نی نی خوشگلای من

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 17:25 ] [ مرغ عشق معین ]
نیم ساعت پیش سارا زنگ زد بابام رفته در خونه شون و بهش گیر داده

شماره  ما رو بده بهش.

سارا هم گفته من شماره شونو ندارم  و بابامم بهش گفته 

پنجاه تومان بهش داده گفته اینم پول شارژت فقط به عاطفه

زنگ بزن بگو هر طور شده با من تماس بگیره  بگو خیلی فوریه

بگو من منتظرشم حتما حتما باهام تماس بگیره

خیلی حیاتیه

زنگ زدم به معین گفتم 

گفت حق نداری تماس بگیری 

از اون ور ماعده زنگ زد مامانم جرات نکرده بره در خونه شون

ولی زنگ زده مادرشوهر ماعده تا خواسته شروع کنه گوشی رو قطع کرده

ماعده هم حسابی ناراحت بود و گفت عاطی نیاد این جاها جلو جاری اینام ابروریزی 

چی کنیم ما؟

گفتم برین خونه ی عزیز

گفت نه خودم توی خونه باشم بهتره 

میترسم بیاد خودمم نباشم ناجور بشه برم خونه عزیز دلشوره دارم

زدم زیر گریه 

ماعده فکر کن تو که همیشه ارومی دلشوره داری ببین من چه حالی دارم

معین  واسم نوبت گرفته  عصری برم دکتر 

اینقدر اشفته ام حتی نتونستم ناهار درست کنم 

بی تابم

بی قرارم

ااااااااااااای خدا یه نظری کن.....

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 11:30 ] [ مرغ عشق معین ]
دیروز ظهر معین و سهیل  دیر اومدن خونه

معین سریع بچه ها رو برد استخر و سهیلم اومد نشستن ناهار خوردن 

معین خیلی سرحال بود و سهیل حسابی شاکی بود که 

این حتما رشوه ای چیزی داده که براش کم بریدن 

وگرنه  خیلی بیشتر از اینا  حقش بود.

تب کرده بودم باز خودم فقط میدونستم حال خودمو

سهیل گفت شب مهمون من میریم بستنی اسمال مشتی

و رفت بالا.

سهیل که رفت شروع کردم به حرف زدن با معین

معین ببین من همه تصمیمات رو در مورد ساسان به عهده خودت میذارم

هر چی تو بگی هر چی تو صلاح بدونی 

میخوای رضایت بدی

هنوز کلمه رضایت درست حسابی از دهنم بیرون نیومده بود که

معین یه دفعه قاطی کرد و گفت 

رضایت بدم؟؟؟؟؟؟من به اون لجن رضایت بدم؟؟؟؟؟

مچ دستامو محکم گرفت و گفت خوب گوش کن

من اگه واسه اوارگی تو و  اون دو تا بچه نبود همون جا

تو خونه مادرت جلو چشمای مادرت خونشو میریختم

اون که جرات به خرج داد و همچین غلطی کرد از بی غیرتی منه

منو بی غیرت حساب کرده که دست درازی میکنه

اگه من بی غیرت همون دفعه که جلو چشمام روسریتو 

تو دستاش گرفته بود و میمالید به گردنش

به جای تیکه کردن روسری جای دو تا چاقو تو شکمش میکاشتم

...میخورد از این غلطا بکنه

اگه چهار بار دست و پاشو میشکستم غلط میکرد چپ نگات کنه

اون وقت تو از رضایت حرف میزنی؟؟؟؟؟

مگه امون میداد حرف بزنم چیزی بگم

فقط صداشو برده بود بالا و داد میزد

هر چی گفتم واسا حرف بزنم گفت حرف نزن هیچیم نگو

هر چی گفتم گوش کن من نگفتم رضایت بده

داد زد تو این حق رو نداری که بگی رضایت بده یا نده

این حق منه نه حق تو

تو خیلی جاها از حقت میگذری که این همه بد بختی که تو زندگی مون

پیش میاد یکی از دلایلش همین گذشتن های توه

ولی من اون ادم نیستم

اونی نیستم که بگذرم و نمیگذرم 

به مانی هم گفتم اعتراض بده رو حکمش چون کم واسش بریدن

حقش خیلی بیشتر از ایناس.

