منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
برچسب‌ها
لینک دوستان
نویسندگان
درباره

داستان زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و با یاد تو نفس میکشد . . .
و این ادامه دارد تا نفسم با نفس تو معنا پیدا کند
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است

اومدم اینجا حرف دلمو بزنم
زندگیمو بنویسم
مینویسم تا با معینم ودردونه هام یه روز بشینیم
خاطرات تلخ وشیرین مون رو بازخوانی کنیم ولذت ببریم
رک وپوست کنده بگم از بی ادبی و بی احترامی کردن به دیگران متنفرم
هر کی میاد اینجا باید با همه لینک های من مهربون باشه
همه تون پسر دخمل های خودم هستین
راستشو بگم از وبلاگ های سیاه ودل تنگ وتیره خوشم نمیاد
همه تون باید بخندین
وبلاگ های همه تون باید شاد وگل من گلی باشه
این دستوریه که مامانتون داده
بخشش هم توش نیست
انگشت چشتون میکنم!"
آرشیو مطالب
کاربردی
بالاخره به اصرار معین و همکاری فکری رقی خانوم طلسم صابخونه

شکست و پنج شنبه دعوتشون کردم به صرف شام.

وای که میگن بلانسبت شما ادم به غلط کردن میفته اینجاس

موقع مهمونی رفتن خوبه ولی موقع پس دادنش واویلاس

معین هی اصرار داشت گفت تو ساده بگیر از خودمون شروع بشه

اینا که میگن دوست داریم با شما رفت و امد کنیم بذار خانوما هم تو عذاب نباشن

هر چی این ور اونور کردم دیدم نمیشه که نمیشه و خلاصه نه یه سفره انچنانی

ولی خوب تقریبا خووب براشون انداختم و راه افتاد

انگار یه بار سنگین از رو دوشم ورداشتن.

عصرش مپل بیرون کلاس داشت و منم که کارام تموم شده بود معین گفت

بیا با هم ببریمشون همین که بچه ها در راهرو رو باز کردن داد زدن مامان گربه

فرار کردن گربه رو به طبقه سوم همانا و دویدن بچه ها دنبالش همانا

من و معینمم که فکر کنم البته خودش کمتر از من نمیترسید 

رفتیم تو پارکینگ معین داد زد بچه ها کیش کنید بیاد پایین و خودتونم

دنبالش بیاین پایین.

ما کنار ماشین منتظر بودیم و به قول معین سنگر گرفته بودیم 

که گربه نپره بهمون که یه دفعه دیدم مپل خان با یه گربه اندازه خودش تپل

تو بغلش از پله ها اومد پایین .گربه برگشته بود تو صورت مپلم نیگا میکرد.

من از ترس اینکه نیان جلو جیغ زدم و رفتم پشت ماشین

و معینمم رفت دنبال بچه ها و سه تایی بردن گذاشتن دم در

هر کاری میکردن گربه نمیرفت که نمیرفت اخ سر ما در پارکینگ رو بستیم

و رفتیم.

دیگه پیداش نبود تا الان که رفته بودم رادیولوژی از دندونم عکس بگیرم

برگشتم دید زیر ماشین همسایه اس خدا کنه باز خودشو نندازه تو .

سهیل فردا میره تهران واسه قرار داد خونه تهرانش.

الان هشت ساله که یه خانم و اقا میشینن تو خونه اش

و دیگه خونه خریدن و میخوان بلند بشن.

سهیلم باز اجاره داده به عروس داماد البته قبل عید خالی کردن

و کامل رنگش کرده و به قول خودش حسابی تر تمیزه.

برای تپل و مپل کلاس خصوصی ریاضی گرفتیم

با یکی از معلم های همون مدرسه غیر انتفاعی که میخوایم ثبت نامشون کنیم

معین میگه بلکه از طریق اینا بتونیم وارد مدرسه بشیم

وقتی مپل رو بردم پیش معلم گفت اصلا استرس اینو نداشته باش

این وارد مدرسه غیر انتفاعیم نشه صد در صد ششم حتما تیز هوشان میاره

اما اصلا از تپل خان راضی نبود و گفت بهره هوشی بالا ولی بازیگوشی هم 

به همون نسبت بالا.

