منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
برچسب‌ها
لینک دوستان
نویسندگان
درباره

داستان زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و با یاد تو نفس میکشد . . .
و این ادامه دارد تا نفسم با نفس تو معنا پیدا کند
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است

اومدم اینجا حرف دلمو بزنم
زندگیمو بنویسم
مینویسم تا با معینم ودردونه هام یه روز بشینیم
خاطرات تلخ وشیرین مون رو بازخوانی کنیم ولذت ببریم
رک وپوست کنده بگم از بی ادبی و بی احترامی کردن به دیگران متنفرم
هر کی میاد اینجا باید با همه لینک های من مهربون باشه
همه تون پسر دخمل های خودم هستین
راستشو بگم از وبلاگ های سیاه ودل تنگ وتیره خوشم نمیاد
همه تون باید بخندین
وبلاگ های همه تون باید شاد وگل من گلی باشه
این دستوریه که مامانتون داده
بخشش هم توش نیست
انگشت چشتون میکنم!"
آرشیو مطالب
کاربردی
از وقتی که رانندگی رو شروع کردم و پشت فرمون نشستم یادم نمیاد تصادف کرده باشم 

یا حتی یه خال روی ماشین انداخته باشم.

با ماشین قبلی مون که معین تا دلتون بخواد تصادف کرده بود و در و دیوار و خلاصه

همه جای ماشین ضربه خورده بود و یه بارم که تو اتوبان ترمز بریدیم و یه تصادف اساسی 

کردیم که حسابی کوفته بودیم تا چند هفته ولی خدا رو شکر هیچ کدوم چیزیمون نشد.

تا اینکه اومدیم شهر جدید  یه روز تو خیابون شلوغی اومدم پارک کنم که هول شدم جلویی 

داشت دنده عقب میومد تو پارک منم هول شدم برم با سر تو پارک که اون جاپارک رو نگیره

طرف شاگردم گرفت به بغل یه پرادو که تو پارک بود و منم اشتباه کردم به جای اینکه 

وایسم باز دنده عقب گرفتم و یه دور دیگه زدم به سپر پرادو .

بماند که حالا یارو خیلی ادم محترمی بود و فقط شماره معین رو ازم گرفت و گفت خودتون

برید خلاصه با معین ماشینو برده بودن دویست تومان خرج ماشین یارو شد و ماشین ماهم 

چون معین میخواست بفروشتش دیگه نبرد درست کنه و همون جوری فروخت اما ماشین

جدید رو که خریدیم من ده روز نشد باهاش تصادف کردم و خوردم به یه چهارصد و هفت

و خلاصه تعریف کردم واستون که ماشین داغون شد.

حالا دیروز رفتم بیرون یه پیکانه جلوم اینقدر بد رانندگی میکرد که هر لحظه

گفتم الان میخوریم بهش و خلاصه اینقدر ترسیدم که ازش سبقت گرفتم و شب 

برای معین و سهیل تعریف کردم که این اقایون فقط بلدن پز رانندگی بدن امروز یه 

ماشینه جلوم بود اینقدر بد رانندگی میکرد ده بار نزدیک بود بخورم بهش.

معین با نگرانی نگاهم کرد و گفت کجا؟ واسه چی ؟ خیلی حواست به خودت باشه عاطی

گفتم:چه میدونم هی راست و چپ میرفت تند میرفت یواش میرفت

سهیل:ماشین چی بود حالا

گفتم:پیکان

سهیل:جای نگرانی نیست تو فقط تو تصادف با ماشینای مدل بالا تخصص داری

به پیکان اینا نمیزنی.

حالا یه ماه از تصادف خودش نگدشته هااااااا

من با حرص:من کی تصادف کردم اخه خدا بگم چی کارت نکنه فقط یه بار زدم به پرادوه

یه بارم که این اخری زدم به چهارصد و هفته

سهیل:همین اخری خدایی اندازه چهل تا تصادف می ارزید

یعنی هیچ بنی بشری نمیتونست با ماشین صفر گندو بزنه

معین:زد زیر خنده و گفت فدای سرش تو رو سننه

و منم اووووووووووووخ حیف دلم نمیا  وگرنه یه گونی لازم بود و یه لنگه کفش







از وقتی که رانندگی رو شروع کردم و پشت فرمون نشستم یادم نمیاد تصادف کرده باشم 

یا حتی یه خال روی ماشین انداخته باشم.

با ماشین قبلی مون که معین تا دلتون بخواد تصادف کرده بود و در و دیوار و خلاصه

همه جای ماشین ضربه خورده بود و یه بارم که تو اتوبان ترمز بریدیم و یه تصادف اساسی 

کردیم که حسابی کوفته بودیم تا چند هفته ولی خدا رو شکر هیچ کدوم چیزیمون نشد.

تا اینکه اومدیم شهر جدید  یه روز تو خیابون شلوغی اومدم پارک کنم که هول شدم جلویی 

داشت دنده عقب میومد تو پارک منم هول شدم برم با سر تو پارک که اون جاپارک رو نگیره

طرف شاگردم گرفت به بغل یه پرادو که تو پارک بود و منم اشتباه کردم به جای اینکه 

وایسم باز دنده عقب گرفتم و یه دور دیگه زدم به سپر پرادو .