معین اینقدر عصبانی بود که ترجیح دادم سکوت کنم و هیچی نگم

حتی به گریه هام اعتنا نکرد

تا شب هزار بار گوشیش زنگ خورد مطب نرفت خونه بود

ولی انگار اصلا نبود نه باهام حرف زد نه حتی نگاهم کرد

اونجور که فهمیدم مامانم باز رفته بود در خونه عزیز جون داد و بیداد

مانی هم فوری چهار تا همسایه ها رو شاهد گرفته بود

و از دستش شکایت کرده بود که اومده در خونه و مخل ارامش و اسایشمون شده

معینم همش بهش میگفت ول کنش نشو میخوام پدر شو در بیارم

بابام بالای صد بار زنگ زد به گوشی من و معین

معین اجازه نداد بردارم و نهایتا هر دومون سیم کارت هامون رو عوض کردیم

و من در گیر این تب لعنتی که قوز بالا قوز شده جدیدا

شب که سهیل از مطب اومد تا منو دید گفت چته تب داری؟؟؟؟؟

دست برد سمت صورتم خودمو کشیدم کنار که نفهمه چطور دارم میسوزم

از وضع خونه مون خودش فهمید که روبراه نیستیم و شامم نخورد 

و رفت بالا.

بعد خوابیدن بچه ها باز رفتم سمت معین

گفتم حرفامو رو در رو نمیتونم بهت بگم ولی تو وبلاگم مینویسم برات

همه رو بعد بهت ادرس میدم بشین بخون.