الانم که میبرمش کلاس خونه معلمه همش حواسش پیش دختر

معلمه اس که دو سال ایناشه و هر بار میاد یه قصه ازش تعریف میکنه.

عروساااااای تپل این از دست من خارجه دیگه بیاین ببرین تربیتش کنین.

از اون ور مدرسه برای مپل اینا اردوی  شمال گذاشته که مپل اصرار داره بره

ولی معین اصلا اچازه نمیده و میگه مدیرشون خوب نیست و برنامه ریزی نداره

کلی بااش حرف زده اما به محض اینکه میره مدرسه و بچه ها از اردو حرف میزنن

باز قاطی میکنه.

چند شبیه شبا فاطما گل میبینم حیف شدا کاش از اول میدیدمش.

خیلی قشنگ بید







دلخوشی یعنی شروع کنی  با داداشت قران خوندن

به قصد ختم قران







وقتی میام سر کارت و تورو توی روپوش سفیدت میبینم

انگار تموم غصه ها و دردام یه جا پر میکشن

وقتی میبینم چه عزت و ارزش مقامی بین همکارات داری 

و چطوری روت حساب میکنن پام از تموم بد بختیا میکشم بیرون

و دوباره سرپا میشم.

باورت نمیشه معین قشنگم وقتی تو لباس سفید که میبینمت داغ میکنم

انگار ذره ذره وجودم واقعا تو رو فریاد میزنن.

فقط دلم میخواد یه جایی باشه که تو منو نبینی

حواست بهم نباشه من نگاهت کنم نگاهت کنم نگاهت کنم

و از عشق به تو از داشتن تو اینقدر اشک شادی بریزم تا دلم اروم بشه.

بغض میکنم از داشتنت گرم میشم از داشتنت خوشحالم از داشتنت 

خدا رو شکر میکنم از داشتنت.

این روزا سهیل یه جور عجیبی بهم نزدیک شده یه جوری که

همش میترسم نکنه این همه وابسته من بشه و من نتونم براش خواهری کنم

راست میره چپ میاد برام کادو میخره همش میگه من داداشتم

من میخوام کنارت باشم میخوام بتونی بهم تکیه کنی

میخوام جای همه نداشته هات رو پر کنم برادری کنم برات

همش میگه نمیخوام یه بار دیگه غم بشینه تو زندگی شما دو تا

روزی پنج شش بار بهم زنگ میزنه و یه جوری میگه ابجی  ابجی که

حس میکنم زیر بار یه مسئولیت سنگینم 

حس اینکه نتونم براش خواهری کنم حس اینکه با وجود این همه خوبیش

من شرمنده اش بشم و نتونم اونجوری که باید کنارش باشم.

دیشب معین از سر شب یه حال عجیبی داشت پیشونیش عرق

کرده بود و عصبانی بود حتی بچه ها رو هم دعوا کرد ورفتن خوابیدن.

سهیلم انگار فهمیده بود معین یه چیزش هست پاشد فشارش رو گرفت

فشارش رو چهارده بود رفتن با سهیل کمی تو پارک قدم زدن

دلم هزار تا راه رفت که باز چی شده.

اخر شب اینقدر اصراش کردم که بالاخره گوشیشو نشونم داد

و گفت اس های دلارام رو بخون.

یخ کرده بودم کلا 

اولش چند تا اس داده بود که خواهش کرده بود برگرده 

گفته بود هر چی به سهیل اس میدم یا جواب نمیده با هر شماره ایم

زنگ میزنه تا میفهمه منم قطع میکنه 

معینم یکی دو بار جوابش رو داده بود که ما حرفامون رو زدیم

و حرفی برای گفتن نداریم سهیلم اگه جوابتو نمیده حتما خودش

صلاح خودش رو تشخیص داده.