بماند که حالا یارو خیلی ادم محترمی بود و فقط شماره معین رو ازم گرفت و گفت خودتون

برید خلاصه با معین ماشینو برده بودن دویست تومان خرج ماشین یارو شد و ماشین ماهم 

چون معین میخواست بفروشتش دیگه نبرد درست کنه و همون جوری فروخت اما ماشین

جدید رو که خریدیم من ده روز نشد باهاش تصادف کردم و خوردم به یه چهارصد و هفت

و خلاصه تعریف کردم واستون که ماشین داغون شد.

حالا دیروز رفتم بیرون یه پیکانه جلوم اینقدر بد رانندگی میکرد که هر لحظه

گفتم الان میخوریم بهش و خلاصه اینقدر ترسیدم که ازش سبقت گرفتم و شب 

برای معین و سهیل تعریف کردم که این اقایون فقط بلدن پز رانندگی بدن امروز یه 

ماشینه جلوم بود اینقدر بد رانندگی میکرد ده بار نزدیک بود بخورم بهش.

معین با نگرانی نگاهم کرد و گفت کجا؟ واسه چی ؟ خیلی حواست به خودت باشه عاطی

گفتم:چه میدونم هی راست و چپ میرفت تند میرفت یواش میرفت

سهیل:ماشین چی بود حالا

گفتم:پیکان

سهیل:جای نگرانی نیست تو فقط تو تصادف با ماشینای مدل بالا تخصص داری

به پیکان اینا نمیزنی.

حالا یه ماه از تصادف خودش نگدشته هااااااا

من با حرص:من کی تصادف کردم اخه خدا بگم چی کارت نکنه فقط یه بار زدم به پرادوه

یه بارم که این اخری زدم به چهارصد و هفته

سهیل:همین اخری خدایی اندازه چهل تا تصادف می ارزید

یعنی هیچ بنی بشری نمیتونست با ماشین صفر گندو بزنه

معین:زد زیر خنده و گفت فدای سرش تو رو سننه

و منم اووووووووووووخ حیف دلم نمیا  وگرنه یه گونی لازم بود و یه لنگه کفش







چهارشنبه برای معین یه اودکلن خوشبو گرفتم

با یه نماد طلایی از دو تا قلب 

 میشه گفت کیک کوچیک و با همکاری رقی خانوم یه دسته گل همراه یه کارت

دادم اژانس سر کوچه مون برد برای بیمارستان

نیم ساعت نشد معین زنگ گفت عاطی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو چی کار کردی قربونت برم اخه

گفتم :خوشت اومد معینم؟

گفت نمیدونی امروز با من چی کار کردی سرم شلوغه بهت زنگ میزنم

تا ظهر یکی دو بار دیگه زنگ زد و از این کارم خیلی خوشحال بود

ظهر که اومدن با سهیل دوتایی فقط میخندیدن

معینم خیلی خوشحال بود و به خاطر یه کار کوچیکم 

کلی ازم تشکر کرد گفت به تنها کسی که فکر نمیکردم تو بودی

مونده بودم کار همکاراس کار هرمز ایناس کار کیه اخه

تا کارتت رو خوندم و متوجه شدم مرغ عشقم واسم فرستاده.

سهیلم طبق معمول اداشو در میاورد میگفت دسته گلشو انجوری گرفته بود

همه ببینن.

معینم دو سه تا فوشش داد اما مگه کوتاه میومد.

عصری معین مطب نرفت و منم مشغول چیدن یه میز شام خوشگل شدم

سهیل که اومد شام خوردیم و نشستیم به حرف زدن 

که بهار زنگ زد و گفت تو راهن و حدود ساعت یازده و نیم رسیدن

بهار که از همون دم در گفت ببخشید من نمیتونم جلو خودموبگیرم 

و شروع کرد به رقصیدن و همه هم دنبالش شلوغ کردن و اومدن تو.

نمیدونم چطور از این همه مهربونی شون محبتشون تشکر کنم

(اگه اقا معین شر نکنه واقعا باید بگم در حق یه همچین دوستایی

جونمم کمه فدا کنم)

بهار فلش ماشینش رو اورد بالا و زدن و رقصیدن تا کی

طفلیا شامم خورده بودن و کلی زحمت افتاده بودن

این مدت یه سری ظرف و ظروف خریده بودم تهران  که رفتیم

به بهار نشون دادم گفتم از اینا خریدم و واسش تعریف کردم

که چیاش مونده تا تکمیل بشه و خلاصه با بچه ها دسته جمعی هر چی 

مونده بود برام خریده بودن و هدیه اورده بودن.

تپل بر عکس هر سال از دیدن بچه های غزل خوشحال بود وخیلی جالب بود 

که یه کارت درست کرده بود و رو یه کاغذ واسمون نوشته بود 

سالگرد ازدواجتون مبارک و این هدیه را به پدر و مادرم سپرده ام

و چهل هزار تومانم از قلکش در اورده بود و بهمون هدیه داد.

مپل هم رو یه کاغذ نوشته بود سالگرد ازدواجتان مبارک و بهمون هدیه داد.

همه دست زدن و گفتن اول هدیه معین اما معین شر کرد و گفت نه

هدیه معین باید اخر همه باز بشه.

من که همون اول نفر صورت معین رو بوسیدم و هدیه مو دادم و معین هم

که فکر میکرد فقط دسته گل صبح رو براش خریدم بازم خوشحال شد

و تو گوشم گفت:با تموم دنیا عوضت نمیکنم بخند فقط نازدونه.