اونجوری میتونی تا اخرش بخونی و عصبانی نشی

وایساد نگام کرد گفت حرفات چیه؟؟؟بگو ببینم

اصرار کردم تو وبلاگم براش بنویسم ولی قبول نکرد و گفت الان بگو

گفتم به شرطی تا  اخرش گوش بدی و عصبانی نشی

قول داد و من شروع کردم

-میدونی همیشه تنها ارزوم توی زندگی مون چی بوده

اینکه بتونم بهت خدمت کنم به خودت به بچه هات

میدونم در برابر تویی که منو از اون همه بد بختی نجات دادی

هیچ خدمتی جبران کننده نیست بخدا میدونم

ولی تمام سعی ام توی زندگی از اینکه گاهی چیزی رو ازت پنهون کردم

از اینکه گاهی کارایی رو که باید میکردم نکردم

فقط و فقط این بوده که مباداد دل تو دل بچه ها  بلرزه

مبادا ناراحت بشی مبادا غم رو دلت بشینه

مبادا فکرت بشه دردای من مبادا به خاطر من یه سر سوزن غصه بخوری

بخدا من بیشتر از اونی که فکر میکنی دوست دارم

از وقتی اومدیم اینجا خیلی خوبه بخدا چون دغدغه مامانم رو ندارم

خیلی بهتر میتونم به خودت به زندگی مون به بچه هامون برسم

میدونی هیچی ازارم نمیده جز اینکه تو و بچه ها دلخور و بی قرار باشین

به جون خودت قسم حاضرم بمیرم ولی حتی یه ثانیه

تو اون لحظه های بی قراری اون روزای بعد از این ماجرا نبینمت

اگرم ظهر چیزی گفتم امون ندادی که بگم مهلت ندادی

ببین منظورم اینه که تو در مورد مامانم ساسان همه شون اصلا همه شون

صاحب اختیاری بگو حکم اعدامشون بیاد و تو امضا کنی

من رو حرفت لال شم اگه حرف بزنم

ظهرم خواستم بگم اگه رضایت میدی یا نمیدی به عهده خودته

خودت همه کاره ای خودت رو سر من جا داری بخدا

فقط معین میخوام یه خواهشی ازت بکنم

اونم اینکه به من نگین 

نگین چی شده نگین  مامانم چی کرده نگین ابروریزی کرده

نگین اومده در خونه این و اون

نگین حکم ساسان اجرا شده یا نشده همش پای خودتون

یه جوری نگاهم کرد و گفت: چرا دلت واسش میسوزه؟؟؟؟؟

انگار اب یخ ریختن روم

گفتم نه به خدایی که میپرستی نه

اخه چطور دلم بسوزه واسه کسی که تموم بد بختی های زندگیم از اونه

اگه دلم میسوخت که الان پیش اون بودم نه پیش تو

من یه ثانیه از بد ترین و سخت ترین لحظاتم رو در کنار تو

نمیدم تمام زندگی مامانم و ساسان رو روی هم بگیرم

چرا اینجوری میگی به من؟چی تو سرته؟

معین تو مگه منو نمیخوای ببین فکر کن پدر مادر من اصلا

ارازل اوباشن فکر کن قاتلن فکر کن نیستن

معین به جون خودت قسم به مرگ خورد و بزرگشون راضیم

ببین کارم به کجا کشیده که ارزوی مرگشون رو میکنم

ولی فقط نمیخوام بشنوم خسته ام از همه چی 

از اینکه باز فردا بگن مامانم غوغا به پا کرده

گفت به اون کثافت نگو مامان مگه بت نگفتم نگو مامان

گفتم باشه بهش میگم کثافت خوبه؟

فقط خبر کارای اون کثافت رو به من نده حتی اگه یه روز مرد خبر مرگشم نده

نیمخوام ببینمش نمیخوام  صداشو بشنوم کاراشو بشنوم

معین اعتراض بده رو حکم بگو ساسان رو دار بزنن اصلا

تقاضا  بده اعدامشو میخوام ولی برای من نگو

برو از دست اون کثافتم شکایت کن بخدا اگه من یه ذره ازت ناراحت بشم

ولی برای من نگو من حس میکنم گه بازاز این اتفاقا بیفته

بشنوم ببینم معین حس میکنم دق میکنم

اصلا حالم خوش نیست من میخوام به بچه هام برسم

میخوام زندگی خودمون خوش باشه از این برنامه ها توش نباشه

اروم زندگی کنیم

معین میدونی اصلا بیا بریم کیش زندگی کنیم

بیا از دست همه مردم فرار کنیم بیا بریم یه جایی که اصلا ادم نباشه

بخدا باهات چادر میزنم مرد نیستم اگه نزنم

فقط صدای ادما نیاد صدای کاراشون نیاد

من خیلی خسته ام من ازت خجالت میکشم 

من نیمتونم ببینم اینجوری ازارت میدم و زنده ام

تو اخه عشق منی کدوم عاشقی با عشقش اینجوری

برخورد میکنه که من کردم 

کدوم عاشقی این همه درد واسه عشقش درست میکنه

بخدا میدونم هر کی دیگه بود شای اصلا تف  تو صورتمم نمینداخت

میدونم تویی که گذشت کردی  تویی که بخشیدی

هر کی بود نمیبخشید ولی معین من دیگه توان ندارم

نمیخوام ارامش اینجامون به هم بریزه

معین اگه ادرس اینجا رو پیدا کنن بیان جلو صاحبخونه ابرومون بره

مامانم بیاد اینجا داد بزنه هوار بکشه

معین اصلا فکرشم دیوونه ام میکنه نمیتونم بخدا نمیتونم

معین محکم بغلم کرد و گفت کوچولوی دیوونه ی من

صد سالتم بشه باز عقلت بچه اس

داری از صبح به این چیزا فکر میکنی که اونا بخوان بیان اینجا؟؟؟؟؟؟

اغوش معین و خستگی من

اغوش معین و بی تابی من

اغوش معین و دریا دریا گریه های من

سر من و نوازش دستای گرم معین.........

امروز از صبح از همه چی بی خبرم ولی باز ارامش ندارم

تب ول کنم نیست با اینکه چند بار استامینوفن خوردم

انگار یه جورایی از زمین و زمان بریدم

+خانوم یا اقای rdgeekمیشه بدونم منظورتون از کلمه تجاوز  

توی کامنتی که برام داده بودید و اونجوری متهم کرده بودید چیه؟؟؟؟؟؟؟

گاهی لازمه ادم خدا رو هم در نظر داشته باشه

بعد صحبت کنه

 

[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 21:21 ] [ مرغ عشق معین ]
اون هفته از دوشنبه مرسده اینا خونه مون بودن

گفتن بچه ها هوس دایی معین کردن و یه دفعه راه افتاده بودن

با مرسده خیلی کنار میام جز ادماییه که تحملش برام سخته

از گیر دادن به تمیزی و وایتکس کاری سرویس ها گرفته

تا ایراد گرفتن به غذا و پخت و پز و حتی نظم رختخواب ها کارشه

این سری هم که دیگه اب پاکی رو ریخت رو دستم و

حسابی بست بهم که عزیز جون پیره و این بار مامانت

بره در خونه شون و کاری کنه با من طرفه

تمام دلتنگی های پست قبلم ز حرفا و گوشه کنایه های مرسده

نشات میگرفت.

با هم رفتیم تهران خرید و تا شب برگشتیم

تو تهران سر غذاخوری تمیز یعنی معین دیگه میخواست خودشو بزنه

از دستش.