نیم ساعت بعد دلارام یه اس طولانی به معین داده بود که وقتی خوندمش

از خودم خجالت کشیدم توی اس ام اسش چند بار به معین من

همه زندگی من گفته بود بی غیرت و هر فوشی که بلد بود

که من حتی معنی خیلی هاشو نمیدونستم نثار معین و من و سهیل کرده بود.

توی چند تا جمله هاش اتیشی به جونم افتاد که تا نصفه شب خوابم نبرد.

صبح معین باز با سر درد بیدار شد و یه ساعتی دیر رفت بیمارستان

اما زنگ زد به پدر و برار دلارام و حسابی باهاشون حرف زد.

طفلیا اونام خیلی ناراحت بودن و کلی معذرت خواهی کردن 

برادرش سر کلاس بود و گفت الان میرم خونه فکر کنم چیزی

بهش گفته بودن که زنگ زد به گوشی معین باز

معینم مسدودش کرد و گفت حرفی ندارم باهاش من حرفامو زدم

یه جورایی امروز دست و پام سر شده و یخ زده

حتی حس اینکه به این چیزا فکر کنم رو ندارم

دلم میخواد راحت باشم چشامو ببندم و به چیزی فکر نکنم

تنها چیزی که میتونم به معینم بگم اینه که خیلی روم سیاهه

واسه حرفای دلارام ولی تنها مردی  که توی دنیا

برام از همه بیشتر و بیشتر و بیشتر از همه غیرت داره

تنها مردی که بشه به مردونگیش به قدرتش به اقاییش

به نجابتش به غیرتش تکیه کنم

تنها مردی که براش روزی هزار بار میمیرم

تنها مردی که فقط به خاطر اونه که نفس میکشم 

تنها مردی که صبح به صبح به امید دیدن مهربونیاش چشمامو

باز میکنم 

فقط و فقط 

معین قشنگمه.

روم سیاهه از حرفای دلارام اندازه تموم دنیا.....

 

 







دلم گرفته قد تموم دنیا 







تو عیدی صاحبخونه مون معین و سهیل رو تو پارکینگ دیده بود

و بهشون گفته بود شماها هرهفته مسافرت میرید ما سرایدار شماییم

مام یه دو روز میریم مسافرت شما سرایدار ما باشید.

اینام دوتایی قول سرایداری داده بودن و دیدم سهیل با قهقهه خودشو

انداخت تو خونه و هی به معین  گفت به جان خودم من که تیپم درسته

تو با این شکمت و سر و وضعت مطمئن باش با تو بوده.

معینم هی یواش یواش بهش میگفت ای بی خاون د برو دست صورتت رو بشور

منم وقتی فهمیدم قضیه چی اولش گفتم یه چیزی گفته حالا گوش نکنین

ولی اقا سهیل اینقدر گیر داد که منم از حرصم برگشتم گفتم

اصلا سرایدری کارگری سپوری دکتری معین من همه چی بهش میاد به تو چه

اقا و خانمی که شما باشین سهیل غش کرد و معینم خندید گفت بیا بزرگمون کرد

منم فهمیدم گند زدم صدام در نیومد 

حالا از اون روز راست میره چپ میاد میگه معین عاطی راست میگه

خیلی چیزا بهت میاد تا حالا بهت دقت نکرده بودم

اووووووخ که بدنش دست من 







به اوی هرگز نداشته ام بگید

میدونم ککتم نمیگزه اما

من .................

هیچی ..................................

روزت مبارک.............







 

سلام عید همه ی دوستای مهربونم مبارک

ایشالا که سال خوبی برای همه تون باشه.

امسال هفته اول عید مائده ومرسده و عزیز اینا مهمون ما بودن

اول قرار شد با هم بریم شمال ولی معین یه دفعه پشیمون شد

و گفت هوا سرده بچه ها سرما میخورن جاده هام شلوغه اذیت میشیم.

