منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
برچسب‌ها
لینک دوستان
درباره

داستان زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و با یاد تو نفس میکشد . . .
و این ادامه دارد تا نفسم با نفس تو معنا پیدا کند
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است

اومدم اینجا حرف دلمو بزنم
زندگیمو بنویسم
مینویسم تا با معینم ودردونه هام یه روز بشینیم
خاطرات تلخ وشیرین مون رو بازخوانی کنیم ولذت ببریم
رک وپوست کنده بگم از بی ادبی و بی احترامی کردن به دیگران متنفرم
هر کی میاد اینجا باید با همه لینک های من مهربون باشه
همه تون پسر دخمل های خودم هستین
راستشو بگم از وبلاگ های سیاه ودل تنگ وتیره خوشم نمیاد
همه تون باید بخندین
وبلاگ های همه تون باید شاد وگل من گلی باشه
این دستوریه که مامانتون داده
بخشش هم توش نیست
انگشت چشتون میکنم!"
آرشیو مطالب
کاربردی
این هفته همش مشغول درس و کتاب بچه ها بودم 

مپل خیلی از کتاب هایی که باید انجام میداد رو تموم کرد و

بالاخره رسید به اون قسمت از کتاب که تو نظر من بود

تپلم که همیشه درس و کتابش سر وقت و سر جاشه و

هیچ وقت عقب نمیمونه.

چهارشنبه رفتم چهارشنبه بازار و کلی میوه و سبزی و قارچ 

و لبو و خلاصه هر چی تو بازار جشمم دید خریدم و به قول معین

یه بارم شده تو عمرم اتیش زدم به مالم.

نون محلی های اون دفعه خیلی خوشمزه بود و معین و سهیل

گفتن بهت کمک میکنیم یه سری حسابی نون درست کنیم.

واسه همین روز پنج شنبه خمیرشو اماده کردم و تا جمعه موند و دیروز 

تا ظهر  سه تایی نون ها رو باز کردیم وتوی روغن سرخ کردیم.

عصرم دکتر ابراهیمی زنگ زد و به مناسبت سالگرد ازدواجشون

ما رو شام دعوت کردن بیرون.

ما هم با سهیل هر کدوم یه تیکه از این ظرفای سیلور خریدیم

و غروب رفتیم رستوران.

تو رستوران ( که البته بعدا فهمیدم نقشه معین و دکتر بوده)

دکتر به سهیل گفت:نخیر عجیب تک پر نشستی

باید یه دختر خوب برات گیر بیاریم از این حال و روز درت بیاره

سرحالت کنه اساسی.

سهیل یه لبخند تلخی زد و گفت:ای بابا دکتر کوتاه بیا

منم که دلم کف دستم بود مبادا سهیل از حرفای دکتر

غصه دار بشه جیک نمیزدم.

دکتر باز گیر داد چی چی رو کوتاه بیا میخوای تا کی اینجوری بمونی

هر انسانی زمانی به تکامل میرسه که تشکیل خانواده بده

بچه دار بشه تولید نسل کنه

تو میخوای تا ابد همینجوری بمونی؟؟؟؟

سهیل گفت:دو بار به تکامل رسیدیم واسه هفت پشتمون بس بود

دکتر گفت:خوب تو اون دو بارت اشتباه داشتی حتما

یا درست انتخاب نکردی یا حالا تو زندگی دچار اشتباه شدی

یا طرفت خاص تو نبوده یا حالا هر گزینه دیگه ای که بهتره نه

ما صحبتشو بکنیم نه شما بهش فکر کنی.

ولی اونی که الان برای همه روشنه  اینه که بگردیم دنبال یه دختر خوب 

واست که بیاد از این حال و روز درت بیاره.