بهار و سهیل و مامانش با هم هماهنگ کرده بودن و برام یه جفت

سوپخوری خوشگل اورده بودن و هرمز اینا یه کاسه اجیل خوری خیلی شیک

مازی و غزل اینا اون شب نیومدن اما روز بعد برای شب رسیدن و اونام

یه دست رومیزی از این کارای سرمه دوزی خیلی خوشگل برامون هدیه اورده بودن.

هدیه همه که تموم شد معین گفت:

و امااااااااااااااااااااااااااااااا همه دوباره جیغ وسوت وخلاصه 

اینجور بگم به جون خودم سال دیگه اثاث هامون رو کولمونه و

باید دنبال خونه بگردیم.

معین یه جعبه دستش بود که من چون اصلا ازش توقع نداشتم 

حتی کوچکترین هدیه ای هم بخره اصلا فکر نمیکردم توش چی باشه

صورتمو بوسید و جعبه رو داد دستم و بچه ها شروع کردن به خوندن

باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود

جعبه رو که باز کردم باورم نمیشد توش چی باشه

نمیدونم چطوری حالمو بگم نه از شوق هدیه اش نه به خاطر قیمتش

خودم نمیدونم برای چی با اینکه هیچ وقت طلا رو دوست نداشتم

ولی از دیدن سرویس طلای خوشگلی که معین برام خریده بود

اینقدر ذوق شده بودم که دلم میخواست زار زار بشینم گریه کنم

البته میدونم چرا ها ولی نمیشه بگمش.

از خوشحالی نمیدونم چی کار کنم 

چند تا ای کاش تو دلمه که ای کاش و ای کاش و ای کاش........

نمیدونم شاید  بگم امسال جز بهترین سالگرد ازدواج های زندگیم بود.

بعد هم بچه ها اصرار کردن که معین بخونه ومعینم شروع کرد

به خوندن اهنگی که خیلی دوسش دارم

من تو را تا کهکشان ها من تو را تا بیکران ها از زمین تا اسمان ها 

دوست دارم میپرستم.........................

پنج شنبه شب دسته جمعی کلی بازی کردیم و بچه  ها ناهار روز جمعه رو از سهیل و هرمز بردن.

هر کی یه چیزی گفت و بالاخره قرار شد دسته جمعی بریم دیزی بخوریم.

بماند که اونجا که رفتیم معین قبول نکرد و گفت تا هر وقت

خونه ی من هستین مهمون منین و بالاخره به اصرار سهیل دوتایی

حساب کردن.

اما اااااااااااااااااااااخ از دست سهیل و تپل که انگار اصلا هیچی نخوردن

و دوتایی ابروریزی کردن که دیگه دلم  میخواست پاشم جفتشون رو

یکی یه دست کتک مفصل بزنم.

به قول عزیز بندازی تو گونی اینقدر بزنی اینقدر بزنی تا خودت خسته شی

تپل رفته بود بغل سهیل نشسته بود و دو تایی نفری دو پرس دیزی خوردن

بهار میگفت اگه این دو روز با هم نبودیم فکر میکردیم از قحطی اومدین

با مشت میزدن رو پیاز سهیل به تپل اموزش میداد و خلاصه دم به دم سفارش دوغ و ترشی و

نون سنگک میدادن.

درد و بلاش به جونم سهیلم حسابی سرحال بود و تا تونست شیطونی کرد.

پنج شنبه صبح سهیل و بهار رفتن تو اتاق حرف بزنن ومنم طبق معمول باز

نمیگم حالم چی بود چون یه جمعین اینجا چشمم در میارن .

وقتی اومدن بیرون بهار گریه کرده بود بند دلم پاره شد

گفتم بهار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بغلم کرد و تو گوشم گفت:عاطی ما خیلی همدیگه رو دوست داریم

نمیدونم چیه که ما رو از هم جدا نگه داشته نمیدونم چیه که بین مون

فاصله انداخته.

نمیدونی عاطی ازم گله کرده واسه بی محلی ها واسه غرورم 

پشیمونم عاطی من به سهیل خیلی بد کردم.

کاش همون دفعه اول یه کم نیم من میشدم و کوتاه میومدم

شاید هیچ وقت این اتفاقا واسه هیچ کدوممون نمیفتاد.

کلا جرات نکردم حرفی بزنم فقط یواشی گفتم خوشبخت باشین

هر دوتون من فقط ارزوم اینه.

جمعه بعد از برگشتن از دیزی سرا همه اینقدر خورده بودن که هر کی یه جا فقط خودشو زد زمین

سهیلم گوشه بالای پذیرایی دراز کشیده بود و بهار رو سرش نشسته بود

و داشتن حرف میزدن.

منم سرم تو گوشیم بود ولی یه لحظه دیدم سهیل دست بهارو گرفته

بخدا اصلا نخواستم فوضولی کنم نمیدونم خودمم چطور شد

که دیدمش.

تندی سرمو بردم تو گوشیم ولی سهیل گفت

بعضیا سرشون تو گوشی شونه ولی خدا از دلشون بپرسه ببینه کجاس

عاطی خبری نیست ها هول اینا نکنی

بهار زد زیر خنده و گفت:عاطی الهی قربون این تابلو بودنت برم

چقدر تابلویی تو اخه

گفتم:سهیل من؟من کاریتون ندارم اخه مشغولم خودم

میخوای برم اون اتاق؟

گفت:نه قربونت برم همین جا بشین  اینجا باز دلت

کناردستمونه بری اون اتاق

دلت تکمیل میاد وسطمون میشینه بیا درستش کن.