خلاصه مائده اینا قرار گذاشتن اولین جمعه برن شمال 

اونا خونه فامیلای شوهرش رشته و زیاد میرن اونجا

اما دو روز اخر هفته عمه معین زنگ زد و گفت با همه بچه هاش

میان خونه ما.

از اومدنشون خیلی خوشحال بودم  عمه معین یه جوری به من 

ارامش میده نمونه کامل یه مادر خوبه نمیدونم چی بگم راجبش

ولی فقط میدونم با یه غمی دوسش دارم.

پنج شنبه عصری دسته جمعی رفتیم بیرون سورتمه سوار شیم.

دوازده تا واگن سوار سورتمه شدیم همه پشت سر هم.

معین همش اصرار داشت من و اون بمونیم و سوار نشیم

اما من خیلی دلم میخواست سوار شم . اصرارش کردم تا بالاخره 

رضایت داد.

همه دنبال هم حرکت کردیم معین پنجمین واگن بود و من چون میترسیدم

و اروم میرفتم گفتم واگن اخر سوار میشم.

سورتمه از یه شیب خیلی تند رفت بالا و رسید به یه جایی که شکل یه هفت بود

فکر کنین از بالای هفته یه دفعه سورتمه سورتمه ترمز نداشت تا سرعتت زیاد بشه

و بعد بری پایین و از اون سر هفته بری بالا.

اول واگن که رسیده بود بالا متوجه شده بود یه واگن خالی تو مسیره

با سرعت خورده بود به اون و اون واگن از رو ریل در اومده بود نفر بعدی که خورده بود

به نفر اول واگن نفر اول حرکت کرده بود و همین جوری تا واگن سوم رفته بودن

اما معین که به سرعت خورده بود به واگن جلویی دیگه حرکت نکرده بودن 

و بقیه هم با سرعت تمام خورده بودن به هم.

من که رسیده بالا و دیدم اینا تو مسیر وایسادن فکر کردم خودشون ترمز کردن

هی با خنده داد زدم حرکت کنین الان میخورم بهتون یه دفعه که سورتمه اوج

گرفت و سرعتش زیاد شد تازه فهمیدم جریان چیه و فقط تنها کاری که کردم 

جیغ زدم و چشمامو بستم تا محکم خوردم به جلویی.

کمربندامون قفل شده بود و حتی نمیتونستیم پیاده شیم

منم از ترسم که معین چیزیش شده فقط هوار میزدم معین سالمی

معین چیزیت نشده خیلی زود خودشون که از تو دوربین دیده بودن

اومدن کمکمون و کمربندا رو باز کردن و یکی یکی پیاده شدیم

اما معین اصلا نمیتونست تکون بخوره و کمرش به شدت گرفته بود

دختر عمه معین و مانی که بچه ها بغلشون نشسته بودن سرشون

خورده بود به بچه ها و صورتشون غرق خون بود سهیل شونه اش 

ضرب دیده بود و خلاصه هر کدوم یه جوری زخمی بودن.

سالم ترینشون من بودم خلاصه اومدیم پایین و بعد کلی دعوا

که سهیل خان راه انداخت پولمونو پس دادن و برگشتیم خونه.

شب اول همه به شوخی و خنده گذروندن من همش حس میکردم

تو نفس کشیدن مشکل دارم ولی زیاد تحویلش نگرفتم.

صبح روز بعد همه داغون بودن و حسابی کوفته هر چی به طرف شب رفت

همه بهتر شدن اما من وقتی نفس عمیق میکشیدم درد تموم قفسه سینه مو 

میگرفت  معینم هم خیلی کمر درد داشت واسه همین هیچی بهش نگفتم

ولی بعد چند ساعت دیدم خیلی حالم بده رفتم یواشی به سهیل گفتم.