چند تا رستوران عوض کردیم اخرش هم باب میلش نبود

بچه هام جلو گرما فقط غر میزدن و به نوبت بغلشون میکردم

و داد معین میرفت هوا که اینا دیگه بزرگن کمر درد میگیری

ولی دلم نمیومد و معینم فقط یواشکی مرسده رو فوش میداد

چند بار نزدیک بود دعواشون بشه واینقدر معین رو قسم دادم

تا هیچی نگفت.

خلاصه خدا بخیر گذروند و رفت.......

امروز جواب دادگاه اومده

برای ساسان 99 ضربه شلاق و هشت ماه زندان اومده

معین که به هیچ وجه رضایت بده نیست

اصلا رومم نمیشه بگم راجبش حرف بزنم حتی چه برسه بگم رضایت بده

بلکه صدای مامانم در نیاد

دلم داغونه

اشوبه

مانی گفت امروز دست اونام میرسه 

ااااای خداااااااا خیلی گرفتارم

کاش میشد یه کاری کنم با یکی حرف بزنم

دارم منفجر میشم از وحشت

 

[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ] [ 11:49 ] [ مرغ عشق معین ]
 همه توی دنیا خانواده دارن

برادر دارن 

خواهر دارن  

پدر دارن

مادر دارن

من ن د ا ر م

میدونم چون همیشه داشتی واست سخته درک کنی نبودش

نداشتن پدر و مادر و برادر و خواهر یعنی چی

کی میتونه بفهمه  پشتم خالیه یعنی چی؟؟؟

کی میتونه بفهمه وقتی  بچه ات ازت میپرسه

مامان من چرا دایی ندارم؟؟؟؟؟

چرا خاله ندارم؟؟؟؟

مامان؟؟؟؟؟؟

چرا مامان تو ما رو دوست نداره؟ مگه تو بچه خودش نیستی

مامان  اسم مامانت چیه؟ اسم بابات چیه؟

چرا نمیان خونه مون؟

اون وقت مجبور باشی هزار تا دروغ  سر هم کنی که بچه ات بویی نبره

که جریان چیه

کی میتونه بفهمه وقتی با هر کی جدید اشنا میشی بهت میگه

مادر حتما خیلی دلتنگن که شما ازشون دور شدین نه؟؟؟

با هر کی سلام علیک میکنی میگه مادر نیومدن بهتون سر بزنن؟

با هر کی دو کلمه حرف میزنی میپرسه ازت

چند تا برادر خواهرین؟

میدونی یه دفعه وسط جمع واسه جواب دادن به این سوالا

کل صورتت گر بگیره یعنی چی؟

میدونم نمیدونی  وقتی خواهر شوهر و مادرت هر چقدر هم دلشون پاک باشه

وقتی  یه کلمه میگن مادرت چرا اینجوریه تمام بدنت داغ میشه یعنی چی

میدونم نمیدونی وقتی شوهرت صورتت رو محکم میچسبونه به سینه اش

تا صدای هق هق ات در نیاد و دردات خفه شه یعنی چی

نه مطمعنم نمیدونی چون درک نکردی

من تمام خانواده ام تویی

تمام افتخارم اینه یه روز تو رو به بچه هام نشون بدم 

بگم اینم خانواده من

میدونم سخته برات جای همه شونو پر کنی

ولی این یه اروزه....

دلم قد تموم دنیا تنگته ابجی....

 

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 21:27 ] [ مرغ عشق معین ]

این پست تا فردا هست

برای خداحافظی از همه 

میخوام وبلاگو حذف کنم 

اومدم اینجا  خیلی غمیگن باعث شدم خیلی ها غمگین بشن

خیلی ها با غصه هام غصه خوردن

نگران شدن 

امیدوارم اون لحظه هایی که باهاتون شوخی کردم به دل نگرفته باشین

من فقط و فقط خواستم شما ها رو بخندونم

حلال اگه کسی از پست هام ناراحت شده به بزرگواری خودش ببخشه

و معذرت میخوام از همه تون

خلاصه مرسی که با هم بودیم و با هم خندیدیم و با هم گریه کردیم

مرسی از همه کامنت هاتون 

مرسی از همه همدلی هاتون

خیلی خوب بود واقعا مرسی

خیلی دوستون دارم

حلال کنین اگه بعضی وقتا سر کارتون گذاشتم

دقیقا مثل الان!!!!!!!!!!