کلی خجالت کشیدم و پاشدم رفتم اون اتاق نشستم

عصری بچه ها دسته جمعی افتادن به جون خونه ام و کلا تمیز کردن و بعد رفتن

تا غروب خوب بودم اما یک دفعه از غروب سر درد وحشتناکی گرفتم

تا خود صبح از شدت درد ناله زدم و معین طفلک کنارم بود

صبح رفتیم سی تی اسکن و معین که خیلی نگران بود

با دیدن جواب سی تی اسکن یه نفسی کشید و گفت 

خیالم راحت شد عاطی خدا رو شکر.

شنبه تا غروب هم سر درد اذیتم میکرد و یعنی گفتم اگه هزار تا جوون

داشته باشم همش در اومده درد از پشت سرم شروع میشد و حتی چشمامم داشت از حدقه

در میومد خدا رو شکر از شنبه غروب یه کمی بهتر شدم و الانم سر و مر و گنده 

در خدمتم

قرار بود مبلامون شنبه بیاد نامردا نمیگن من داره دلم میاد که

زنگ زدن والا دگمه هاش رو اشتباهی وصل کردیم معینم گفته بود 

من دقیقا نمونه کاری رو میخوام که تو نمایشگاهه

و خلاصه هنوز که دستمون نرسیده.

بچه ها به خاطر لطف همه تون توی این چند روز خیلی خیلی ممنونم

یه دنیا دوستون دارم

 

 







خیلی تو فکر بودم امروز اینجا چی بنویسم

متن های زیادی رودیدم که واست کپی کنم اما 

انگار هیچ کدومش نتونست اونجوری که دلم میخواست

منظورم رو برسونه وبهت بگه چه حسی دارم.

کاش میشد قلبم رو اینجا کپی کنم تا بدونی گوشه گوشه ی قلبم

مملو از عشق به تو عشق به دیدن تو عشق به وجود توه.

تویی که گاهی فکر میکنم کاش این همه منو با عشق نمیخواستی

تا این همه به خاطر من و وجود من درد نکشی.

امروز سالگرد عشق اسمونی مونه.

امروز از خود صبح همه خاطره ها دونه دونه یادم میاد

حالا که همه ی وبلاگم رو خوندی و همه ی چیزایی رو که

ازت قایم کرده بودم فهمیدی از همون اول صبح فراموش میکنم 

خاطره ی قرانی رو که با نفرین از زیرش رد شدم.

ولی تا ابد فراموش نمیکنم دستای یخ زده مو گرفتی توی دستات

و گفتی من تا همیشه کنارتم.

تا ابد فراموش نمیکنم جلو در ارایشگاه چه بلایی سر سهیلا خانوم 

در اوردی و

تا ابد فراموش نمیکنم چقدر خوشگل شده بودی 

چقدر سر حال بودی .

تا ابد فراموش نمیکنم چطوری اومدی دنبالم دم در ارایشگاه

تا ابد فراموش نمیکنم قشنگ ترین صحنه ی فیلم عروسی مون رو

داماد رو دار منو بلند کردی و گذاشتی تو ماشین.

سعی میکنم امروز صدای اون سیله صدای تو که داد زدی 

خانوووووووووووووووووووووووم چی کار میکنی؟؟؟؟؟

حداقل امروز تو گوشم نیاد.

سعی میکنم تا ابد فراموشش کنم هر چند خیلی سخته.

ولی به خاطر تو من  تمام  سعی ام رومیکنم.

تا ابد فراموش نمیکنم لحظه ی عقدمون رو چه جوری نگاهم میکردی

انگار منتظر بودی من بله رو بگم نمیدونستی من هیچی نیستم

وتو داری برای خودت رنج و زحمت  میخری معینم.

تا بمیرم یادم نمیره چی گفتی

             با توکل بخدا و اجازه بزرگتر ها بله.

چی کردن دوستات معینم فقط خدا میدونه.

همه ی اینا به کنار همه خاطره های قشنگ و تلخمون به کنار

تا ابد فراموش نمیکنم چطور کنارم موندی چطور من رو با تمام مشکلاتم

پذیرفتی

چطور در برابر تمام سختی هام سرخم نکردی و ومردانه صبر و تحمل کردی

تا ابد فراموش نمیکنم که حتی یک لحظه هم تنهام نذاشتی و

توی بد ترین وسخت ترین حال بهم گفتی من خرابتم.

با این که این همه عاشقتم و دوست دارم اما میمیرم برای خراب بودنت

واسه خودم.

عاشق اینم که همیشه خرابم باشی و روز به روز خرابتر بشی.

هر چی میگردم برای تمام لحظه هایی که عاشقانه کنارم وایسادی 

نه کلمه ای نه جمله ای نه هیچ چیز دیگه ای پیدا نمیکنم که بتونم باهاش

ازت تشکر کنم فقط میتونم بگم 

من ،مرغ عشق عشق معین جونم،همین جا قسم میخورم

به خدایی که تو منو باهاش اشنا کردی 

تا ابد تا لحظه ای که نفسی بیاد و بره فقط و فقط به خاطر تو

به عشق تو به یاد لحظه های صبوری تو نفس میکشم

تا ابد کنارت میمونم و روز به روز عاشقانه تر دوستت خواهم داشت.