سهیل تا گفتم چمه گفت دنده ا شکسته و خلاصه اینقدر قسمش دادم

که صداشو پیش معین در نیاره و دو تایی رفتیم بیمارستان عکس گرفتیم

و گفت بله دنده ات شکسته.

همون تو بیمارستان کل قفسه سینه مو باند پیچی کردن و برگشتیم خونه.

تا نشستم معین فوری متوجه شد و مجبور شدیم بگیم جریان چیه

بماند که باز چقدر دعوام کردن وخلاصه چند روزی طول کشید تا بهتر شدم.

شنبه صبح همه مهمونا رفتن و خونه مون خلوت خلوت شد.

دیگه با معین و سهیل کل هفته رو نشستیم سراغ درس بچه  ها

و حسابی اماده مدرسه رفتن شدن.

از دیروزم که دوباره درس و مدرسه شون شروع شده و مشغولن حسابی.

این چند روز دارم هی میام و میرم بلکه مدرسه غیر انتفاعی شهرمون

ثبت نامشون کنم اینجا یه مدرسه خیلی خوب داره که الان دو ساله 

هر کاری میکنیم نمیتونیم ثبت نام کنیم.

خدا کنه دیگه امسال بتونن وارد مدرسه جدید بشن.







سلام

ببخشید که این مدت نبودم همش مشغول اشپزی و شیرینی پزی 

و گردگیری و خلاصه کارای خونه یکی بعد از دیگری بودم

اما اخرین پست سال 93 هم رسید

سالی که با تموم شادی ها و غم هاش بالاخره گذشت و 

بازم باید خدا رو شکر کنم که تونستم از پس امسالم بربیام.

سالی که درسته سخت بود ولی باز همه رو تو حکمت خدا میدونم

و هر لحظه سجده شکر به درگاهش فرود میارم

وقتی بیام مقایسه کنم و یه سری از داشته ها رو بذارم کنار نداشته ها و 

نداده ها میبینم به جز بی انصافی و ناشکری کاری نکردم

اون لحظاتی که سختی های زندگی دامنم رو میگیره

خیلی دلتنگ میشم ولی الان که میبینم تونستم سختی ها رو پشت سر بذارم

با اینکه بازم دلتنگم

اما نوع دلتنگیش فرق میکنه و یه جورایی شیرینه هر سال اخر سال

یه حس خوبی دارم از اینکه سال تموم شده و من موفق شدم

سرمو بالا بگیرم و با اینکه واسه خیلی ها خیلی زحمتم اما دو دستی زندگی مو

حفظ کردم و هیچ بادی هم نمیتونه انو بلرزونه.

درسته به قول معین گاهی نامردی میکنم ولی حس خوبیه که

به اخر سال رسیدم و هنوزم کنار معینمم و هنوزم زندگیم عاشقانه تر 

از سال قبله.

خدا رو شکر میکنم که سایه معین بالای سرمه

و عین کوه انچنان پشتم وایساده که هیچ جنبنده ای جرات نداره چپ نگاهم کنه.

خدا رو شکر میکنم که دو تا بچه صحیح و سالم بهم داده

که روز به روز با بزرگ شدنشون انگار ریشه های زندگیم محکم تر میشه

و قوت میگیره.

وقتی فکر میکنم به جوون شدن و قدرتمند شدن جوجه هام 

ان چنان دلم گرم میشه که هیچ دردی نمیتونه از پا درم بیاره 

و ذره ای دلم رو بلرزونه.

خدا رو شکر میکنم که برادری مثل سهیل دارم

که اب توی دلم تکون بخوره عین اسپند رو اتیش میشه

و با تموم دیوونه بازی هاش واسه نگه داشتن زندگی من

حاضره جونشم بده.

خدا رو شکر میکنم که توی دنیای مجازی برادری مثل مسعود دارم

که هر لحظه بودن باهاش فقط به خدا نزدیک شدن و ارامشه.

