X
تبلیغات
چو تویی کنارم غم ندارم در پناه تو

چو تویی کنارم غم ندارم در پناه تو

نمیدونم چی بگم و از کجا شروع کنم

نمیدونم اصلا میخواد به کجا ختم بشه

غلت نبودن این روزا یه درد بزرگه که واقعا موندم این  بلا

دیگه از کجا نازل شده

اما کم اوردم یه جوری که نفس کشیدنمم سخته

قبل عید بود که دیدم دلارام اصلا حوصله هفت سین چیدن نداره

یکی دوبار ازش پرسیدم گفت حسش نیست

خواستم خودم براشون یه هفت سین بچینم معین نذاشت و

گفت یعنی چی حسش نیست لازم نکرده تو درست کنی

روزی که رفتیم خونه ارام با سهیل خوب و خوش بودن

از خونه ارام ما دو سه روز برگشتیم شهر خودمون

یکی دو بار قرار شد یه شب بریم خونه بابای دلارام

اما هر بار به بهانه مختلف عذر ما رو خواستن

وقتی هم رفتیم خونه کوروش و محمد دلارام نیومد و

سهیل گفت تو فک و فامیلاش سرش گرمه.

روزی که خواستیم از شهر خودمون برگردیم با سهیل قرار گذاشتیم بیان

سر اخرین میدون خروجی شهر

ولی وقتی اومد دیدم دلارام کنارش نیست

ازش پرسیدم پس دلارام؟؟؟؟؟؟

گفت :میمونه خونه باباش بعد عید میاد

دلم گرفت از اینکه سهیل رو تنها راهی کرده ولی هیچی نگفتم.

برگشتیم و چند روزی رفتیم تهران

همش حس میکردم سهیل یه جوریه ها

ولی نمیدونم چرا من احمق به ذهنم نرسید

بعد سیزده به در دیدم نخیر دلارام خانوم پیداش نیست

چند باری تو وایبر و اس ام اسی  هی پیغام دادم

خانوم کجایی؟؟

نمیخوای بیای سر زندگیت

این شوهرت جیگر منو در اورد

اما دیدم خیلی راضی جوابمو نداد

شک کردم.

هفته قبل برگشتیم شهر خودمون برای کار دانشگاهم

بر خلاف همیشه که سهیل راه میفتاد

این بار نیومد و گفت میمونم.

ما که رفتیم شهر خودمون باز خواستیم بریم 

خونه بابای دلارام که باز پیام داد مهمون هستیم

و هر وقت بتونم خودم زنگ میزنم.

زنگم نزد و منم دیگه روم نشد برم  یا بهش زنگ بزنم

باز بعد برگشتن یکی دو بار تماس داشتیم که 

دیدم احوال سهیل رو ازم پرسید

دیگه مطمئن شدم یه خبری هست.

یه شب متوجه شدیم سهیل ساعت یک و دو 

رفته نشسته تو پارک روبروی خونه.

من که دیگه داشتم دق میکردم معین گفت 

ازش میپرسم بینم چی شده.

وقتی ظهر معین برگشت خونه چیزایی گفت که

ارزو میکردم گوشام کر بود و نمیشنیدم.

گفت:سهیل و دلارام از همون اول ازدواج اقدام کردن

واسه بچه دار شدن ولی متاسفانه بچه دار نشدن و

بعد کلی این ور اون ور رفتن و معن در حالی که سعی میکرد

یواش یواش همه چی رو بهم بگه

گفت:متاسفانه مشکل از سهیله و قضیه خیلی هم جدیه.

اصلا باور نمیکردم

-یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟خوب دکتر برن

_رفتن عاطی هر راهی رو بخوای رفتن

به جز راه اخر که دلارام حرام میدونه و گفته به هیچ وجه

انجام نمیدم چون سهیل کلا نمیتونه دخالتی داشته باشه.

-مغزم داشت منفجر میشد 

-معین الکی میگن اینا کی دکتر رفتن من نفهمیدم

چطور من متوجه نشدم.

گفت:همون هفته هایی که راه میفتادن واسه تهران

میگفتن میری خونه خواهر دلارام .

پرونده پزشکی شون هست عاطی دیدم همه رو.

گفتم:خوب الان دلارام واسه چی قهر کرده

این که چیزی نیست این که مشکلی نیست

خوب خوب میشه خوب درمان میشه

یعنی الان به خاطر بچه قهر رفته؟

به خاطر اینکه سهیل بچه دار نمیشه قهر کرده؟

خوب با قهرش مگه حل میشه؟؟؟؟

معین سری تکون داد و گفت:درمون نمیشه عاطی

میگم پرونده شو دیدم.

از اون ورم قهر نکرده عاطی

اینا حرفاشونو زدن میخوان از هم جدا شدن.

انگار برق گرفته بودم حس کردم سکته اینا کردم

-یعنی چی؟یعنی میخواد از سهیل به خاطر اینکه 

بچه دار نمیشه جدا شه؟

اگه مشکل از خودشم بود جدا میشد؟

معین گفت:اینجوری نکن با خودت اخر هفته میریم باهاش حرف میزنیم

بینیم چی میشه بلکه برگرده.

اون شب رو تا صبح چرت نزدم

هزار تا فکر و خیال اومده بود سراغم

یعنی چی اخه؟

یعنی تو تموم لحظه هایی که سهیل این چند سال

پا به پامون میگفت و میخندید یه غم بزرگ رو دلش بوده؟

یعنی این همه معین باهاش شوخی میکرد و میگفت اجاق کور

و سهیل میخندید ته دلش گریه کرده؟

الهی ابجیت بمیره سهیل

یااااااااااااااااااا خدا  حالا مردم چی میگن؟

حتما این مدت خونه باباش بوده

همه مردم شهرمون فهمیدن دیگه

معین میگفت :دلارام ادم مغروریه اون دختری نبود که بذاره پشت سرش حرف بزنن

حتما  تصمیمشو گرفته که یه ماهه نیومده 

بالاخره این همه مدت مطمئن باش خیلی ها ازش پرسیدن

که خونه باباش چی میکنه

حالا مامانم بینی چی میگه

خدا کنه به گوشش نرسیده باشه

هزار تا خیال شوم هزار تا کابوس وحشتناک

ساعت سه بود فکر میکردم معین خوابه 

یواشی گفت:عاطی بیداری؟؟؟؟؟؟

گفتم:اره معین داره دلم میترکه باورم نمیشه 

معین حالا مردم شهر بفهمن به رویا حق میدن

میگن حتما سهیل مشکلی داشته که رویا بهش خیانت کرده

معین داره دلم میترکه

نمیدونم چرا اون شب اغوش معینم نتونست گرمم کنه

حتی اونجام با اینکه کلی گریه کردم ولی  اروم قرار نداشتم.