تو برای من نمونه ی اول و اخر مردونگی دنیایی 

بالاتر و بهتر از تو رو نه تنها تو این دنیا بلکه تو اون دنیا هم

پیدا نمیکنم من هیچی نیستم تمام وجودم بند بند وجودم

از تو پر شده با تو معنا شده.

برای داشتنت برای بودنت روزی هزار بار سر سجده میذارم

به درگاه خدا و شکر میکنم که هر چی من قسم خوردم

مثل کوه پشتت وایسم تو بزرگ تر از کوه مقاوم تر از کوه

پشت من وایسادی.

دعای همیشگی رو تکرار میکنم 

               سایه ات تا ابد

بر سرم مستدام بر قرار بر دوام.

 دوستت  دارم معین زندگی من

 







سه شنبه شب معین مهمون داشت

یکی از دوستاش از کرمانشاه اومده بود و شام خونه ی ما بود

نمیدونم چرا هیچ باهاش راحت نبودم.

شب خوابید و صبح زود رفت.

ما هم چهارشنبه عصری بلیط قطار داشتیم و رفتیم تهران

مائده گفت دلمه پیچیدم و منم یه کم الویه و ژامبون درست کردم 

وراست رفتیم خونه کیارش.

خدا رو شکر کیا خیلی بهتر بود و کامل میشد دید

حسابی سرحاله مانی که چشم ازش ور نمیداره

دردش به جونم مانی این مدت تو یه دفترخانه کار کرده

از اون ورم تو نخ خرید و فروش سکه و خط موبایل و اینجور 

چیزام هست واسه خودش یه لب تاب سفید گرفته بود

تا رفتیم سریع صدام زد اون اتاق گفت زن داداش یه چیزی خریدم

چشماتو ببند نشونت بدم.

منم چشمامو بستم و دیدم یه چیزی گذاشت تو دستم

چشم باز کردم دیدم لب تابشه.

همش دوست داشت بدونه من خوشم اومده یا نه؟

همش میگفت چطوره؟انگار که برای من خریده باشه.

خیلی خوشحال بودم که مانی اینقدر سالمه اینقدر خوبه

اینقدر اقاس مانی و کیارش هم اومدن و 

غروب رفتیم عبدل اباد  و  کمی خرید کردیم

واسه سهیل یه کم بلیز اینا گرفتیم

دردش به جون ابجیش اینقدر تو اتاق پرو ادا در اورد

که مائده میخواست بزنتش شب برگشتیم شام خوردیم

عمه ی معین زنگ زد و 

گفت الا و بلا باید پاشین بیاین خونه ی ما .

پاشدیم بند و بساطمون روجمع کردیم و رفتیم خونه ی عمه.

صبح میخواستیم بریم یافت اباد و عمه نذاشت بچه هامو ببرم

و گفت هم خودتون اذیت میشین و هم این طفل معصوما

یه غذا خوری خیلی عالی تو یافت اباد هست که معین به مپل

قول داده بود ظهر ببرتش اونجا واسه همین گفت پس به شرطی

که هر وقت زنگ زدم شما اژانس بگیرین و ناهار مهمون ما 

بچه ها رو بردارین و بیاین اونجا.

خلاصه قول از عمه گرفتیم و راه افتادیم .

من و معین و مائده و سهیل و دخترعمه ی معین.

دسته جمعی گشت زدیم و بالاخره یه دست مبل خیلی خوشگل پسند کردیم

عمه بچه ها رو برده بود پارک و نام شهرت بازی کرده بودن

و ایه الکرسی تپل اشکال داشت همه رو یادش داده بود.

خلاصه خیلی به بچه ها خوش گذشته بود.

ساعت دو ونیم اینا بود اومدن و باهم رفتیم غذا خوری.

ناهارو خوردیم و رفتیم که دیگه مبل ها رو بگیریم

نشسته بودیم تو مغازه یارو و معین مشغول حساب کردن و چک دادن

به مغازه داره بود نگو تپل رفته از اب سرد کن مغازه یارو

یه لیوان اب جوش واسه خودش ریخته و یه نپتون هم از مغازه دار

اجازه گرفته انداخته توش داره از پشت میاد سمت من 

من یه دفعه پاشدم نمیدونم چی کار کنم که با پشت دست

زدم به دست تپل و چایی تو دستش داغ داغ پاشید تو صورتش

و چون خودم پشتم بهش بود هیچ نفهمیدم چی شده و فقط دیدم معین

از اون سر بدو دوید و تپل رو بغل کرد و با صورت بردش انداختش زیر اب سرد کن

. تپل هم همش هوار میزد.

مونده بود تو اون وضع اب جوش دستش چی میکرده اخه

خدا رو شکر چیزی نشد و فقط کل صورتش قرمز شده بود.

نمیدونم اخه اون موقع تپل چایی نمیخورد نمیشد؟؟؟

این کاراش به بابام میره بابامم هر جا باشه باید چاییش باشه.

مبل رو خریدیم و معین گفت عاطی بریم سمت شوش یه چیز خوشگلم

واسه رو میزش بخریم؟؟؟؟

همه اکی دادن و منم چیزی نگفتم و یه ماشین گرفتیم واسه شوش

رفتیم اونجا چند تا تیکه کریستالم گرفتیم و برگشتیم خونه

دیگه همه هلاک بودیم.