ای واویلا لنگه دمپایی پرت نکنین

بخدا تو لاین برای منم اومده بود این پست

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 17:38 ] [ مرغ عشق معین ]
تولد تپل خیلی خوش گذشت قرار نبود هرمز اینا بیان 

یعنی بهشون نگفته بودم که باز زحمت نیفتن ولی خودشون از طریق 

سهیل خبر دار شده بودن و اومدن.

خیلی خیلی خوش گذشت و تا نصفه شب زدیم کوبیدیم

دوستای تپل همه اومده بودن و من تا ساعت یازده کارت داده بودم

ولی مگه دلشون میومد برن بالاخره اینقدر پدر مادر ها اومدن دم در ساعت

دوازده رفتن و خودمون موندیم و حسابی صفا کردیم.

خیلی وقت پیش با معین دو تا لیوان چای سبز خریده بودیم 

که هر شب توش چای سبز دم میکنم و دو تایی میشینیم 

کنار هم و میزنیم تو رگ.

دیشب چایی رو خالی کردم و نشستم کنار معین که دیدم زنگ زدن

سهیل اومد تو و یه نگاهی به لیوان هامون کرد و یه لبخندی زد

یه لبخندی که تلخ بود و حس کردم خودشم دلش خواست

بهم گفت قربون خودتو مهربونیات

ولی حس کردم دلتنگ شد چون سریع یه کتاب از معین گرفت 

و رفت بالا دلم واسش گرفته....

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 12:8 ] [ مرغ عشق معین ]
فردا شب واسه تپل تولد گرفتم ده دوزاده تا  از دوستاشو دعوت کردم

همراه چند تا از خانواده های دوستای معین 

رییس بیمارستان و دکتر ابراهیمی اینا و دو تای دیگه

مائده هم قول داده بیاد فردا صبح راه میفتن

کلی کار دارم 

واسش کیش یه ماشین گرفتم که خیلی خوشگله

تا شنبه نیستم.........

 

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 16:57 ] [ مرغ عشق معین ]
صبح روز بعد مردا برنامه غواصی داشتن قرار شد اونا برن غواصی و ما چون بچه ها رو نمیذاشتن بچه ها رو برداریم

و بریم مراکز خرید .رفتیم ولی هیچ بهم خوش نگذشت دلم همش پیش معین و عمق دریا بود همش استرس داشتم

که مبادا کوسه ای چیزی بهش حمله کنه هر چی بچه ها گفتن بابا اون مناطق حفاظت شده و خاطر جمعه

ولی دلم اروم نگرفت که نگرفت اگه نیم ساعت دیگه طول میکشید قطعا از شدت دلهره بالا میاوردم برگشتیم هتل

و معین اینا نیم ساعت بعدش برگشتن و بچه ها شروع کردن و به غر زدن که بابا بیا این زنت مال خودت کشت ما رو اینقدر

گفت نکنه اتفاق بدی زیر اب بیفته معین اینقدر بهش خوش گذشته بود و سرحال بود که اصلا رو پا بند نبود نیم ساعتی خوابید

و رفتیم پایین ناهار خوردیم و ماشین ساعت سه اومد دنبالمون رفتیم پارک دلفین ها یه محیط بسیار دیدنی و زیبا از پرنده های خوشگل

گرفته تا سیرک و شو و بالاخره اخر سر هم اجرای برنامه زیبای دلفین و شیر های دریایی که حسابی خوش گذشت پشیمون شده بودم

دلم میخواست بتونم یه روز واسه معین دلفین بخرم معین نامردی نکرد ن و رفت تو مزایده خرید نقاشی دلفین واسه بچه ها شرکت کرد

و تا یک و چهارصد هم رفت و دید نخیر داره میر بالا انصراف داد اخر سر نقاشی دلفین به قیمت شش میلیون و هشتصد هزار تومان فروش

رفت همون جا اعلام کردن که اونایی که میخوان میتونن ثبت نام کنن و فردا صبح بیان رقص با دلفین و شنا با دلفین و در اغوش دلفین

و خلاصه دلفین تراپی رو امتحان کنن معین گفت حتما باید ثبت نام کنیم همه رفتن اسم نوشتن و تنها کسی که موند من بودم

معین واسه بچه هام ثبت نام کرد اما هر کاری کرد من گفتم خوشم نمیاد و دلم نمیخواد که بیام توی اب کنار دلفین ها ولی راستش

هر کاری کردم دلم نیومد سیصد و پنجاه هزار تومان بدم تا یک ساعت توی اب با دلفین ها شنا کنم قیمتش نفری سیصد و پنجاه هزار تومان بود