من یه کیس خوب دارما مطمئنم خوشت میاد ازش

انچنان دلم هول میکرد که خدایی دیگه دست و پام به لرزه در اومده بود

معین از زیر میز با پا زد بهم و با چشماش بهم فهموند اروم باشم

سهیل با خنده نیگام کرد و گفت:چی میگن اینا؟؟؟

سرمو انداختم پایین و گفتم:نمیدونم

سهیل جاشو با مپل که کنار من نشسته بود عوض کرد

نشست پیش من و  پیشونی مو بوسید و

گفت:صلوات بفرستین بحثو عوض کنین ابجی منم به لرزه نندازین

گفتم:نه بابا من کی لرزه افتادم 

گفت:اره از صدات و چشمات معلومه

دکتر گفت:در هر صورت به حرفای من فکر کن من جدی باهات حرف زدم

قرار نیست که چون دو تا شکست داشتی تا ابد تنها باشی

ابجیتم اشتباه میکنه حمایتت میکنه من جای اون بودم

مینداختمت بیرون یه چهار روز طعم گشنگی تشنگی تنهایی بچشی 

بعد متوجه میشدی که بیشتر از همه احتیاج به یه همدم داری 

از فکر اینکه دکتر نمیدونه و سهیل رو اون موکت بالا چقدر تنهایی

و گشنگی و تشنگی کشیده اشک تو چشام جمع شد و 

سرمو انداختم پایین که سهیل نبینه.

اما سهیل محکم بغلم کرد و گفت:گریه کنی پامیشم میرما

بخدا عاطفه جدی میگما پا میشم میرما

اشکاموقورت دادم و سعی کردم تمومش کنم.

سهیلم با ناراحتی گفت :خواهش میکنم بحثو عوض کنید

و دکترم بحث رو عوض کرد و یواش یواش اون فضای سنگینم عوض شد.

من که اصلا نتونستم شام بخورم و بیشتر خودمو باهاش سرگرم کردم

شب که برگشتیم معین موقع خواب گفت که خودش به دکتر 

ابراهیمی گفته این بحث رو مطرح کنه تا نظر سهیل روبدونه

گفتم:معین تروخدا نگین بهش چی کارش دارین اخه

خوب نمیخواد زن داشته باشه مگه همه ادم های دنیا زن دارن

ترو خدا بذارینش به دکتر بگو کاری باهاش نداشته باشه

معین خندید و گفت:قربونت برم خودم بهش گفته بودم باهاش 

صحبت کنه بینم مزه دهنش چیه تو نگران هیچی نباش

فعلا که دم به تله نداد اصلا خودتو ناراحت نکن

فعلا که هیچ نشده اگرم بشه بهار با بقیه فرق داره

من کامل باهاش صحبت کردم همه شرایط سهیل رو گفتم

تو فقط اروم باشی سهیلم تحت تاثیر تو دچار نگرانی نمیشه

نفهمیدم کی خوابم برد ولی ساعت سه بود که بیدار شدم

دیدم معین و سهیل دارن درس میخونن براشون شیر و کیک بردم

و یه کمی کنارشون نشستم و تو کتاب هاشون سرک کشیدم

هیچی نفهمیدم و گفتم خودتون چطور از اینا سر درمیارین

دو تایی زدن زیر خنده

سهیل گفت:واسه چی بیدار شدی قربونت برم چرا نخوابیدی

گفتم:نمیدونم همین جوری 

گفت:نگران منی؟؟؟؟من زن بگیر نیستم بخدا تا ابد پیش خودتم

برو بگیر خیال راحت بخواب به هیچیم فکر نکن

گفتم:دل منی تو و رفتم خوابیدم.

اما امروز نگرانشم

اخه سهیل عزیز ابجی شه زندگی ابجی شه دل ابجی شه.







پنج شنبه شب قرار بود شام دکتر ابراهیمی اینا بیان خونه مون

معین گفت به صاحبخونه ام بگو خودم پنج شنبه 

خونه هستم کمکت میکنم که کاراتو انجام بدی

 


ادامه مطلب بازم از همه جا





نمیدونم چرا این روزا هر غذایی درست میکنم به سهیل مزه ای میده

که خدا بدونه.

