم

[ شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 22:42 ] [ مرغ عشق معین ]
سلام دوستای مهربونم خوبین خوشین سلامتین

خدا رو شکر بلاگفا هم درست شد البته من از کسانی بودم که اصلا

دلم نمیخواست درست بشه حالا به خاطر اینکه جیگرمو در میارن نمیگم چرا

ولی خیلی دلم برای همه تون تنگ شده بود .

منم خدا رو شکر خوبم دائم مشغول اوردن و بردن بچه هام به کلاسای 

مختلفم.

بازم شروع میکنم به نوشتن ان شاالله که بلاگفا دیگه قورتش نمیده

بچه ها من ادرس خیلی هاتونو ندارم بهم سر زدین حتما ادرس بدین

[ سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 9:42 ] [ مرغ عشق معین ]
این روزها بین تموم موسپیدای قد بلند شهر چشم میگردونم

چرا هیچکدومشون تو نیستی باباااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 12:8 ] [ مرغ عشق معین ]
       با موهای سپیدش صفای وجودش ارامش غرورش

      پاکی قدومش و جذبه محرابش گستره ی وسیع

      جنت است و من تنها پدر میخوانمش

                بابای قشنگم روزت خیلی مبارک

               

                   خیلی دوست دارم بابایی

 

                        خییییییییلی

[ چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 17:54 ] [ مرغ عشق معین ]
بالاخره به اصرار معین و همکاری فکری رقی خانوم طلسم صابخونه

شکست و پنج شنبه دعوتشون کردم به صرف شام.

وای که میگن بلانسبت شما ادم به غلط کردن میفته اینجاس

موقع مهمونی رفتن خوبه ولی موقع پس دادنش واویلاس

معین هی اصرار داشت گفت تو ساده بگیر از خودمون شروع بشه

اینا که میگن دوست داریم با شما رفت و امد کنیم بذار خانوما هم تو عذاب نباشن

هر چی این ور اونور کردم دیدم نمیشه که نمیشه و خلاصه نه یه سفره انچنانی

ولی خوب تقریبا خووب براشون انداختم و راه افتاد

انگار یه بار سنگین از رو دوشم ورداشتن.

عصرش مپل بیرون کلاس داشت و منم که کارام تموم شده بود معین گفت

بیا با هم ببریمشون همین که بچه ها در راهرو رو باز کردن داد زدن مامان گربه

فرار کردن گربه رو به طبقه سوم همانا و دویدن بچه ها دنبالش همانا

من و معینمم که فکر کنم البته خودش کمتر از من نمیترسید 

رفتیم تو پارکینگ معین داد زد بچه ها کیش کنید بیاد پایین و خودتونم

دنبالش بیاین پایین.

ما کنار ماشین منتظر بودیم و به قول معین سنگر گرفته بودیم 

که گربه نپره بهمون که یه دفعه دیدم مپل خان با یه گربه اندازه خودش تپل

تو بغلش از پله ها اومد پایین .گربه برگشته بود تو صورت مپلم نیگا میکرد.

من از ترس اینکه نیان جلو جیغ زدم و رفتم پشت ماشین

و معینمم رفت دنبال بچه ها و سه تایی بردن گذاشتن دم در

هر کاری میکردن گربه نمیرفت که نمیرفت اخ سر ما در پارکینگ رو بستیم

و رفتیم.

دیگه پیداش نبود تا الان که رفته بودم رادیولوژی از دندونم عکس بگیرم

برگشتم دید زیر ماشین همسایه اس خدا کنه باز خودشو نندازه تو .

سهیل فردا میره تهران واسه قرار داد خونه تهرانش.

الان هشت ساله که یه خانم و اقا میشینن تو خونه اش

و دیگه خونه خریدن و میخوان بلند بشن.

سهیلم باز اجاره داده به عروس داماد البته قبل عید خالی کردن

و کامل رنگش کرده و به قول خودش حسابی تر تمیزه.

برای تپل و مپل کلاس خصوصی ریاضی گرفتیم

با یکی از معلم های همون مدرسه غیر انتفاعی که میخوایم ثبت نامشون کنیم

معین میگه بلکه از طریق اینا بتونیم وارد مدرسه بشیم

وقتی مپل رو بردم پیش معلم گفت اصلا استرس اینو نداشته باش

این وارد مدرسه غیر انتفاعیم نشه صد در صد ششم حتما تیز هوشان میاره

اما اصلا از تپل خان راضی نبود و گفت بهره هوشی بالا ولی بازیگوشی هم 

به همون نسبت بالا.

الانم که میبرمش کلاس خونه معلمه همش حواسش پیش دختر

معلمه اس که دو سال ایناشه و هر بار میاد یه قصه ازش تعریف میکنه.

عروساااااای تپل این از دست من خارجه دیگه بیاین ببرین تربیتش کنین.

از اون ور مدرسه برای مپل اینا اردوی  شمال گذاشته که مپل اصرار داره بره

ولی معین اصلا اچازه نمیده و میگه مدیرشون خوب نیست و برنامه ریزی نداره

کلی بااش حرف زده اما به محض اینکه میره مدرسه و بچه ها از اردو حرف میزنن

باز قاطی میکنه.

چند شبیه شبا فاطما گل میبینم حیف شدا کاش از اول میدیدمش.

خیلی قشنگ بید

[ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 19:35 ] [ مرغ عشق معین ]
درباره وبلاگ

داستان زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و با یاد تو نفس میکشد . . .
و این ادامه دارد تا نفسم با نفس تو معنا پیدا کند
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است

اومدم اینجا حرف دلمو بزنم
زندگیمو بنویسم
مینویسم تا با معینم ودردونه هام یه روز بشینیم
خاطرات تلخ وشیرین مون رو بازخوانی کنیم ولذت ببریم
رک وپوست کنده بگم از بی ادبی و بی احترامی کردن به دیگران متنفرم
هر کی میاد اینجا باید با همه لینک های من مهربون باشه
همه تون پسر دخمل های خودم هستین
راستشو بگم از وبلاگ های سیاه ودل تنگ وتیره خوشم نمیاد
همه تون باید بخندین
وبلاگ های همه تون باید شاد وگل من گلی باشه
این دستوریه که مامانتون داده
بخشش هم توش نیست
انگشت چشتون میکنم!"
امکانات وب

کد متحرک کردن عنوان وب