. خلاصه شب ساعت دوازده برگشتیم هتل و بچه ها جمع شدن اتاق ما و زدن کوبیدن تا صبح طوری که همسایه بغلی که خانواده تهرانی بودن

تو راهرو از هرمز خواهش کرده بود بیاین اتاق ما اما بچه ها رضایت ندادن و گفتن بگو از همین جا فیض ببرن

. صبح روز بعد رفتیم بازم باغ پرندگان پسر مازیار رو دادن بغل من و همه بدون استثنا رفتن تو اب وای اینقدر بهشون خوش میگذشت

یه ذره پشیمون شده بودم معینمم طفلی هی میومد میرفت میگفت پشیمون نشدی برم برات بلیط بخرم ولی هر کاری کردم نتونستم

واسه یه ساعت لذت خودم این همه پول معین رو خرج کنم گفتم نه شما شاد باشین منم نگاهتون میکنم شادم

. بچه ها تا ساعت دو مشغول دلفین ها بودن باهاشون اب بازی کردن والیبال حرکات نمایشی و اخر سرم حسابی رو پشت

و بغل دلفین شنا کردن که خودشون هم فیلم و عکس گرفتن و میکس شده بهمون دادن .

عصری رفتیم لب دریا و باز نوبتی همه سوار وسایل مختلف شدن از جت اسکی گرفته تا قایق و هر چی که بگی ولی خدایی این دفعه دیگه ترسیدم و سوار نشدم 

معین حسابی سوار جت اسکی شد و بعدشم یه تشک هایی رو با سهیل و بقیه مردا سوار شدن که که دو نفری بود

و روش دو تا دسته داشت که معین و سهیل با هم دمر خوابیدن رو تشک ها و دسته ها رو گرفتن و یه قایق که ما هم سوارش بودیم

به شدت اونا رو اینقدر کشید تا بالاخره وسط دریا از رو تشک میفتادن و باز سوار میشدن و این وسط دل من با هر بار افتادنشون

بین زمین و اسمان میچرخید و فقط خدا رو هوار میزدم ولی از اون ور خانومای بقیه شون یارو قایق رانه رو وادار میکردن

زودتر و بیشتر بندازتشون توی اب  هرمز و مازیار و شوهر غزل که دیگه هر چند دقیقه یه بار زیر اب بودن باز معین

و سهیل انگار قوی تر بودن خلاصه اینقدر ایه الکرسی خوندم  و هوار زدم تا به خیر گذشت و برگشتیم هتل یه استراحت کردیم

و شب بچه ها گفتن حیفه نریم رستوران همین یه شبه اما این بار رفتیم رستوران ایرانیان که اصلا یک هزارم شاندیزم نشد

و با اینکه موسیقی زنده داشتن اصلا خوب نبود و بچه ها ترجیح دادن برگردیم هتل و خودمون موسیقی زنده اجرا کنیم.

اما وسط راه راننده ها به هرمز اینا گفته بودن مراکز خرید تا خود صبح بازه هرمز زنگ زد ه معین و گفت بریم؟

همه اکی دادیم و عین خل ها راه افتادیم سمت مراکز خرید و کلی چیز خریدیم دیگه رسیدیم هتل پنج صبح بود من یکی که دیگه داشتم میمردم

و همون تو ماشینم چرتی زده بودم هلاک خوابیدیم تا نزدیک نه صبح و بعدشم اومدیم فرودگاه که ساعت یازده پرواز برگشتمون بود

به قول معین یه روز دیگه میموندیم باید همه زندگی مون رو حراج میکردیم....

[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 23:31 ] [ مرغ عشق معین ]
قرار بود دوشنبه عصری حرکت کنیم سمت تهران

 معین اومد بره بنزین بزنه و ماشین رو یه نگاهی کرد

گفت عاطی چراغ ترمز روشن نمیشه من برم اینو درست کنم برگردم  

اماده باشین بریم همین که رفت پایین زنگ درو زد گفت سهیل پایینه

با هم میریم نگرانش نشی 

دو تایی رفتن و برگشتنشون خیلی بیشتر از حد معمول طول کشید

معین زنگ زد گفت امروز نمیریم گفتم چطور گفت میام خونه برات میگم

با خودم گفتم حتما ماشین چیزیش شده بعد نیم ساعت زنگ زد گفت تا پنج دقیقه دیگه دم دریم