معین باز گفت:عاطی پاشو برو وضو بگیر پاشو برو پیش خدات

دعا کن سهیلو هیچکی اندازه تو نمیتونه به خدا نزدیک باشه

ازش بخواه با تمام وجودت.

اولین بار بود که سرنمازم ارامش نداشتم

اصلا نمیدونستم چی میخونم چند رکعت خوندم

اخر سر رفتم پیش معین و بهش گفتم حالم بده.

فشارم خیلی پایین بود رفت برام .

صبح با امپولی که معین واسم زد

یه ساعتی خوابیدم .

امون و قرار نداشتم .

سهیل که واسه صبحانه اومد پایین .

یادم نیست چی بهش گفتم که تو جوابم گفت داداشت گورش کجا بوده

که کفنش باشه.

بعدم پاشد رفت بالا.

اصلا انگار سست بودم نمیتونستم راه برم.

شب باز رفتم صداش زدم بیاد پایین.

به زور اومد.

با اینکه دلخودم خون بود گفتم

کم خودتو لوس کن بابا دلارام اگه میدونست اینقدر 

از دوریش پژمرده میشی که نمیذاشت بره

میرم میارمش اینجا درستت کنه دلارام نباشه تو 

دنیا رو به اتیش میکشی خودتو مظلوم نکن که اصلا کلاه سرم نمیره.

تو باید همون دلارام رو سرت باشه.

میرم میارمش خیالت تخت.

نگام کرد و گفت تو این کارو نمیکنی چون اون برنمیگرده

حرفاشو زده همه چی بین مون تموم شده عاطی.

گفتم:غلط کردین اونم چی جفتتون

خلاصه تا اخر شب هی ما گفتیم میاریمش و سهیل گفت

نمیاد من میدونم.نمیشه اصراش کرد حقشه عاطی.

خودتو نبین از حقت واسه همه میگذری

خیلی ها از حقشون نمیگذرن.

گفتم:تو غلط کردی با اون خیلی ها.

بماند اون شب خیلی سخت گذشت خیلی....

بچه ها امروز بیشتر از این نتونستم بنویسم

میام فردا ادامه میدم که چه بلایی سرمون نازل شده

منو ببخشید دل و دماغ هیچی نیست




+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 9:36  توسط مرغ عشق معین  | 


سلام و صد سلام به روی گل همه تون

سال نو همه مبارک و پر از شادی و خوشی

عید امسال خیلی خوش گذشت

خیلی بیشتر از هر سال و بی دغدغه و بی دلهره تر از هر سال

از همون روز اول پذیرای مرسده و بر و بچش بودیم

تمام سعی ام رو کردم که این سری مرسده از چیزی نرنجه 

و بهونه در نیاره.

خدا رو شکر وقتی برگشت اصفهان و زنگ زد

خیلی خوشحال بود و برای اولین بار کوچکترین  گله ای نکرد 

و گفت که خیلی بهشون خوش گذشته.

خوشحال بودم که تونستم دل یه خواهر رو به خونه برادرش 

حسابی گرم کنم.

مرسده اینا که رفتن بچه های استاد که  از چند روز مونده به عید 

رفته بودن ترکیه دسته جمعی اومدن خونه مون.

دو روزی اینجا بودن و بعد دسته جمعی رفتیم سمت همدان

یه روز همدان بودیم و روز بعد  رفتیم سنندج خونه ارام اینا.

اینقدر به همه مون خوش گذشته بود که دلمون نمیومد از هم جدا شیم

اما دلارام اصرار داشت برگرده شهرمون و مادرش رو ببینه.

هرمز اینا برگشتن تهران و ما هم با سهیل اینا برگشتیم شهر خودمون

به جز یه اصطکاکی که خونه عزیز جون با داداش معین پیش اومد(بعدا راجبش باید مفصل حرف بزنم)

شهر خودمونم خوش گذشت.

همون جا هرمز اینقدر زنگ زد و گیر داد که قول دادیم برگشتنی مستقیم 

بریم تهران .

دلارام موند خونه مامانش و ما و سهیل برگشتیم و رفتیم تهران.

نمیدونم چرا اینقدر غصه ام میگیره وقتی دلارام اینجوری

بدون اینکه دلتنگ بشه سهیل رو راهی میکنه و عین  خیالشم نیست.

بماند حالا .........

برگشتیم تهران و با بچه های استاد دسته جمعی برنامه ریزی کردیم

و یه گشت و گذار حسابی تو تهران راه انداختیم.

از پارک ارم و برج میلاد و موزه جواهرات ملی و کاخ گلستان و

موزه تهران قدیم وخلاصه سیزده به درم رفتیم پارک چیتگر که حسابی

به همه مون خوش گذشت.

پنج شنبه  صبحم برگشتیم شهر خودمون و هول هولکی با بچه ها

درس خوندن رو شروع کردیم.

مثلا قبل عید برنامه ریخته بودم

این عیدی رو حسابی با بچه ها درس کار کنم

دریغ از یه کلمه درس.

معینم که هی میگه بذار راحت باشن و بهشون گیر نده.

خلاصه این از خاطرات نوروز ما.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 16:45  توسط مرغ عشق معین  | 

فکر کنم این اخرین پستی باشه که بتونم توی سال 93 براتون بذارم

سالی که با تموم شادی ها و غم هاش بالاخره گذشت و 

باید خدا رو شکر کنم که تونستم از پس امسالم بربیام.

سالی که درسته سخت بود ولی باز همه رو تو حکمت خدا میدونم

و هر لحظه سجده شکر به درگاهش فرود میارم

وقتی بیام مقایسه کنم و یه سری از داشته ها رو بذارم کنار نداشته ها و 

نداده ها میبینم به جز بی انصافی و ناشکری کاری نکردم

اون لحظاتی که سختی های زندگی دامنم رو میگیره

خیلی دلتنگ میشم ولی الان که میبینم تونستم سختی ها رو پشت سر بذارم

با اینکه بازم دلتنگم

اما نوع دلتنگیش فرق میکنه و یه جورایی شیرینه.

خدا رو شکر میکنم که سایه معین بالای سرمه

و عین کوه انچنان پشتم وایساده که هیچ جنبنده ای جرات نداره چپ نگاهم کنه.

خدا رو شکر میکنم که دو تا بچه صحیح و سالم بهم داده

که روز به روز با بزرگ شدنشون انگار ریشه های زندگیم محکم تر میشه

و قوت میگیره.

وقتی فکر میکنم به جوون شدن و قدرتمند شدن جوجه هام 

ان چنان دلم گرم میشه که هیچ دردی نمیتونه از پا درم بیاره 

و ذره ای دلم رو بلرزونه.

خدا رو شکر میکنم که برادری مثل سهیل دارم

که اب توی دلم تکون بخوره عین اسپند رو اتیش میشه

و با تموم دیوونه بازی هاش واسه نگه داشتن زندگی من

حاضره جونشم بده.