میگه فقط پیتزا و انواع کباب رو درست نکن که من اینقدر

از بیرون گرفتم و اوردم خونه کلا از چشمم افتاده

 


ادامه مطلب کلی حرف





دوشنبه ظهر حرکت کردیم سمت تهران و مستقیم رفتیم 

خونه مانی .

 


ادامه مطلب عاشورا تاسوعا





معین قشنگم 

طاقت گریه ها تو ندارم  دار و ندارم

قربون اشکای پاکت قربون دلتنگیات

جونم فدای مهربونیات 

معینم تو به هر دلیلی از هر کی حاجت بخوای

محاله خدا چشم از پاکیت بپوشونه و جوابت رو نده

واسه همین مطمئنم خوب میشم

میدونم خدای تو اینقدر دوست داره که بی جوابت نمیذاره

گریه نکن فدای قشنگی چشات

من طاقت گریه هاتو ندارم عشق من







از دیروز دکتر ابراهیمی و دوستاش معین وسهیل رو دعوت کرده بودن هیات

غروبم مانی خودش رو رسوند و ساعت هشت دسته جمعی رفتیم هیات

 


ادامه مطلب شب تاسوعا





پنج شنبه شب خونه صاحبخونه مون دعوت بودیم

به صرف شام.

همیشه توی کارای اشپزی و شیرینی پزی و چیدن سفره شام 

اگه تعریف از خودم نباشه همه جا حرف اول رو زدم

ولی خدایی یه میز شامی چیده بودن که  تو کفش مونده بودم 

حالا خدایی کفش به کنار

موندم چه طوری جبران کنم چون بعد این عمل اخر 

دیگه اصلا مثل قبل توانایی ندارم و دست وپام انگار سسته

و هیچ نمیتونم کارای سنگین انجام بدم و تا یه ذره کار میکنم زود خسته میشم

دعا کنین بتونم منم دعوتشون کنم و از خجالتشون در بیام.

از روزی که وضع بالا رو اون شکلی دیدم نذاشتم سهیل بره خونه خودشون

گاهی یه سری میزنه ولی اینکه بره و بمونه اصلا و ابدا

شبام رختخوابشو میندازم تو هال و به قول خودش وسط هال کف خوابه

ولی این یکی دو روز تعطیلی میخوام یه ذره کمد اینای بچه ها رو جا به جا کنم

بلکه یکی از اتاق ها رو واسش خالی کنم کتابخونه شم بیاره پاین که دیگه بهانه 

بالا رفتن نداشته باشه.

البته این فقط تو ذهن خودمه مونده اقایون علما بیان خونه ببینم چی میگن

از طرفی هرمز اینا روزی صد بار زنگ میزنن که پاشین تعطیلات رو 

بیاین تهران در هم باشیم گفتم مونده امروز که روز اخره معلم های بچه ها چقدر تکلیف بدن بهشون

بعد جواب میدم به هرمز اینا که میرم تهران یا نه

تپل از سه شنبه قبل دل درد و حالت تهوع داره و 

یه روز خوبه و یه روز باز شروع میشه

معین بهش دارو داده ولی اینقدر هیچی نخورده بی حاله 

امروزم مجبورا به خاطر ایکه روز اخره فرستادمش مدرسه

هر چند معین گفت این چون یه چند روزی خونه بوده و پیشت بوده

داره ادا هم در میاره که بمونه فکر کنم زیادی بهش خوش گذشته

این روزا یه ذره خسته ام از گفتار درمانی

از این وضعیت خودم که میخوام یه کلمه حرف بزنم هزار بار باید

تکرار کنم چند تا از حروف رو که دیگه کلا نمیتونم تلفظ کنم

خیلی وقتا از خودم خجالت میکشم

از اینکه بچه هام یه وقت تومدرسه به خاطر اینجوری حرف زدن من

جلو دوستاشون خجالت بکشن

از اینکه معین جلو دوستاش و هکاراش از اینجوری حرف زدن من

خجالت بکشه

نمیدونم چرا ولی غروب که میشه به حدی دلم میگیره

که میزنم زیر گریه

معین که همش بهم امیدواری میده و میگه خوب میشی

ولی وقی نگاه سهیل رو وقتی دارم باهاش حرف میزنم

هول میشه و جای من کلمات رومیگه 

بهم میگه فشار نیار قشنگ میتونم تو صورتش بخونم

که بهتر از این نمیشم

و این خیلی حس بدیه

 دیگه اینکه یه عکس ازکیک تولد مپل که خودم درستیدم

براتون میذارم ادامه مطالب 

 