بیاین پایین بدو بدو جمع کردم و رفتم پایین 

قضیه از این قرار بود که معین و سهیل با هم پیاده میشن چراغ ماشین رو بدن درست کنن

ماشین روشن یه دفعه کل در هاش قفل میشه

این سری هم برگشتیم شهر خودمون سویچ زاپاس  ماشین رو خونه عزیز جون جا گذاشتیم

خلاصه واسم تعریف کردن که چطور یه کلید ساز پیدا کردن که خیلی راحت و با یه سیم در ماشین رو

باز کرده و بعد فکر کردن که دیره و فردا حرکت کنیم اما هرمز گفته حتما باید امشب خودتونو برسونید

بالاخره حرکت کردیم و شب نزدیک ده رسیدیم خونه استاد 

سی ام تیر تولد سهیل بود من براش تولد نگرفتم همون خودمو معین براش یه تیشرت خریدیم

و خودمم یه کیک کوچیک درست کردم و پنج نفری یه جشن کوچیک داشتیم

ولی بچه های استاد براش جشن مفصلی گرفته بودن و از در که رفتیم تو کلی زدن و کوبیدن

و خلاصه با اینکه هر کاری کردن سهیل نرقصید و اخر سر فقط پاشد الکی یه ذره دست زد

ولی میشد خنده رو روی لباش دید و فهمید که دلش شاده

و اما همیشه توی رویاهام با خودم فکر میکردم و ارزو داشتم یه کلبه داشته باشم 

بهم نخندین ولی ارزو داشتم یه کلبه داشته باشم عین کلبه ی هایدی و پدربزرگش

که بالای بالای قله کوه باشه و هیچ کس هم ازش خبر نداشته باشه و یه وقتایی که دلم میخواد

از زمین و زمان بی خبر باشم  برم توی کلبه وسط جنگل و چند روزی رو تنهای تنهای سر کنم

یه جوری که اخبار مامانم نرسه دستم و هیچکی نگه کی چی کرده و چی گفته فقط من باشم

و معینم و جوجه هام.

اینو همیشه توی رویا تصور میکردم ولی فکر نمیکردم جایی هم باشه توی این دنیا

که بشه از همه بی خبر بود و فقط زندگی کرد.

اون شب بعد جشن معین گیر داد به هرمز که جریان سفر چیه و

هرمز بالاخره لو داد که برامون بلیط کیش گرفته و ما و سهیل مهمون خواهر و برادراش هستیم

و دسته جمعی واسمون بلیط گرفتن معین اولش یه ذره شوکه شد و بعد خیلی خوشحال شد

وگفت میایم به شرطی که خودمون حساب کنیم اما هرمز ناراحت شد

و هر چی اصرار کردیم قبول نکرد و گفت  بلیط هواپیما و هتل و صبحانه  و ناهارتون رو مهمون مایید

و پرداخت شده حالا اونجوری هر چی خرج کردین هر جا رفتین با خودتون

یه جورایی شوکه بودم نمیدونم استرس بود یا ذوق داشتم شب که با معین تنها شدیم

تا نزدیک صبح حرف زدیم انگار معین از من بیشتر ذوق زده شده بود

صبح ساعت 9 پرواز داشتیم معین گفت فقط میخوام بهت حسابی خوش بگذره

هر چی تو زندگی مون غم بوده تا حالا بریز دور و بخند  استارت شادی بزن

یه جوری که من قهقهه هات رو ببینم و بشنوم میخوام فقط بخندی

بعدم پیشنهاد داد که جفتمون گوشی هامون رو خاموش کنیم

تا این چند روز هیچی باعث خراب شدن سفرمون نشه

خودشم یه زنگ زد به مانی و بهش گفت جریان چیه و گوشیش رو خاموش کرد

ساعت 11 بود که رسیدیم از در فرودگاه  که اومدیم بیرون انگار کوره اجر پزی روشنه

و گرما به شدت میخورد توی صورتمون از طرف هتل اومدن دنبالمون و رفتیم هتل .