خدا رو شکر میکنم که توی دنیای مجازی برادری مثل مسعود دارم

که هر لحظه بودن باهاش فقط به خدا نزدیک شدن و ارامشه.

خدا رو شکر میکنم که دوستایی مثل شما دارم 

که گاهی بعضی از جمله هاتون اینقدر بهم ارامش میده

که دردی رو دارم رو شونه هام حس میکنم زمین میذارم.

خدا رو شکر میکنم که با خبرایی که سارا بهم میده

میدونم مامانم تقریبا رو به راهه و شایدم داره منو کم کم فراموش میکنه

با اینکه خیلی دوسش دارم  با اینکه دارم واسه دیدنش پر میزنم

اما امسال تنها یه خواسته از خدا دارم

اونم اینکه منو از یاد مادرم ببره و فراموش کنه  که اصلا منو داشته

شاید اینجوری دلش اروم بگیره

و غصه منو نخوره.

خدا رو شکر میکنم که بابام سلامته و گاهی یواشکی

بهم یه اس میده یا یه زنگ میزنه.

وقتی اسمش روی گوشیم میفته که با اسم 

بابا جونم سیوش کردم اگه بگم شاید کسی باور نکنه

ولی انگار دلم از خوشی گریه میکنه.

دعا میکنم هیچ پدر و مادری توی سال جدید شرمنده روی فرزندانشون نشن

الهی که خدا دست همه مردم رو بگیره

و ما رو به خودش نزدیک کنه.

عزیزای مامی مرغ عشقی

امیدوارم سایه خدا هر لحظه توی زندگی های قشنگتون 

پر رنگ تر بشه و لحظه ای نباشه که از یادش غافل بشید

میخوام ازتون یه خواهش کنم اونم اینکه

همه اونایی که سر سفره های هفت سین دست به دعا بر میدارن

درست همون لحظه ای که ماهی توی تنگه 

به جنب و جوش میفته و لحظه تحویل ساله و با 

صدای توپ و تانک ته دل ادم یه لحظه میلرزه

دعا کنید

اول از همه برای اینکه سال دیگه نوروز

سادات و مامان اینده به مراد دلشون رسیده باشن

دست به دعا بردارین و از ته دلاتون ،دقیق همون جایی که میدونید جای حضور خداست

ازش خواسته های این دو تا رو بخواهید

که من خیلی واسه غصه های این دو تا دلتنگم.

دست به دعا بردارید 

و از خدا بخواهید هر کی هر مشکلی هر گشه ای از دنیا داره

چه مسلمون و چه غیر مسلمون خدا راه  خیر رو پیش پاش بذاره

و کمکش کنه.

دعا کنید این سهیل من سال دیگه این موقع

یه کاکل زری یا یه دخملی خوشگل داشته باشه

اخ که من میذارمش رو سرم حلوا حلواش میکنم

اخ که عمه اش جونشم واسش میده

برای همه تون سالی پر از شادی و خوشی

پر از برکت و مهربونی ارزو دارم.

امیدوارم هر کدومتون توی سال گذشته از من بدی دیدید 

به بزرگی وجود نازنین خودتون منو حلال کنین

و حتی اگه قابل بخشش نیستم سعی کنید که ببخشید

سال خوبی رو برای همه تون ارزو میکنم

و دورادور دست همه تون رو میبوسم

پ. ن برای مشکل ممس هم دعا کنید




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 11:55  توسط مرغ عشق معین  | 

یکشنبه شب بود که مائده و دخترش اومدن خونه ما

واسه خرید عید.

دقیق از روزی که مائده اومد نه صب زدیم بیرون

تا سه بعد از ظهر

و از اون ورم چهار و نیم زدیم بیرون تا یازده شب

اونم دیگه مغازه ها بسته بودن وگرنه خدایی ما کم نیاوردیم

خلاصه مائده کامل خرید های خودشو و دخترش رو انجام داد و 

دیشب معین برد سوار اتوبوسشون کرد و راهی شهر خودمون شدن

منم که بالاخره گوش شیطون کر میخوام شروع کنم به گردگیری اشپزخونه

امسال انگاری اشپزخونه ام طلسم شده و هر بار میخوام شروع کنم

یه چیزی پیش میاد و مانع میشه.

این روزا معین بد جور در گیر یکی از مریضاشه که مبتلا به سرطان کبده

یه پسر ده ساله که متاسفانه اینقدر دکترای محلی بردنش و اینقدر داروهای 

جورواجور ریختن حلقش تا بالاخره رسیده به مرحله کما و

الان یک هفته ای میشه که تو کماس.

نمیدونم چرا اما ذهن و روح و روان معین

به شدت درگیرشه و حتی بعضی از شبا تا صبح کنارش به سر میبره

همش میگه خودمم موندم تو علت این وابستگی شدید به این بچه

یکی دو باری خواستم برم ببینمش اما معین اجاز نداد و

گفت تو روحیه شو نداری بیای حال مادر بچه رو هم

به هم میریزی بهتره نیای.

منم فقط نشستم خونه و دست به دعام که خدا باز پسش بده

هر کی لباش به گوش خدا نزدیکه براش دعا کنه

اما جونم براتون بگه که اگر از اوضاع و احوال

 سبزه های بنده خواسته باشید

باید براتون بگم امسال دقیقا عین باغبونا بیست ظرفی سبزه از انواع و

اقسام مختلف سبز کردم

از گندم و تخم کدو و تخمه افتابگردون و عدس و ماش و خلاصه هر 

بذری هر کجا گیرم اومده ازش نگذشتم و الان رو کابینت اشپزخونه

عین گلخانه ها بشقاب بشقاب انواع بذر در حال رشده

که خدا رو شکر همه شونم در سلامت کامل به سر میبرن

ولی از سفره هفت سین پارسالم عکس هایی دارم 

که تو ادامه مطالب براتون گذاشتم

رمز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب بپرسین ازم بهتون میگم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 16:57  توسط مرغ عشق معین  | 

سه شنبه برگشتیم شهرستان خومون

این چند روز حسابی بهمون خوش گذشت

هر وعده خونه یکی بودیم و به جز عزیز جون

که از اول تا اخر صداش اومد که باید خونه ما بمونین

دسته جمعی با بچه ها حسابی صفا ردیم

یه شبم رفتیم خونه مائده و خلاصه حسابی به همه مون خوش گذشت.