 







دیروز هفتم ابان ماه تولد مپل عزیزم بود 

اینقدر از صبح دنبال کار بودم که اصلا نتونستم بیام 

یه پست راجبش بذارم.

خودم واسش کیک درست کردم و تنها مهمان دعوتی مون هم عمو سهیل بود

خودمون براش یه مولاژ نیم تنه گرفتیم و سهیلم بهش صد هزار تومان پول هدیه داد

خیلی خوشحالم که امسال تولدش رو تو وبلاگم کنار بابا جونش میگیرم

به قول مسیحا دونه انار دل مامان

از اینکه دارمت خیلی خوشحالم

برات اروزی عمر بلند دارم اما در طول این عمر بلند

برات ارزوی پست و مقام نمیکنم

برات ارزوی مال و ثروت نمیکنم 

تنها ارزوم برات اینه که همیشه و همیشه خدا کنارت باشه 

و لحظه ای از زندگیت نباشه که خدا نگاهش ازت دور بشه

روزی هزار بار مامان قربون عقل و فهم و شعورت

روزی هزار بار مامان قربون دستای کوچیکت که وقتی برای قنوت 

رو به اسمون بلندش میکنی من به جای تو هزار هزار تا دعا میکنم

تولدت مبارک بند دلم







شب پنج شنبه معین متن پست قبلی وبلاگم رو برای سهیل تو وایبر کپی کرده بود

و بهش گفته بود تو سیستمش تو یه فایل وورد اینو نوشته

من خواب بودم و صبح وقتی بیدار شدم و کامنت معین رو دیدم قاطی کردم

بهش زنگ زدم وواسه اولین بار پشت گوشی حسابی قاطی کردم و غلط و غلط و غلط کردم و

از معین گوشی رو قطع کردم.

معین ببخشید خوب؟؟؟؟؟؟شرمنده رو سیاه بخدا کارت خیلی اشتباه بود

پنج شنبه صبح هم من خواب بودم که معین و سهیل رفتن ولی ظهر که سهیل اومد

 

 

 

 


ادامه مطلب درد دل سهیل





غم امده غم امده انگشت بر در میزند

از ضربه انگشت خود بر سینه خنجر میزند

معینم میدونم اگه قسمت بدم این  پست رو نخونی ناراحت میشی

ولی وقتی میبینم چیزایی که مینویسم میخونی  نمیتونم بنویسم

گاهی فکر میکنم بهت بگم اینجا نیای  ولی حتی اینم دلم نمیاد زندگی من

دیشب معین رفته بود بالا خونه سهیل

شبا بیشتر از نه و نیم و ده بیشتر دووم نمیارم و خوابم میگیره

رفتم بالا دنبال معین که بیاد منو بخوابونه  سهیل که در رو باز کرد

هول کرد و یه جوری جلوی در وایساد که توی خونه رو نبینم

شک کردم و ازش خواستم بره کنار برم تو

ولی هر کاری کردم کنار نرفت و گفت تروخدا نیا تو

دلم هول افتاده بود بهش گفتم اگه نذاری بیام تو منم برمیگردم تو خونه

درو قفل میکنم از تو و نمیذارم هیچکس دیگه بیاد تو خونه ام

معین اومد جلو در و گفت عاطی بخدا بهتره نیای تو

مونده بودم چشونه چه اتفاقی افتاده که نمیخوان برم تو

به هر چی فکر میکردم جز اونی که دیدم

اخر سر معین با اصرار من از جلو در رفت کنار و

من رفتم تو هال و چیزی دیدم که از دیشب فقط ارزو میکنم

کاش کور بودم ونمیدیدم

تموم وسایل زندگی سهیل خلاصه شده بود تو یه موکت

یه دست رختخواب روی این موکت

یه قاشق یه لیوان یه پیک نیک  یه قهوه جوش رو پیک نیکه

و یه ساک پر از لباسایی که یه روزی

توی کشوهای کمدهاشون بود.