خوب شد کلی غذا داشتیم و هر کی سرپا لقمه ای گرفت و خورد.

کیف میکنم وقتی تو خانواده ی عمه ی معین هستم.

همه بی ریا همه ساده همه نماز خون

خدا بعد چهار تا دختر یه پسر بهش داده که روح و روان همه شونه

عمه بیست سالش بوده که شوهرش فوت میکنه و خدا رو شکر

حقوقبگیر بوده و عمه با همون حقوق بچه هاشو بزرگ میکنه

وقتی بینشون میرم خجالت میکشم از اینکه چادری نیستم.

همه چادر به سر اینقدر مهربون و اینقدر دوست داشتنی هستن

که ادم دلش نمیخواد ازشون جدا بشه.

جمعه صبح معین اینا زدن بیرون و ما هم عمه نذاشت جم بخوریم

فقط یه کم خونه تمیز کردیم و گفت ناهار خودم میپزم

برامون با بوقلمون فسنجان درست کرده بود و چه سفره ای چیده بود.

به بچه هام میگه باوانم

تو زبون کردی  میدونم باوان یعنی چی 

اما تو فارسی دقیق نمیدونم شاید یه جورایی یعنی 

ریشه ام بیخ و بنم.

نمیدونم.............

چقدر دلم خواست منم یکی رو اینجوری داشتم

کاش میشد بچه های من باوان کسی از خانواده ی منم بودن

کاش میشد یه روز یه جا خالی بشه این درد.

جمعه عصری برگشتیم خونه مون.

صبح شنبه خانومه اومد و شروع کردیم دو تایی

به شستن دیوارهای خونه از بالا و سقف و خلاصه

تا دیروز غروب تموم شد و قراره بیست ویک و بیست و دو

اسفندم بیاد.

میخوام امسال یه کم شیرینی درست کنم .

شیرینی شهرمون خیلی خوشمزه اس میخوام با کمک دختر صاحبخونه مون

خودم درست کنم.

 

 







امروز دو روزه یه حال عجیبی دارم مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده باشه

مثل کسی که تازه از یه عمل جراحی چشمامو باز میکنه 

مثل کسی که از یه بیماری سخت تازه از جاش بلند میشه

انگار کوه کندم انگار از یه مرحله سخت تو زندگیم گذشتم

خدا ببره و هیچ وقت نیاره اون دو روز رو.

دو روزی که الان فکرشو میکنم

معین به خاطر من دو شب تموم نخوابید

سهیل به خاطر من دو روز تموم خونه نیومد

تا یادم میاد از فکرشم فرار میکنم نزدیکه دلم بترکه.

دو روزی که دوستای وبلاگم که همه از خواهر برادرم بیشتر

برام زحمت کشیدن همه نگرانم بودن.

خدا ببره نیاره.........

اینجا بارون میاد هوا دلتنگه بازم.

معین پنج شنبه جمعه خونه بود و با سهیل مبلامو بردن گذاشتن انباری

هر چی زدم تو سرم که مبلام نو نو هستن گوش نکردن

و معین گفت :واسه عید مبل نو میخریم اینا خیلی تپلین و کل خونه رو گرفتن

به زور فعلا دوتاشو بالا نگه داشتم.

اما قراره فردا بریم تهران میگه میریم یه دست مبل نو میخریم.

میخوایم بریم خونه مائده یه سری هم به کیارش بزنیم.

بچه ها نمیدونم به چه زبونی ازتون تشکر کنم

شماها خیلی مهربونین کاش بتونم منم به شماها کمکی بکنم.

خیلی دوستون دارم بخدا........

 







           کسی چرا کنار من نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟







چقدر حس بدیه حس اضافه بودن

زیادی بودن سربار بقیه شدن عذاب دیگران بودن

اینکه فکر کنی یکی داره به زور تحملت میکنه

حس به دست اوردن یه پناهگاه

ولی یه دفعه از دستش دادن 

حس زیر پات خالی شدن.

خدایا رقیه راست میگه

هیچی رو نباید ازت زوری بخوایم

اگه زوری بخوایم زوری میدی یه روزم پسش میگیری.

چقدرم سخت پس میگیری انگار پشتم شکسته.

پشتم شکیایه خوا گیانی.....







جمعه  هرمز اینا زنگ زده بودن و به معین گفته بودن

شب دکتر شمس ایرانه و میاد خونه اونا.

از شهر قبلی مونم کوروش و محمد اینا حرکت کرده بودن

و اونام هی اصرار کرده بودن که ما هم باهاشون بریم و دسته جمعی

شب خونه هرمز اینا باشیم اما معین و سهیل به خاطر حال من قبول نکرده بودن

نشسته بودم تو حال دیدم یکی با سگ زد به شیشه 

بچه ها دویدن پشت پنجره و داد زدن عمو کوروشه.

منم که بی خبر و بی حال بودم معین گفت جریان چیه

بچه ها اومدن بالا و یکی دو ساعت نشستن و اینقدر خل بازی 

در اوردن که کمی بهتر شدم و بعدم گیر دادن که شما نیاین ناراحت 

میشیم و باید حتما بیان بریم تهران.

معین چشمش به من بود و منم گفتم اخه درس بچه ها 

گفت تو اکی بدی من به معلمشون زنگ میزنم

من اکی دادم و زنگ زد با معلم بچه ها حرف زد و اجازه گرفت و

حرکت کردیم سمت تهران.