دیروز نزدیک ساعت چهار و پنج بودیم که رسیدیم خونه

جاده به شدت برف و بارون بود و باور کنید یه لحظه هایی واقعا اشهد خودمونو خوندیم

وقتی برگشتیم ماشین حسابی کثیف بود  

معین اصرار داشت داشت ببره کارواش اما نذاشتم و گفتم خودم صبح تو پارکینگ میشورم

صبح بچه ها رو بردم مدرسه و برگشتم که برم پیاده روی

تو مسیر پارکداشتم میرفتم با ماشین که چشمم افتاد به دوستای پیاده رویم که

داشتن تو مسیر به سرعت پیاده روی میکردن

یه لحظه بوق زدم و برگشتم سمتشون که بهشون بفهمونم 

منو جا نذارن به محض برگشتن یه پژو که جلوم بود زد رو ترمز

و من از پشت با شصت هفتاد تا سرعت خوردم بهش

تا چند لحظه کلا فلج شده بودم

وقتی اومدم پایین وماشین عروسمون رو دیدم

که حالا نه سپر دات و نه چراغ و یه کاپوت کلا جمع شده

انگاری یه گوله اتیش گذاشتن رو دلم.

اشک امونم نداد و اون اقای جلویی که خیلی ادم محترمی بود

سریع ازم خواست با معین تماس بگیرم.

بستن کمر بند ایمنی باعث شده بود یه قسمت از گردنم 

به شدت درد بگیره و کبود بشه.

معین به محض شنیدن صدای گریه ام و ایکه گفتم تصادف کردم

فقط پرسید خودت چی؟

هی با گریه گفتم ماشین داغونه

از اون ور هی هوار زد ماشینو ولش کن

خودت چیزیت نشده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گریه کنان گفتم:نه  

ادرس رو دادم به معین و شاید بگم پنج دقیقه نشد خودشو رسوند

و مستقیم بدون اینکه حتی ماشین رو نگاه کنه

اومد سمت خودم که از درد دستمو محکم گرفته بودم به گردنم

منو برد کنار نشوند و هر چی گفتم ماشین

هی گفت:فدای سرت خودت اروم باش

ماشین فدای سرت خودت چی شدی ؟

گردنم به شدت درد میکرد  ولی درد داغون شدن ماشین

اتیشم زده بود.

بالاخره یارو افسره اومد و به معین گفت ماشین رو ببره کنار

و بریم بیمه.

هر چی معین گفت برو خونه گوش نکردم و باهاش رفتم

رفتیم چند جا و اخر سرم بردیم یه نمایندگی ایران خودرو

که گفتن کارت طلایی مون هفته دیگه فعال میشه و

قرار شد تا هفته دیگه ماشین توی پارکینگ بخوابه

فقط کارم شده گریه میرم پایین تو پارکینگ نگاهش میکنم

و میام بالا گریه میکنم

معن دیشب گفت بخدا میبرم میزنم دیوار کلا دغونش میکنم ببینم یه بار دیگه 

گریه کردی 

خدا رو شکر کن بچه ها نبودن

خدا رو شکر کن خودت چیزی نشدی

ولی مگه دست خودمه

اصلا نمیتونم جلو خودمو بگیرم.

باز داغووووووووووونم............



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 11:10  توسط مرغ عشق معین  | 

فردا دارم برمیگردم شهرستان خودمون

جمعه بر میگردیم

کسی نگرانم نشه

قربون همه تون برم

خدایارتون

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 15:33  توسط مرغ عشق معین  | 

شب سالگرد ازدواجمون معین خیلی دیر اومد

چند بار زنگ زدم گفت مریض دارم

منم کیک خریده بودم و با بچه ها چند تایی باد کنک باد کردیم و

خونه رو تزیین کردیم و منتظرش نشستیم.

وقتی اومد عین لشکر شکست خورده بود.

خیلی خسته بود.

خلاصه یه دوش گرفت و اومد پیشمون.

یه جشن کوچیک گرفتیم و معین گفت :

من امشب هدیه مو نمیدم

میذارم واسه  پنج شنبه شب.

همون شب کلی به چهار تایی مون خوش گذشت 

اما پنج شنبه معین گفت:شام سهیل اینا رو هم دعوت کن

سهیل اینام  شام اومدن اومدن و با خودشون یه کادو اورده بودن

که قرار شد بعد شام بازش کنیم

بعد شام  معین یه سویچ از اون اتاق اورد

و گفت:اینم هدیه سالگرد ازدواجمون

مبارک باشه .

سویچ رو از دستش گرفتم اما هنوز نمیدونستم جریان چیه

بهت زده گفتم:معین این چیه؟؟؟؟

گفت سویچ ماشینته دیگه

گفتم:یعنی چی؟؟؟؟؟؟

سهیل گفت:هعععععععععععععععی الهی بمیرم

معین تو چطور با این زندگی میکنی اینقدر دیر میگیره

گفتم:خوب نمیدونم چیه این؟

دوتایی دستمو گرفتن و کشیدن جلو پنجره

و معین یه پژو پرشیای سفید رو نشونم داد و گفت:

از این به بعد فرشته خونه من با این ماشین میاد و میره

باز پرسیدم:مال کیه این ماشین؟؟؟

سهیل گفت:وااااااااااااااااای خداااااااااااااااااا

این دیگه کیه

ببا عاطفه خانوم اقا معین واسه سالگرد ازدواجتون

این ماشین رو به عنوان هدیه سالگرد ازدواجتون

برای شما خریده

بهش میگن ماشین چهار تا چرخ داره سوارش میشی گاز میدی

راه میره افتاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دهنم همین جوری باز مونده بود

_معین این دیوونه چی میگه

گفت:خوب حرف راست رو یا از بچه میپرسن یا از دیوونه دیگه

مبارکت باشه عاطی 

باور نمیکردم رفتیم پایین نشستم پشتش و دوری زدیم.

بهش گفتم:من اینقدر ارزش دارم تو ماشین بخری واسه من مگه؟

گفت:تو ارزش داری؟تو همه زندگی منی

تو هستی منی هوایی هستی که باهاش نفس میکشم

دیگه اینجوری نگی ها

ماشین خودمونم قراره بده تعمیر گاه یه چند جاش تعمیر میخواد

درست کنن و بفروشه.

ماشین جدید خیلی بهتره از هر لحاظ

عین چشام ازش مواظبت میکنم نمیذارم لک بیفته

و همین اهلانش عین عروس توپارکینگ دراه خود نمایی میکنه


+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 11:15  توسط مرغ عشق معین  | 

به قول زهرا امروز توی زندگی من یه روز بنفشه

امروز 29 بهمن ماه سالگرد ازدواج من ومعینمه

روزی که با همه تلخی ها و سختی و دلهره هاش

واسم بی حد و بی حساب عزیزه

روزی که خدا معینم رو بهم هدیه داد و بالاخره

توی دنیای مردونه اش اروم گرفتم.

معینم جونم بدون که حتی اگه روزی یه کوه از مشکلات رو هم

به دوش بکشم تا اخر اخرش کنارت هستم و هیچ وقت و در هیچ موردی تنهات نمیذارم

روزی که تو تنها بمونی روزیه که خونی توی رگهای من نباشه و 

نفسی نیاد و نره.