این تموم زندگی سهیل من بود از مبل گرفته تا لباس شویی 

یخچال حتی پرده هاشون خبری نبود

مونده بودم همین جوری

سهیل پس زندگیت کو؟وسایلت  کو؟چی شده اینجا چرا اینجوریه؟

هر چی فکر میکردم وسایلش کجاس هیچی به ذهنم نمیرسید

هر چی فکر میکردم چرا مثل کولی ها شده

چرا عین اواره ها شده هیچی تو مغزم نمیومد

_عاطی باید وسایل دلارم رو پس میدادم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟

واااااااااااااای یعنی تو وسایل دلارام رو پس دادی

واسه همین خونه ات اینجوری خالیه؟

کی این کارو کردی؟من چرا نفهمیدم؟؟؟؟؟

_شما رفتین تهران من نیومدم اون دو سه روز خالی کردم

نمیتونستم رو پاهام وایسم نشستم رو همون موکتی که یکی از عزیز ترین عزیزام

این مدت روش زندگی کرده و من نفهمیدم

چقدر زبر بود چقدر خسته کننده  بود چقدر سخت بود

زار زار  زدم  زیر گریه

_چرا به من نگفتی؟این همه مدت اینجا چطوری زندگی کردی

حتی یه بشقاب نداری عین اواره ها

دوید طرفم

_دردت به جونم بخدا واسه خاطر اینکه تو ناراحت نشی نگرفتم

ترسیدم جنس بخرم بیارم ببرم وسیله بخرم تو بفهمی

غصه ات بگیره ناراحت بشی گریه کنی تب کنی 

اخه وضعیتت خوب نیست نگرانتم بخدا

بخدا حالا که فهمیدی میخرم همه رو میخرم  بخدا از اونا قشنگ تر

اصلا مطابق میل تو با هم میریم با سلیقه تو

هر چی بگی بخر میخرم

پاشدم دوری تو سه تا اتاق خوابش زدم شاید اینو بگم هیچکی باور نکنه

ولی حس کردم داره جونم در میاد

هر سه تا اتاق خالی خالی فقط یه  چند تا تابلو

خوشنویسی  معین رو یکی از دیوارا بود

و یه کتابخونه سهیل که گوشه یکی از اتاقا بود

حتی فرش نداشت معین و سهیل دنبالم راه افتاده بودن  از این اتاق به اون اتاق

سرمو گذاشتم رو چارچوب یکی از درا و بلند بلند زدم زیر گریه

سهیل گفت بخدا بخوای اینجوری کنی یه دقیقه هم تو این خونه نمیمونم

میذارم میرم یه جای دیگه خونه میگیرم که اصلا پیدامم نکنی

میخرم همه رو نو خوشگلترشو بهترشو مال بد بیخ ریش صاحابش

وسایل خودشون بود باید پس میدادم نمیشد که مال مردم رو نگه داشت

فردا عصری اصلا مطب نمیرم دو سه روز باید یار داداشت بشی

بریم هر چی لازم دارم واسم بخری من که نمیدونم تو باید بگی چیا میخوام

داشتم به این فکر میکردم که قبل ازدواجش با دلارام حداقل یه فرش داشت اندازه خودش

وسایل داشت حالا  عین کولیا عین اواره ها زیراندازش شده یه موکت

اگه کسی غریبه میومد تو و اون پیک نیک ایناشو میدید فکر میکرد معتاد ایناس

اونم پیک نیکشه 

انگار یه گلوله اتیش گذاشته بودن رو دلم 

رفتم تو اشپزخونه دیدم نه لباسشویی نه یخچال نه گاز نه ماشین ظرفشویی

نه یه دونه بشقاب هیـــــــــــــــچی اخه هیچی

سهیل هول اومد دنبالم