واسه هر خانواده یعنی هرمز اینا ومازیار و بهار و مادرش و خانواده غزل و ما وسهیلم که با هم یه اتاق رزرو کرده بودن

 وبه قول خودشون سهیلم که پسر من بود  باید کنار مادرش اتاق واسش میگرفتن هر چند والا هر چی تو هتل بودیم

هیچ کی تو اتاق خودش نبود و همه تا نصفه شب تو اتاق ما  سر میکردن و میگفتن

و میخندیدن

اخر سر معین میرفت تو اتاق یکی شون خوابش میبرد و منم جیم میشدم

و میرفتم پیشش و اونا میموندن بی صاحبخونه 

روز اول ناهار رو طبقه پایین هتل خوردیم  واسه اولین بار گوشت کوسه خوردم

همش یه جوری بودم تو حرام حلال  بودنش اینقدر رفتم از مسوول هتل پرسیدم

 یارو غش کرده بود از خنده 

بعد از ظهر وقت کمی داشتیم یه سر زدیم به نزدیک ترین پاساژ به هتل و بعدش ماشین اومد دنبالمون

و رفتیم دم ساحل هور کنار کشتی یونانی اسب سواری

وای که فکر نمیکنم تو عمرم اینقدر بهم خوش گذشته باشه مپل نشست جلو من رو اسب

و تپل هم با گریه نشست جلو معین و هی گفت من میرم پیش مامان

 اما معین نذاشتش و گفت این شلوغه مبادا بزنتت زمین هر کدوم سوار یه اسب شدیم

و یارو بعد کمی توضیح دادن دهنه اسب رو  داد دست خودمون و دنبال هم حرکت کردیم

تو یه ساحلی که ارتفاع دیواره هاش تا دریا دو سه متر بود و اب با شدت باد بلند میشد

و میپاشید تو سر و صورتمون و از فاصله نیم متری رد میشدیم و هر لحظه حس میکردم

الان پرت میشم  تو اب ولی اسب ها خیلی جالب مسیر رو پیدا میکردن و این اخرا دیگه

با مپل همچین میزدیم زیر شکم اسب بی نوا که بدو بدو که از همه جلو زده بودیم

واقعا بهم خوش گذشت و کیف کردم وای که معینم اینقدر روی اسب کشیده و بلند نشون میداد

هر چی  از کنارش رد شدم داد زدم قربون قد و بالات خوب؟

چی میشد یه روز میرسید میتونستم واسش یه اسب بخرم معینم عاشق اسبه

شب رفتیم پدیده شاندیز مجتمع تجاری خیلی قشنگ و بعدم شام رو همراه موسیقی زنده تو رستوران

همون جا خوردیم  معین و مازیار اون جلو اینقدر واسه یارو دست زدن و کوبیدن و باهاش همکاری کردن تو رقصیدن

و خوندن که یارو اخر سر کشیدشون بالا و ازشون بابت همکاری شون تشکر کرد

و گفت ما هر شب از مهمونای ویژه ای که همکاری میکنن تشکر میکنیم و

نفری یه عروسک یادگاری بهشون دادو مازیارم لو داد که معین صداش قشنگه

و وادارش کردن بخونه و معین دیشب تو خواب وقت سحر رو خوند

یعنی دیگه چی بگم من یکی به کنار رستوران داشت منفجر میشد

تا حالا پشت اکو اینجوری نخونده بود اصلا نمیدونستم از خوشحالی گریه میکردم

یا میخندیدم فقط میدونستم صورتم  خیس خیسه.

حالا به قول معین سر دسته مون که سهیل باشه تو امپاز بود وگرنه

دیگه سالن رو منفجر میکردیم.

اخر سر کلی اونجا دوست پیدا کردیم و ساعت دو بود که برگشتیم هتل

من فاصله شاندیز تا هتل رو خواب بودم و هیچ نفهمیدم کی خوابم برد

به هتل که رسیدیم همه جمع شدن اتاق ما و نشستن به حرف زدن تا شش صبح.

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 19:59 ] [ مرغ عشق معین ]
درباره وبلاگ

داستان زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و با یاد تو نفس میکشد . . .
و این ادامه دارد تا نفسم با نفس تو معنا پیدا کند
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است

اومدم اینجا حرف دلمو بزنم
زندگیمو بنویسم
مینویسم تا با معینم ودردونه هام یه روز بشینیم
خاطرات تلخ وشیرین مون رو بازخوانی کنیم ولذت ببریم
رک وپوست کنده بگم از بی ادبی و بی احترامی کردن به دیگران متنفرم
هر کی میاد اینجا باید با همه لینک های من مهربون باشه
همه تون پسر دخمل های خودم هستین
راستشو بگم از وبلاگ های سیاه ودل تنگ وتیره خوشم نمیاد
همه تون باید بخندین
وبلاگ های همه تون باید شاد وگل من گلی باشه
این دستوریه که مامانتون داده
بخشش هم توش نیست
انگشت چشتون میکنم!"
امکانات وب

کد متحرک کردن عنوان وب