بدون که زندگی در کنارت رو به تمام تمام تمام مردای عالم ترجیح میدم و

اینو مطمئنم که اگه همه مردای عالم با هم جمع بشن 

و واسه خوشبختی من دست بالا بزنن نمیتونن اندازه یه نگاه پر از مهر و محبت تو

دل منو به لرزه در بیارن.

بدون که تمام لحظاتی که توی خونه نیستی

هر لحظه و هر ثانیه اش دلم برات بیشتر از اونی که فکر کنی

برای دیدنت تنگ میشه.

بدون که دیوونه وار دوستت دارم

بدون که عشق منی

فکر نکن این روزا کم اوردم

این روزا ده برابر درد چشمای تو رو من میکشم

حاضرم نفسم رو بدم ولی چشمای تو درد نگیره

حتی یک ثانیه و یک لحظه.

بدون که تا جون دارم عاشقتم

هر روز بیشتر از دیروز بیشتر از دیروز بیشتر از دیروز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 11:56  توسط مرغ عشق معین  | 

گاهی وقتا ادم نمیدونه راجب بعضی چیزا حرف بزنه یا نه

اما این روزا یه جور خوبی دلم گرفته

همون جورایی که معلوم نیست خوشحالم یا ناراحت

اما هر چه بادا باد میگم از حرفای دلم

اخه معین میگه تو این دنیا نباید به هیچکی اعتماد کنی

مگه اونایی که دور وبر خودمون هستن و امتحانشون رو پس دادن

میگه گاهی یه اشتباهات کوچیک همچین زندگی ادمو به گند میکشه

که با هیچ مایع شوینده ای پاک نمیشه

میدونم اگه حرف بزنم شاید خیلی ها بگن معین راست میگه

ولی من تا قیام قیامتم این حرفای معین رو قبول ندارم

وقتی یکی میاد و اوج مردونگی رو برات نشون میده

چطور میشه راجبش نظر بد داشت

چطور میشه بهش اعتماد نکرد و باز یه ذره ته دلی

بهش سوء ظن داشت

فکر کنم چهار سال پیش بودکه تصمیم گرفتم النگوهایی رو مامانم

تو مناسبت های مختلف واسم میفرستاد و هیچ وقت خوشم نیومد استفاده کنم

بردم بازار و فروختم و یه کامپیوتر با کمک مانی و سهیل برای روز تولدش گرفتم.

هر چند که بنده خدا فقط گاهی شبا سری بهش میزد و بیست و چهار ساعت خودم پای سیستم بودم.

بماند که الکی الکی شدیم عضو مامان سایت یه سایتی که راجب همه چی حرف میزد

از اشپزی و بچه داری گرفته تا ناراحتی های پوستی و خلاصه یه قسمتم داشت راجب عکس بچه هامون

تصمیم گرفتم منم یکی دو تا از عکس بچه ها مو بفرستم واسه مامان سایت

هر کاری کردم بلد نبودم اخه تا حالا اصلا با اینترنت سر و کار نداشتم

چه برسه بخوام عکس اپلود کنم و وبلاگ بسازم و ......

همین جوری گشت زدم توی سایت های مختلف یه جا دیدم راجب اینترنت و کامپیوتر نوشتن

رفتم و ازشون کمک خواستم و چند روزی منتظر موندم

قبلش  ستوده برام ایمیل ساخته بود

بعد چند روز دیدم بالاخره یه ایمیل واسم اومد و یه اقایی بهم جواب داد

که باید چی کنم و چی کار کنم.

همون شد ابتدای اشنایی ما دو تا

کسی که شد یه همراه یه یار یه سنگ صبور

یکی که اولا بهش میگفتم یخمک میگفتم اخوند

مگه یخش باز میشد 

اینقدر رسمی حرف میزد گاهی واقعا فکر میکردم طرف مقابلم اخونده

انگار دنیای اینترنت واسم وحشت ناک ترین جای دنیا بود

نه چت میکردم با کسی نه جواب کسی رو میدادم 

خدا میدونه چقدر زحمت کشید تا بالاخره یه ذره منو راه انداخت

تصمیم گرفتم یه وبلاگ اشپزی بزنمهمین وبلاگ الانم.

اما روزی که ارمین پسر نسترن فوت شد اومدم اینجا و از سر دلخوری

کلی درد دل کردم و همه چی رو توش نوشتم.

همون شد اول درد دل هام و شروع خاطره نویسیم تو این وبلاگ.

حالا دیگه هر کاری میخواستم انجام بدم با پشت گرمی مهندس بود

همین ممس خودمون همینی که الان تنها برادر دنیای واقعیمه

نه دنیای مجازی.

واقعا نه تو این پست و نه تو ده تا پست دیگه نمیتونم چیزی بگم که زحمت هاش جبران بشه

از اموزش اینترنت و اموزش وورد و اموزش پاور پوینت و فتوشاپ و 

دیگه اخرین مراحلش اموزش خدا شناسی .........

اونم چی واسه منی که هیچ وقت نرم افزار هام گزینه ای رو که ممس میخواست نداشت

فقط دو ساعت توضیح میداد تا من گزینه ای رو که میگه پیدا کنم

حالا کار باهاش بماند...........

بماند که یه وقتایی که دلم از مامانم پر بود

واسش زار زار گریه میکردم و حتی خم به ابرو نیاورد 

و یه سنگ صبور واقعی و مرحم زخم هام بود

اونم چی همش با یاد خدا و یاد اوری رحمت و نعمت های خدا.

جوونی که اینقدر پاکه که واقعا نمیدونم راجب خودش و پاکی هاش چی بگم

فقط میتونم یه متنی روبذارم که ببینید توی قضیه بیماری معین

چطور یار و یاورم بود

ابجی جون19:14یک بار یکی سری از یاران رسول الله19:14از یک شهر بزرگی رد میشن که یک پادشاهی داره19:14پادشاهه مریضه19:14و تمامی اطبا و پزشکای دنیا رو جمع میکنن نمیتونه پادشاه رو درمان کنه19:15و مریضی صعب العلاجی داره19:15وقتی که صحابه رسول الله از این مسیر رد میشن19:15یکی به پادشاه میگه اینا از جایی دور اومدن19:15برید شاید دوایی داشته باشن19:16خوب19:16maskhare  says:یکیشون که ایمان قوی تری داره19:16میگه بله درمانش رو بلدم19:16خوب19:16maskhare  says:وزیره میگه خوب شما درمانش کنید من یه گوسفند چاق و چله بهتون میدم19:16بقیه صحابه تعجب میکنن که ما هیچ دارویی نداریم19:16و هیچ علمی از پزشکی هم بلد نیستیم19:17اون یکی میگیه کاریتون نباشه19:17همونجا یه لیوان اب میاره19:17خوب19:17maskhare  says:پیش خدا از ته دلش دعا میکنه و سوره فاتحه رو میخونه19:17رو اب این کار رو میکنه19:18داخل اب تو لیوان19:18بعد اب رو به پادشاه میدن و شفا پیدا میکنه19:18بعد که میخوان گوسفنه رو ببرن19:18صحابیه میگه نبریم بهتره کار خیر و ثواب خدایی اجر دنیایی نگیریم19:18یکیشون میگه ببریم و از رسول الله بپرسیم19:18خوب19:18maskhare  says:میرن و از رسول الله میپرسن راجب گوسفنده19:19میفرمایند سهم منم از گوسفنده فراموش نشه19:19یعنی هم کارشون رو تایید میکنه که برای شفا استفاده کردن19:19خوب19:19maskhare  says:و هم اینکه طرفی که شفا پیدا میکنه یه چیز در راه خدا بیاید بده19:19مسه19:19maskhare  says:الانم ابجی