_عاطی میگم میخوام از این ماشین ظرفشویی رو میزی ها بخرم دیگه

بزرگ واسه چیمه نظرت چیه کوچیکشو بخرم

یخچالم ساید نمیخرم به درد نمیخوره از یخچال شما میخرم

بقیه حرفاشو نشنیدم اشک امونم نمیداد  نتونستم تحمل کنم گریه کنان سرمو انداختم پایین و

اومدم خونه خودمون

عزیز جون تا منو دید هول ورش داشت و دنبالم معین و سهیلم دویدن پایین

و واسش انگاری گفتن که چی شده.

شروع کرد به نصیحت کردنم که  منت رو شونه هاش میخره بهترشو میخره

و اخر سرم فوش دادن جد و اباد دلارام که با پسر مردم چی کرده

خودم حس میکردم باز تب کردم  چون حتی گوشامم داغ بود

تا صبح کنار سهیل بودم و پلک نزدم

تا صبح دستام تو دستاش بود معینم طفلی از ما بدتر

هی میومد و میرفت و میگفت اخه از چی ناراحتی؟

مگه فکر میکنی  نیست؟نمیتونه دو قلم جنس بخره

اشاره کنم همین نصفه شبی خونه اش رو پر کنن؟

اگه اینجوری زندگی کرده اول واسه این بود که وقت نشد

یکی یکی پاشه بره در مغازه ها

خرید کنه و از تو ترسیدیم که بفهمی و این غوغا رو به پا کنی

بعدشم بیست و چهار ساعتم که خونه خودمون پلاسه حالا واسه یه خواب میره بالا

که اونم ا این به بعد نمیذاریمش و شروع کرد به شوخی که میخوای

اصلا تخت خودمون رو بدیم بهش میخوای  اصلا خونه  خودمون رو

بدیم بهش خودمون بریم بالا.

اونا به شوخی گرفتن ولی هیچ کدومشون نفهمیدن تو دل من چی گذشت

نفهمیدن  چه ارزوهایی که واسش داشتم

نفهمیدم وقتی ارزو داشتم سهیلمو اون بالا بالا ها ببینم

اون بالاهای دنیا با یه زندگی قشنگ با یه دنیا ارامش

برم خونه اش پیشش بمونم بچه هاشو بزرگ کنم

بهش خدمت کنم به پاس تمام خوبی هاش

زندگی شو مرتب ببینم سر و سامون دار ببینم کنار زن و بچه اش ببینم

حالا برم  ببینم صد شکر به کولیا

ببینم اونی که این همه واسش ارزو داشتم حالا کجاس

کجا وروی چی زندگی میکنه

نفهمیدن چطور اتیش تو چشمم روشن شده

هیچ کس نفهمید قلبم چطور به درد اومد

چطور خورد شدن سهیلمو دیدم چطور زندگی شو به باد رفته دیدم

چقدر عذاب وجدان دارم ازاینکه این همه مدت تابستون

صبح به صبح لیوان لیوان یخ باز کردم و انداختم تو کلمن

واسه خودم واسه معین واسه بچه هام اون وقت سهیلم به خاطر من

حاضر نشده یه یخچال بخره مبادا من نگران بشم

سهیلی که شبا عادت داره شیشه اب یخش کنار سرش باشه

این همه مدت بدون اب  سرد تو گرمای تابستون چطور سر کرده

چطور همه ارزوهام به باد رفته چطور دلم به درد اومده

هیچکی نفهمید

میدونم اینم باید تحمل کرد راه دیگه ای نیست  باید کنار اومد

ولی سهیلم  سهیل قشنگ ابجی

نمیدونی چطور دارم واست میسوزم تب کردم باز برات

من ارزوها واست داشتم هستی ابجی

فقط میتونم بگم روم سیاهه سیاه تر از هر چی سیاهی