برادری که با وجود تموم دیووووووونگی هام منو رها نمیکنه و

باز کنارمه باز درس خداشناسی میده و باز صبر میکنه و منو به خدا نزدیک میکنه.

خدا رو شکر میکنم که دوستایی مثل شما دارم 

که گاهی بعضی از جمله هاتون اینقدر بهم ارامش میده

که دردی رو دارم رو شونه هام حس میکنم زمین میذارم.

شماهایی که  خیلی هاتون توی تمام شادی ها و غصه هام همراهیم کردین.

شماهایی که نمیدونم چطور بگم که وقتی میاین اینجا خودتون متوجه بشین

که چقدر حضورتون همراهی تون کامنت هاتون بهم انرژی دوباره میداد

نمیدونم به چه زبونی از همه تون تشکر کنم

فقط میخوام هر کسی که این پست رو میخونه

دستاشو ببره بالا و از ته دل دعا کنه

خدایا تو رو قسم به عظمت و بزرگی خودت هر چی جوونه به راه خیر

به راه پاکی به راه نزدیکی خودت برسون.

خدایا میدونم حکمتت حقه ولی در رحمتت رو هم از روی ما نبند.

خیلی ارزو ها تو زندگی دارم ولی بزرگترینش یه ارزوه که 

همه تونو قسم میدم 

همه اونایی که سر سفره های هفت سین دست به دعا بر میدارن

درست همون لحظه ای که ماهی توی تنگه 

به جنب و جوش میفته و لحظه تحویل ساله و با 

صدای توپ و تانک ته دل ادم یه لحظه میلرزه

 از ته ته ته دلتون دعا کنید:

خدایاااااااااااا تو رو قسم به بزرگی خودت  به عظمت خودت

سال دیگه این موقع

دونه انار رقیه تو بغلش باشه.(امین یا رب العالمین)

یا خدا قسمد دمه گوره ایی خود دلی شایو بکه ای خدا گیان

خدایا تو رو قسم به عظمت و بزرگی خودت سال دیگه این موقع

خیر پیش راه سبا بشه و به ارزوی قلبیش که خوشحال کردن

پدر و مادرشه برسه.

خدایا تو رو قسم به عظمت و بزرگی خودت اون فاطی رو میدونم بلاس

اتیشم زده ولی یه دانشگاه خوب قبول شه بره از دستش خلاص شیم

بعدش یه وبلاگ بزنه به اسم کله پوک به دانشگاه میرود

خدایا تو رو قسم به عظمت و بزرگی خودت راه خیر رو پیش روی سدی بذار

خدایا تورو قسم به بزرگی خودت دست بهزادو بگیر و بلندش کن.

خدایا تو رو قسم بهبزرگی خودت مشکلات فرزین رو حل کن و نگاهت رو ازش نگیر

خدایا تورو قسم به عظمت خودت مغز پسته مسیحا رو تا ابد براش صحیح و سالم نگه دار.

خدایا تو رو به عظمت و بزرگیت یه خبری از امیرزا قلمدون بشه و فقط بفهمیم سالمه

خدایا تو رو به عظمت و بزرگیت قسم هیچ وقت و هیچی وقت و هیچ وقت

برادرم دیگه ازم جدا نکن که دیگه طاقتشو ندارم.

خدایا تو رو قسم به عظمت و بزرگی خودت قسمتمون با مسعود

هر چی هست تو خیرش کن تو به بهترین جایی که میدونه خوبه برسونش

خدایا تو رو به عظمت و بزرگیت قسم هر چی خیره هرچی خیره

جلو راه مسعود بیار و براش شرایطی درست کن که بتونه تشکیل زندگی بده.