ما ماشین نبردیم و سوار ماشین کوروش شدیم و بار بد و سهیلم رفتن 

تو ماشین محمد اینا و به جاش نازی اومد تو ماشین کوروش.

تا خود تهران با اناهیتا زدن و رقصیدن تا دلتون بواد شلوغ کردن

سرم درد گرفته بود و اصلا حال نداشتم.

خدا رو شکر تهران نزدیک بود وگرنه دیدی در ماشینو بازکردم

یکی یکی پرتشون کردم پایین.

بله یه همچین موجود خطرناکی هستم من!!!!!!!!!!

بهار حالا یا به افتخار سهیل یا به افتخار دکتر شمس یه میز خیلی 

خوشگل چیده بود و چند مدل غذای خوشمزه درست کرده بود و 

حسابی خودشو زحمت انداخته بود.

دکتر شمسم به محض دیدن من باز شروع کرد

میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت

خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

مرغ عشق دکتر معین چطوره؟؟؟؟؟؟

از روزی که عقد نوشین خراب شد خیلی ناجور لکنت میزنم باز

و وقتیم بخوام جلو کسی لکنت نزنم انگار به جای خوب شدن

هزار برابر بدتر میشم و هول میشم

از همون چیکه چیکه هم میفتم.

به سختی سلامش کردم و خیلی با تعجب گفت:

چه اتفاقی براتون افتاده؟؟؟؟

نبینم  معشوقه دکتر پژمرده باشه.

وبعد با تعجب به معین نگاه کرد و معین گفت:

توضیح میدم خدمتتون موردی نیست عاطفه جان یه جراحی کوچیک داشتن

و باز زد کوچه اون وری و شروع کرد از اون قلمبه سلمبه ها گفتن

که من هیچی حالیم نشه 

دکتر شمسم همزمان منو نشونده بود کنار خودش و دستامو گرفته بود 

تو دستش وبا معین حرف میزد و حواسش به من نبود

و بد بختی ول کنمم نبود.

بهار از اون ور اینقدر خندید و ادا در اورد که به هر زوری بود

دستمو کشیدم بیرون و دکترم یه معذرت خواهی کرد و رها شدم.

رفتم تو اتاق بهار و یکی دو ساعت تخت خوابیدم 

بالاخره واسه شام بیدارم کردن و نشستیم به حرف زدن با بچه ها

اینقدر گفتن و خندیدن که میشه گفت همه چی یادم رفت

و کمی سرحال شدم وقتی اومدم پایین دیدم سهیل و بهار

نشستن کنار هم و دارن یواش یواش حرف میزنن.

منم مثلا خودمو زدم به اون راه و راست رفتم پیش معین

و کمی با دکتر حرف زدیم و بعد پاشدم رفتم اشپزخونه.

سهیل اومد تو اشپزخونه و یواشی تو گوشم گفت استرس نگیریا

همین جوری حرف زدیم چیزی نگفتیم راجب اون قضیه

گفتم :خوب بگین این چه حرفیه به من چه

گفت کلا گفتم که یه وقت استرس نگیری.

شام رو خوردیم و بچه ها نشستن تا ساعت سه صبح و کلی 

گفتن و خندیدن و اواز خوندن.

صبح دسته جمعی رفتیم بیرون و کمی خرید کردیم و برکشتیم

ناهار خوردیم و حرکت کردیم سمت شهر خودمون

کوروش اینا برگشتن خونه ما و صبح روز بعد برگشتن شهر خودشون.

خدا رو شکر بهترم و دارم بهترم میشم.

زهرا خواب رفیعاتو دیدم نتونستم بیام وبلاگت

عوض من ببوسش مواظبش باش.

 

 

حو

 







نوشین گفت متوجه شدم سجاد خیلی عصبیه و گفت نوشین بهت زنگ میزنم

تقصیر خودم شد بهش گیر دادم چی شده 

یه دفعه برگشت گفت مامانم پشیمون شده نمیدونم چشه

میگه فعلا دست نگه داریم.

منم از شدت ناراحتی و عصبانیت برگشتم گفتم مامانت اگه 

میخواست پشیمون بشه بیجا کرده اسم دختر مردم رو 

سر زبونا انداخته و نشسته پیش هر کی گفته ما دخترشون رو نشون کردیم.

و گوشی رو قطع کردم و حتی به مامانمم نگفتم و رفتم تو اتاق و

حتی جواب تلفن سجادم ندادم.

تا مامانم که میدونست قراره بیان دنبالم واسه ازمایشگاه و دید من نرفتم

قضیه رو فهمید و هر چیم خواست زنگ بزنه نذاشتم رو دستش نموندم که

خودت میدونی عاطفه جون من استادای دانشگاه خودم همه خواستگارم بودن 

ولی به خاطر اینکه از مامان جدا نشم و نرم شهر دیگه همه رو رد کردم

خداییشم خاله معین بدون شوهرش انچنان دخترایی تحویل داده 

که لنگه شون کمتر پیدا میشه و با اینکه خیلی خانواده ساده ای هستن

اما اینقدر با فهم و شعورن که ادم بین شون کم میاره و از خودش

خجالت میکشه.