19:19یعنی میگی نذرش کنم19:19گوسفند19:20maskhare 19:20

تو بگو جونم مسه19:20من نذر میکنم19:20بگو حتی جونم19:20maskhare  says:

ابجی از دید من نذر اینی که مردم انجام میدن درست نیست19:20این یک معامله اشتباه هستش19:20خوب پس چی19:20maskhare  says:که خدایا اگه فلان چیز رودرست کنی این کار میکنم19:20یعنی یه جوری دارن19:20برای خدا جایزه تعریف میکنن19:20که تشویقش بکننئ19:20بکنند19:20که خدایا تو مثلا مریضمون رو شفا بده19:21من یه گوسفند در راهت میدم19:21خوب19:21maskhare  says:اگه خدا شفا نداد چی ؟ خوب قطعا نمیدی19:21و خدا خودش میگه19:21اگه این نذورات رو قبل اینکه مصیبتی براتون بفرستیم19:21بدید قطعا بلاها ازتون رفع میشه19:21صدقه رفع بلاست19:22اینکه هر ماه از درآمد ماهیانه مون ابجی19:22maskhare  says:هر ماه19:22و بدون چشم داشت19:22یه بخش رو به صدقه19:22اختصاص بدیم19:22الانم ابجی19:22تو هکاری که میکنی19:22هر کاری19:22اب میاری واسش19:22غذا میپزی19:22خوب19:22maskhare  says:دست به هرکاری میبری19:22با ووضو باشه19:22تو هر کاری چه اولش چه وسطش19:23بسم الله بگو19:23ذکر خدا بکن19:23سوره فاتحه رو بخون19:23ایت الکرسی بخون19:23دعای شفاش رو بکن19:23میخونم بخدا19:23همش دست به دعام این روزا19:23maskhare  says:تو پخت غذاهات19:23تو زمان صرف کردن و خوردنش19:23بعدشم19:23ابجی جونم19:23خوب19:23maskhare  says:گاهی وقتا19:23بااااااااااااااااااید از کارهای خیری که کردیم استفاده بکنیم19:24و این جزو قوانین خداست19:24و اجازه ش رو هم داده19:24چشم19:24maskhare  says:اینکه ابجیم متوسل بشه به اعمال خوب و نیکش19:24مثلا19:24فقط نگی نه چون عصبی میشم19:24از خدا بخوای19:24و بگی19:24خدایا19:24بخاطر19:25تمام خوبی هایی که در حق سارا کردیم19:25و مراقبش بودیم19:25و دلش رو بدست اوردیم19:25و تمام نماز ها و کارهای خیری که خودت کردی19:25شفا معین رو بهم بده19:25هر کار خیری که کردی برای خدا بیان کن19:25و بخاطر این کار خیرت19:25ازش شفا بخواه19:25و این سبک قرانیه19:26که نمونه ش اینه19:26ربنا اننا امنا فاغفر لنا19:26پروردگارا ما ایمان اوردیم پس بخاطر ایمانمان گناهان مارو بخش19:26این یه قرانه19:26بهمین سبک توهم19:26هم ایمانت19:26هم کارهای خیر و نیکت رو19:27برای خدا بشمارمسه فردا19:29نیستم19:29maskhare 19:29الانم باید برم:29خیلی اروم شدم بخدا19:29مرسی19:29maskhare  says:چشم من فقط منتظر خبرت هستم همش پیش معینت باش باشه ؟19:29تو برام حرف بزن19:30حتی اگه نبودم حرفای تو ارامش میده 19:30کار نداری ابجی19:30بتونم بهت خبر میدم130maskhare  says:نه ابجی جونم19:30توکل یادت نره19:30

رضایت به قضا و قدر خدا
21:43

جزو ملزومات اسلامه
21:44

جزو کارایی هستش که خدا میگه باید بهش ایمان داشته باشید
21:44

و ایمان فقط این نیست از جانب خداش بدونی
21:44

ایمان اینه که وقتی دردی
21:44

غمی
21:44

و بلایی داد
21:44








بیشتر خدا رو بشناسیم
21:44







و رااااااااااااااااااااضی باشیم به رضای خدااااااااااااااااااا
21:45



و اینکه صبر کنیم و صبر کنیم
21:45

و جزع و فزع نداشته باشیم
21:45

خود زنی و کم خوری و کم خوابی نداشته باشیم
21:45

بلکه امییییییییدمون خداست
21:45
مسه دست خودم نیست






و شک نداریم درد میده و درمانش هم دست خودشه
21:45

همون دیگه
21:46

مسلمااااااااااااااااااااااااان باید دست خودش باشه
21:46

نه دست شیطان
21:46

بدون هرچی عصبی بودن
21:46

و از دست دادن ارامش و سر درد و هرچی میاد سراغت
21:46

از جانب شیطانه
21:46

میخواد صبری که خدا توصیه میکنه از دست بدی
21:46

ایشالا صبووووووووووووور باش
21:46

قوی باش
21:46

جوری که معین علاوه بر درد
21:47

و ناراحتی خودش
21:47

دل خوووووووووووووووووووووووور توهم نشه
21:47

بذار با چشایی که درد داره
21:47







یه درد دیگه رو هم نبینه







maskhare  says:
بخند شاد بااااااااااااااااش
21:47






روحیه بده
21:47






چشاش رو ببوس بگو خووووووووووودم مراقبشم

وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ
21:53

الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
21:53

و قطعاً شما را با برخی از (امور همچون) ترس و گرسنگی و زیان مالی و جانی و کمبود میوه‌ها، آزمایش می‌کنیم، و مژده بده به بردباران.
21:53

آن کسانی که هنگامی که بلائی بدانان می‌رسد، می‌گویند: ما از آنِ خدائیم و به سوی او بازمی‌گردیم.
21:53