خدایا داداشم خیلی پاکه تو رو به عظمت و بزرگیت قسم

هیچ وقت از این پاکی دورش نکن

خدایا تو رو به عظمت و بزرگیت قسم سایه عمه رو از سرمون کم نکن

خدایا تو رو به عظمت و بزرگیت قسم خیر رو پیش راه جوادش بیار

 

خدایاتورو به عظمت و بزرگیت قسم  راه خیر رو بیار پیش روی سهیلم

خدایا تورو به عظمت وبزرگیت قسم هر کسی تو وبلاگمه

و اسمشو نیاوردم به هر ارزویی که داره برسون

به شرطی که ازراه خودت دور نشه.

دعا میکنم هیچ پدر و مادری توی سال جدید شرمنده روی فرزندانشون نشن

الهی که خدا دست همه مردم رو بگیره

و ما رو به خودش نزدیک کنه.

 

خدا رو قسم به عظمت و بزرگی خودش بعد از براورده شدن

ارزوهای دیگران چشمش رو از زندگی منم برنداره

و قسمش میدم به عظمت و بزرگی خودش که انی

و ثانیه ای از معینم دورم نکنه و اگه قرار باشه

همچین چیزی باشه دیگه نفسی نیاد ونره.

عزیزای مامی مرغ عشقی

امیدوارم سایه خدا هر لحظه توی زندگی های قشنگتون 

پر رنگ تر بشه و لحظه ای نباشه که از یادش غافل بشیدکه اگه 

حضور خدا رو داشته باشین دیگه هیچی تو زندگی کم ندارین.

سر سفره هفت سین هاتون 

برای ارزوهای دل اونایی که خیلی ارزومندن برای رفع غصه های دیگران

برای عیدی گرفتن دیگران از خدا 

دست به دعا بردارین و از ته دلاتون ،دقیق همون جایی که میدونید جای حضور خداست

ازش خواسته های دل شکسته ها رو بخواید

دست به دعا بردارید 

و از خدا بخواهید هر کی هر مشکلی هر گوشه ای از دنیا داره

چه مسلمون و چه غیر مسلمون خدا راه  خیر رو پیش پاش بذاره

و کمکش کنه.

میدونم این چند سال شاید بشه پنج سال که با خیلی هاتون اشنا شدم

خیلی اذیتتون کردم خوبی که براتون نداشتم اماامیدوارم بتونید هر 

بدی هر جایی براتون داشتم ببخشید و منو حلال کنید.

پیشاپیش سال نو همه تون مبارک خیلی دوستون دارم بخدا

http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

پ. ن برای مشکل ممس هم دعا کنید

 

 







فردا شب خونه دکتر ابراهیمی دعوتیم خانواده خانمش

از تهران اومدن و ما رو هم دعوت کردن .

خدا رو شکر سهیل خیلی بهتره و خیالم راحت شد

قول داده فردا رو تعطیل کنه و صبح یا بعد از ظهر با هم 

بریم بیرون کمی لباس اینا برای خودش بخره.

امروز خواستم یه تیشرت براش بخرم ترسیدم استین هاش 

کوتاه بشه سهیلم مثل خودمه هر لباسی میخره تنه اندازه 

استین ها کوتاه میشه.

خلاصه قراره فردا پسرمو ببرم بیرون لباس و کفش عیدشو بخره

معین تهران بودیم واسه خودش خرید کرد ولی سهیل چیز زیادی نخرید و

لباس نداره.

برای بچه های اذر خانوم پول کارت به کارت کردم و دیگه خیالم راحت شد

مپل خان این مدت پلاکشو دهنش نذاشت و دیروز که بردمش برای کنترل 

دکترش هر کاری کرد پلاک تو دهنش جفت و جور نشد و مجبور شد از اول 

قالب گیری کنه و قراره یکشنبه برم پلاکشو تحویل بگیرم.

عصری جواب امتحان زبان شون هم اومد و خدا رو شکر هر دوتاشون قبول شدن

رفتسم سه تایی ترم بعدم ثبت نام کردیم و کارنامه گرفتیم.