قضیه از اونجا شروع میشه که ساعت نه و نیم صبح مامانم پا میشه

زنگ میزنه خونه داماد ومیگه دختر اینا سالم نیست و مادره

از راه این دخترا خرجشون رو تامین میکرد و دختر منو بردن به اسیری 

و از این حرفا که به قول نوشین بیان کردن دوباره اش هم نفهمیه

و مادر دامادم که یه کم میترسه به پسرش میگه یه مدت وایسیم و

بیشتر تحقیق کنیم دامادم که کله اش گرمه قاطی میکنه و 

با مادرش دعواش میشه و میگه یه دفعه بگو نیمخوامش و مادرش

هم باز عصبی میشه و میگه اره نمیخوامش و حتی به پسرشم

از ترس اینکه نره در خونه ی مامانم و دعوا نکنه چیزی نمیگه.

تا ظهر که پدر داماد میاد و حرف میزنن و اونم که خیلی ادم خوبیه

میگه من رو بد دختری دست نذاشتم و مطمئنم ازش

که رفتم خواستگاری و پا میشه زنگ میزنه به مامانم و میگه یارو میره

 یه فاحشه رو میاره یه کاسه اب توبه میریزه سرش  پاک میشه

تو چطور به دختر یتیم مردم اینجوری تهمت زدی

و خلاصه دعواشون میشه حسابی.

بعدم پا میشن میرن خونه ی نوشین اینا و خلاصه کلی معذرت خواهی

اما نوشین قبول نمیکنه و میگه باید اصل قضیه رو بفهمم من قراره

یکشنبه عقد کنم شاید شما باز دوشنبه پشیمون شدید

و خلاصه  کلا ردشون میکنه تا بالاخره مجبور میشن بگن جریان چی بوده.

حرفای نوشین رو که گوش میدادم فقط ارزوی مرگ میکردم

اصلا باورم نمیشد زندگی دو تا جوون اخه اگه از هم میپاشید چی

اخر سرم برگشت بهم گفت:عاطفه جون من میدونم شما با اونا

کاری نداری و کلا فرق داری ولی اگه یه روز مادرتو دیدی از طرف من بهش بگو 

من نه برادری دارم نه پدری که پشتم باشه و بخوام راه بیفتم

تو دادگاه و شهربانی ازشون شکایت کنم و تا بخوام ثابت کنم

واسه چی رفتم دادگاه تو این شهر هزار تا حرف پشت سرمه ولی بهش بگو

دادمش دست قاضی اصل کاری.

یه لحظه تنم لرزید نتونستم خداحافظی کنم گفتم شرمنده

و گوشی رو دادم معین.

معین باهاش حرف میزد فقط شنیدم گفت اگه قرار بود

با یه کلمه حرف پشیمون بشن پس مادر عاطفه بهت خدمت کرده 

ولی حالا اونام طاهرا ریختن به هم همه چی قاطی شده ولی باز 

صحبت هاتو بکن منم لازم شد پشتت هستم دخترمون رو دستمون

نمونده که همین الانشم لیاقت میخواد کنارش بودن و هم صحبتش شدن.

نیم ساعت نشد گوشی معین زنگ زد وپدر پسره کلی معذرت خواهی کرد

و خواهش کرد کلا تمومش کنیم که بحث پیش نیاد و فراموش بشه.

گوشام داغ بود سهیل اومد کنارم نشست دستمو گرفت و

گفت:واااااای عاطی تو چرا اینقدر داغی؟؟؟؟؟

معین خیلی سریع حرفشو تموم کرد و اومد پیشم ولی دیگه حتی

نای حرف زدن باهاشون رو نداشتم.

تب لعنتی باز اومد سراغم و بی حال افتادم یه گوشه

معین چند ساعت تمام حرف میزد برام اما فقط نگاهش میکردم

الانم یه کلمه از حرفاش یادم نیست

ازش خجالت میکشیدم چشمام تو چشماش بود

اما معینو نمیدیدم کارای مامانم عین فیلم بود جلو چشمام

صدای زنگ تلفن دیوونه ام کرده بود نه دلم میخواست

زنگ بزنه نه هم وقتی زنگ میزد دلم میومد بی خبر بمونم

میترسیدم بریزن به هم و من خبر نداشته باشم و

کاری نتونم بکنم.

تا شب هزار بر ارزوی مرگ کردم دلم میخواست زندگی

تموم بشه ولی روبرو نشم باهاشون.

شب اروم نگرفتم دلم میخواست فرار کنم راه برم

بدوم نمیدونم یه حال بدی که خودمم نمیدونم چی بود

به معین گفتم دو تایی رفتیم تو پارک قدم زدیم

معین یه پتو انداخت پشتم و طفلی فقط حرف میزد

ولی من هیچی حالیم نبود.

فقط میدونستم برنامه جشن عقد یک شنبه شون به هم خورده

و بابای پسره گفته پنج شنبه میریم محضر یه عقد سبک میکنیم.

داشتم اتیش میگرفتم واسه ارزوهای نوشین

واسه لباس انتخاب کردنش ازم نظر میخواست

سفید بگیرم به نظرت واسه اون شب یا رنگی؟

موهامو جمع کنم یا بازبذارم؟

بهم گفت تو از شهر خودتون شیرنی بیار واسه شب عقد

یاد این حرفش دیوونه ام کرده بود.

میگفت زود بیا با هم اتاق تزینن کنیم میوه اینامونو بچینی

نمیدونستم چی میگذره تا جمعه .........