چه ضرر مالی و چه ضرر جانی
21:54

چه بیماری و چه هرچیزی که تو ذهنته
21:54

خدا میگه همش آزمایشه
21:54

و یک کلمه ازت میخواد بشنوه
21:54

که ما از ان خداییم و به سوی باز میگردیم

شاید نوشتن این حرفا اینجا خیلی ها رو ناراحت کنه
همین طور که قبلا هم پیش اومد و خیلی ها اعتراض کردن که چرا فقط راجب ممس حرف میزنی
من از لطف و دلداری خیلی ها واقعا نمیدونم چی بگم
از دلسوزی هاتون از همراهی هاتون
باور کنید یه وقتایی که میام وبم و یکی اینجا نوشته برات دعا کردم انگار یه زلزله توی دلم میشینه زمین و اروم میگیرم
بخدا دست همه تون رو میبوسم
اینکه راجب ممس فقط حرف زدم واسه اینه که یه مقداری این صمیمیت بیشتره و بالاخره درد دل ها بیشتر بوده اینکه اولین کسی بوده که تو نت باهاش اشنا شدم و اینجوری پا به پام اومده
نمیدونم گاهی وقتا فکر میکنم اگه معین بدونه من چهار ساله با این پسر تو نت رابطه دارم راجبم چی فکر میکنه و چی میگه.
ولی دلم میخواد به یه روشی با معین اشناش کنم که خودش بشناسه من چه برادری تو نت دارم و بعد خودش ازم بخواد که ممس وارد زندگیم بشه.
اون وقت جای خالی برادری های بابک واسه همیشه پر میشه و دیگه هیچ وقت ترسی از داشتن برادر نتی تو دلم باقی نمیمونه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 10:24  توسط مرغ عشق معین  | 

گاهی وقتا یه مشکلاتی تو زندگی پیش میاد

که حاضری هر دردی تا حالا کشیدی همه رو با هم یک جا تحمل کنی

اما این درد نیاد سراغت.

مدتی بود معین دچار سر درد های متوالی بود

سر درد هایی که همش شکایت میکرد چشمام داره در میاد

طوری که بعضی روزا از شدت سر درد بر میگشت خونه

 و تخت میخوابید

اول حدس زد قضیه مربوط به بینایی و فشار چشماش باشه

چند بار رفت پیش چشم پزشک های مختلف اما هیچ کدوم تشخیص ندادن

حتی یکی دو بار همراه سر درد حالت تهوع داشت

و میگفت فشار چشمام بالاست

با توجه به عفونت بینی و گلوش که روز به روز زیاد تر میشد

خودش تشخیص داد سینوس هاش باشه و شروع کرد یه دوره

ازیروسین خوردن

منم  که فکر میکردم  سرماخوردگی باشه از انواع اش و سوپ و شلغم 

وخلاصه هیچی براش دریغ نکردم.

مدتی هم بود پکیج مون خود به خود خاموش میشد

اون روز قرار بود یه اقایی بیاد واسه تعمیرش

معین گفت حتما باید برم بیمارستان کمی کار دارم

ولی اگه یارو اومد بهم زنگ بزن بر میگردم.

ساعت نه بود که تعمیر کار اومد و منم نگه داشتمش پشت در

که زنگ بزنم به معین برگرده بعد در رو باز کنم بیاد بالا

زنگ زدم گوشیش دیدم جواب نداد

زنگ دم بیمارستان وصل کردن اتاقش باز گوشی رو برنداشت

به سهیل زنگ زدم اول گفت :عاطی بهش میگم تا یه ده دقیقه دیگه بهت زنگ بزنه

باز گفت:نمیدونم کجاس مردم اینجورین دیگه

از زیر کار در میرن

تعمیر کار پشت در منتظر بود واسه همین باز زنگ زدم اتاقش

یه اقایی گوشی رو برداشت و گفت:اقای دکتر رو بردن سی تی اسکن

فکر کردم بد شنیدم گفتم شاید مریض برده

یارو قبل اینکه بخوام چیزی از بپرسم قطع کرد و

من مجبور شدم این بار زنگ بزنم بیمارستان و بگم

وصل کنن سی تی اسکن.

یه خانومی گوشی رو برداشت و به محض اینکه گفتم خانومش هستم

گفت:اقای دکتر زیر دستگاهن

بیان بیرون میگم تماس بگیرن.

گفتم:یعنی خودشون دارن سی تی میشن؟؟؟؟؟؟

گفت:بله دیگه.

نفهمیدم چطور قطع کردم و زنگ زدم سهیل

فقط میدونستم میگفت داد نزن عاطی داد نزن هیچی نشده

معین خوبه.

نفهمیدم چطور خودمو رسوندم بیمارستان.

معین تو اورژانس بود هر چی گفت دکتر بیمارستان ویزیت کنه

گفتم من باید خودم سی تی اسکنت رو ببرم پیش دکتری که خودم میخوام.

عصری سی  تی اسکن رو بردم پیش دکتر معین خودشم اومد

تا فهمید معین همکار خودشه خیلی با ناراحتی باهاش برخورد کرد

و شما دیگه چرا کوتاهی کردین

جواب دکتر چیزی بود که داشت نفسم رو بند میاورد

گفت :مشکل اصلی تون  فقط سینوزیته

پر شدن سینوس ها و گرفتگی شدیدشه

منتها قضیه اینه که به علت گرفتگی شدید سینوس ها

پشت کره چشم به شدت عفونت کرده و 

ریسک جراحی به شدت بالاست و ممکنه باعث نابینایی بشه.

و چون مشکل سینوس خیلی حاد شده

نمیشه با انتی بیوتیک هم سطح عفونت رو پایین اورد وبعد جراحی کرد

تنها راه جراحیه منتها با ریسک بالای هفتاد درصد.

یعنی اون لحظه  دکتر اینا رو میگفت حس میکردم

بند بند بدنم رو گرفتن و دارن از همه طرف شقه میکنن

خودش با دکتر زد تو فاز کلمه هایی که من معنی شو نمیفهمیدم 

و گفتم :معین اینجوری حرف نزن هر چی هست یه جوری بگو

منم بفهمم.

دکتر زد زیر خنده و گفت خانوم خدا بزرگه اینقدر استرس نداشته باشین.

هیچ نمیفهمیدم چطور برگشتیم خونه.

تنها دلخوشیم این بود که قرار بود دکتر شمس دوشنبه بیاد ایران

زنگ زدم به پسرش گفت با دکتر صحبت میکنه بهمون جواب میده

که سه شنبه بریم تهران یا چهارشنبه

تو فاصله اون یه هفته عین دیوونه ها فقط هوار میزدم

به محض اینکه سهیل با معین یه کلمه حرف میزد

که یزدن تو فاز خودشون و من معنی شو نمیفهمیدم

فقط هوار میزدم سهیل هر چی میگی فارسی بگو

هیچکی نمیدونه چی بهم گذشت

چند روزی که حتی جرات نداشتم گریه کنم مبادا روحیه معین خراب بشه

بالاخره جواب داد و چهارشنبه رفتیم تهران

عصری اول قرار بود بریم خونه پسرش اما زنگ زدن و گفتن بریم مطب دکتر

به محض رفتن توی اتاق دکتر

شروع کد به خوندن :

میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت

خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

چی مرغ عشق اقا معین رو اینجوری بی تاب کرده که

نا نداره راه بره؟؟؟؟؟

حتی نتونستم جوابشو بدم فقط کارم گریه بود

دکتر که سی تی اسکن و وضعیت معین رو دید

گفت در حال حاضر فشار عفونته که باعث درد چشم شده 

و اگه بتونیم عفونت رو بیاریم پایین عمل از طریق اندوسکوپی انجام میشه

 و مشکلی نیست.