این مدت همش شیرینی اینا درست کردم بی خیالشون شدم امروز 

یه کم رسیدم به درس و مشقشون دیدم تا من نباشم حرام باشد یک کلمه درس

حسابی دعوامون شد و تا الان درس خوندیم.

تپل این روزا خیلی شیطونی میکنه از سر و کولم بالا میره

ظهرها ناهارشونو که میخورن با عزیزجون میرن تو پارک عزیز میره پیاده روی

و بچه هام یه ساعتی فوتبال بازی میکنن امروز تپل سرحال اومد بالا و گفت

مامان دو تا دختر خوشگل خوشگل ها مانتو سرمه ای ترقه انداختن جلو پای پسرا دهن منو میگی 

ااااااااااااااا بعد خودش گفت مامانی باید به اتوسام یاد بدیم مگه نه شاید یه دزدی خواست اذیتش کنه

زود جلو پاش ترقه بترکونه دیگه نتونه اذیتش کنه

موندم بخدا این پسرم تو نخ کیه ؟؟؟؟ روزی یه دونه معشوقه داره

 







خیلی دلم گرفته معین نمیدونم اگه این پستمو بخونی چی بهم بگی

ولی اگه اینجا حرف نمیزدم دق میکردم.

خدا نکنه ازم دلگیر بشی.

دلم گرفته خیلی گرفته واسه تموم لحظه هایی که ادعامون شد و گفتیم شیعه ایم

گفتیم ما بهترین و برترین  موجودات روی زمینیم

دهن مون رو اب نکشیدیم و گفتیم ....سنی

نامردانه به اونایی که خلق خدا بودن ولی سنی بودن توهین کردیم

به وضو گرفتن شون به نماز خودنشون به اعتقاداتشون

 اینقدر خندیدیم که یادمون رفت ما هم باید برای خدای خودمون نماز بخونیم

اصلا یادمون رفت خدایی داریم  یادمون رفت ذکر نمازمون باید چی باشه

رفتیم بنده های خدا رو به خدایی گرفتیم

رفتیم وایسادیم سر یه صف هایی نماز خوندیم که ده نفر حتما ما رو ببینن.

نماز خوندیم تا استخداممون کنن نماز خوندیم تا کار بهمون بدن.

رفتیم درخونه بنده ی خدا بندگی کردیم ولی یادمون رفت خلق فقط برای خداست

و همه ی ما مخلوقیم.

عزیز امروز خیلی ازت دلگیرم خییییلی

تمام کس و کار و فک و فامیل من خلاصه شده تو یه ادم به قول تو سنی

که خودش میگه من نه سنی ام و نه شیعه میگه من فقط مسلمانم

همونی که به من توحید رو یاد داد خداپرستی رو الوهیت و عبودیت رو

نخواستم تو بدونی که من یه تار موشو نمیدم صدهزار هزار تا شیعه ی 

پر از رنگ و ریا بگیرم سکوت کردم ولی قلبم یه گوله اتیشه.

من به فرمان خدا به سنت رسول خدا به بچه هام یاد دادم سر نماز مهر نذارن

و صد سال دیگه هم بگذره نمیذارم مهر بذارن حالا تو فکر کن سنی هستن

....سنی هستن هر چی هستن.

تو نمیدونی عزیز من فقط یه برادر دارم فقط یه برادر سنی یا شیعه بودنش برام مهم نیست

چون میدونم مسلمانه میدونم بگردم توی شیعه ها شاید از صد نفر

یه نفر اونجوری پیدا نکنم

نمیتونم بگم از برکت خونه ای که وقت نماز حداقل پونزده نفر از عروس و داماد

و نوه پسر و دختر خانواده با هم به نماز می ایستن که تو کمتر خانواده شیعه ای 

دیدم با بهتره بگم اصلا ندیدم.

خیلی بد کردی که اونجوری حرف زدی خیلی دلم ازت گرفت

قلب من پر از درده پر از اتیشه پر از غصه اس

نمیدونم عزیز من طاقتم کم شده یا تو زیاد.....