یک ساعتی نشستیم پیش دکتر و در هر دری بگی منو نصیحت کرد

که در هر صورت هر اتفاقی باید صبور باشم.

تا حرف از صبر میومد انگار یه کبریت میزدن به من

خودمم نمیدونستم چی رو باید صبر کنم.

بعد ویزیت دکتر شمس  پیش یه دکتر گوش و حلق و بینی نوبت داشتیم

رفتیم و اونم سی تی معین و دید و گفت:راستش اصلا کار من نیست 

من بهتون نامه میدم ببرید پیش دکتر نراقی 

وضعیت ایشون فقط کار دکتر نراقیه.

باز دلشوره افتاد به دلم چند بار تو مطب دکتر دویدم تو دستشویی

حالت تهوع گرفته بودم.

بیچاره معین وضعیت خودش یه طرف وضعیت منم یه طرف دیگه.

تنها کاری کردم این بود از منشی دکتر یه لیوان اب نمک گرفتم خوردم

بلکه اوضاع احوالم درست بشه.

باز حرکت کردیم سمت مطب دکتر نراقی و تا رسیدیم دکتر رفته بود.

به هیچ وجه نوبت نمیدادن و بالاخره اوردن اسم دکتر شمس

باعث شد برای شنبه بهمون نوبت بدن.

هلاک برگشتیم خونه استاد.

مانی و کیارشم اومده بودن.

رفتم تو یکی از اتاق خواب ها و با همون لباس های بیرونم کنار یکی از شوفاژها خوابیدم.

فقط فهمیدم هرمز به زور یه قرص داد  بهم خوردم و

صبح که بیدار شدم دیدم معین کنارم نشسته و داره نگاهم میکنه.

_عاطی چیه؟چته؟بخدا من خوب میشم

مگه میشه خدا نذاره تو رو ببینم

امید داشته باش عاطی این خدایی که تا حالا زندگی خودمونو اینجوری نگه داشته

از این به بعدم نگه میداره

مگه میشه من تو رو نبینم خیالت تخت من هیچیم نیست.

به قول بهار سهیل عین ببر بنگال پرید تو اتاق  وگفت:

پاشو بی جنبه پاشو بی ظرفیت خدا هی باید بزنه تو سرت

خوبه این معین عین فرش دستی روز به روز جوون تر میشه

اگه یه روز بخواد چیزیش بشه میخوای با خودت چی کنی

پاشو میخوام مجردی با ابجیم دو تایی بریم بازار

براش خرید کنم .

حتی نا نداشتم جواب سهیل روبدم.

به هر زوری بود بردنم تو هال و خانوم استاد نشست کنارم و

هی به زور لقمه تخم مرغ گرفت و هی گفت باید بخوری.

اخر سرم یه قاشق عسل به زور خوروند به من

که فکر کنم همونا بود که یه ذره حالم رو بهتر کرد.

هر چی معین رو نگاه میکردم بهم یه لبخندی میزد

که انگار ریشه مو میسوزوند.

هیچ نمیدونم چطور بگم و چی بگم که تا روز شنبه عصری چطور گذشت.

نمیدونم چی بگم راجب بچه ها و دوستامون که چطور حمایتمون کردن.

بهار و غزل نذاشتن اب تو دل بچه هام تکون بخوره.

بچه ها رو بردن سرزمین عجایب کلی صفا کرده بودن.

شنبه عصری رفتیم پیش دکتر نراقی.

دکتر نراقی گفت من با سی تی نمیتونم چیزی بگم باید اندوسکوپی بشه

چون مشکلش به قارچ هم میخوره.

وای که این دل من انگار داشت از سینه میزد بیرون.

براش بی حسی زدن و نیم ساعت بعد باز رفتیم تو اتاق و اندوسکوپی شد

دکتر کاملا داخل حفره های بینی و سینوس ها رو نشونمون داد

و گفت وضعیت سینوس هاش خیلی خوب نیست ولی 

الان مشکل اصلی این عفونته که باید به هر طریق شده 

بیاریمش پایین و گرنه با این وضعیت عمل کردن صد رد صد ریسکه

و من هیچ تضمینی نمیتونم بدم که شما بعد عمل بینایی داشته باشید

و باز شروع کرد به سرزنش کردن معین که شما که خودت همکاری چرا کوتاهی کردی؟

سهیلم اون وسطا هر لحظه یه متلک میپروند و دکتر نراقی غش میکرد.

زنگ زدن دائم بهار و هرمز و مازیار و نگاه های نگران مانی و کیارش پشت در

باعث شده بود استرسم ده برابر بشه.

اخر سر با عصبانیت گفتم:سهیل میشه بری بیرون ببینیم  چی میکنیم یا نه؟

گفتم ولی کاش زبونم لال میشد نمیگفتم.

اومد نشست کنارم گفت درد و بلای معین تو سر من بخوره الهی

که تو با خودت اینجوری نکنی.

دکتر نراقی پرسید از نسبت معین و سهیل .

بعدم به سهیل گفت:به دل نگیر دل نگرانه تابلوه قیافه اش.

خلاصه شروع کرد با معین صحبت کردن و اقدامات درمانی

که از همون شب و تزریق امپول داخل سرم شروع شد.

تا یک هفته هر شب باید انتی بیوتیک بگیره داخل سرم.

بعدشم بهش دارو داده تا سه ماه باید مصرف کنه

که ایشالا عفونتش بیاد پایین بعد جراحی بشه.

همین چند روز که مصرف کرده خودش خیلی راضیه و 

میگه خیلی تاثیر داشته و دردش حسابی کم شده.

امیدم به خداس که هر چه زودتر رو به بهبودی بره.

ببخشید که بی خبر خیلی ها رو نگران کردم

اینقدر حال بدی داشتم که حتی نمیتونستم بنویسم.

راجب خیلی هاتون خیلی حرفا دارم باید بیام اینجا یه روز یه پست بذارم

ممنونم از احوال پرسی ها و دل داری هاتون.

بخدا گاهی همین دوستای مجازی کار ها واسم میکنن با یه کلمه حرف

که عزیز ترین کس ادم نمیتونه این ارامش رو به ادم بده

دست همه تونو میبوسم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 10:1  توسط مرغ عشق معین  | 

مطالب قدیمی‌تر