X
تبلیغات
چو تویی کنارم غم ندارم در پناه تو

چو تویی کنارم غم ندارم در پناه تو

معین باز رو کرد به دلارام و باز شروع کرد و هر جور بگی باهاش حرف زد

با اینکه خودش کلی تهدید کرده بود که خواهش نکنیم ازش

ولی بعد تموم کردن کل حرفاش و وقتی که دلارام گفت نمیتونه

با مشکل سهیل کنار بیاد گفت:من به شخصه ازت خواهش میکنم 

که از مشکل سهیل بگذری خوبی هاش رو ببین 

دل صاف و ساده اش رو ببین و از مشکلش بگذر.

خدا خیلی بزرگ تر از اونیه که بخواد ادم دل پاکی مثل سهیل رو

از کرم خودش نا امید کنه مطمئن باش یه حکمتی تو کاره

یه ازمایشی واسه صبرتون

واسه ایمانتون بخدا واسه ایجاد صمیمت بیشترتون

خلا بچه رو با عشق به همدیگه پر کنید

دلارام من واقعا میدونم سهیل قلبا دوست داره

منتها نمیتونه بروز بده این مدت نبودی اندازه ده سال پیر شده

نه خواب داره نه خوراک میبینی دو نصفه شب

تو پارک سیگار میکشه من نمیخوام سهیل باز برگرده 

به دوران غصه های بعد رویا.

تازه بلند شده وجود تو باعث شده بلند بشه

اگه میخنده تو باعث شدی بخنده و گرنه سهیل قبل ازدواج با تو

اینقدرم که الان میگه و میخنده شوخ نبود

پس دلش به وجودت گرمه 

تو نباشی میفته میکشنه از بین میره.

دلارام حرف اخر رو زد:همون دیگه همهی دردتون افتادن و شکستن سهیله

کسی به فکر من نیست که میترسید یه وقت سهیل چیزیش بشه

نترسین من نباشم راحت تره با هر کی دلش میخواد هر جور برخورد میکنه

رفت و امدمیکنه.

معین گفت:نه دلارام الان متوجه نیستی نمیدونم واقعا چی باعث شده که 

این همه احساستت جریحه دار بشه که اینجور عکس العملی نشون بدی

بببین با من راحت باش با من راحت نیستی با عاطفه راحت باش

هر چی هست بگو این چیزایی که تو میگی

فق شکل یه بهانه بچه گانه اس تو مشکلت بچه دار نشدن سهیل نیست

من اینو خوب درک میکنم هر چی هست ما رو مثل برادرت خواهرت ببین

بگو چیه که حل بشه الان فکر میکنی بعد جدا شدن از سهیل 

خودتم رو بال فرشته ها سیر میکنی؟

بخدا خودتم ضربه میخوری خودتم از بین میری

شما زندگی رو با عشق شروع کردین خودتم شکست میخوری

من اگه نگران خودتم نبودم الان اینجا نبودم که

تو این چند روزم فهمیدم قضیه چیه ایناها عاطفه شاهد

چندین و چند بار توپیدم به سهیل که  خیلی از مشکلات رو حل کنم

بخدا سهیل بروز نمیده نمیده یه دفعه طغیان میکنه 

کافیه یه اشک ببینه ناراحتی کسی رو ببینه

الانم اگه نیومده اینجا میدونی دلیلش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلیلش اینه نخواست بیاد تا با اومدنش مجبور به برگشتن بشی

گفت اگه دلش نخواد و منو ببینه ولی برگرده بیاد و اینجا

دلش راضی نباشه دو روز دیگه جواب خدا رو چی بدم

دلارام درسته اصل دین ما نمازه

ولی اینقدر هستن ادم هایی که جای مهر تو پیشونیش 

داغ شده ولی یه نون حلال تو خونه نمیبرن 

اینقدر هستن ادمایی که روده راست تو شکمشون نیست 

مال مردم میخورن ظلم میکنن کثافت کاریا در میارن

که خانوم هاشون هیچ باورشون نمیشه که حاجی چی کاره اس

شوهر تو صبح به صبح با من راست میاد راست میره

عصرم که میره مطب و شب به شبم پاک تر از گل برمیگرده تو خونه اش

اینا مشکلاتی نیست که به خاطرش همچین مردی رو بذاری و بیای

دردش هم اگه خدا داده خدا خودش میدونه چطور درمان کنه

باز اگه مشکل دیگه ای هست به همون خدایی که میپرستم

نامرد روزگارم اگه شده تار و پود زندگی مم بفروشم

اگه شده اواره کوه و بیابون بشم ولی قادر بشم حلش کنم

نامردم اگه حل نکنم فقط بگو قضیه چیه

بخدا عین کوه پشتتون وایسادم 

گریه امونم نمیداد.

دلارام گفت:میتونی کاری کنی سهیل بچه دار بشه؟؟؟

انگار دنیا رو زده باشی تو سر معین تا حالا ندیده بودم از هیچ کی اینجوری خواهش کنه

قطره های عرق تو پیشونیش میگفت بهم که حالش چیه

معین گفت:نه اونو نمیتونم ولی خدا میتونه

بخواد شفا بده میده.

محمد رو یادت نیست؟؟؟؟؟؟

(محمد پسر ده سال مریض معین مبتلا به سرطان کبد بود

که مادرش دوازده سال بچه دار نشده بود بعد خدا محمد رو بهش داده بود

از چند ماه قبل عید مریض معین بود خیلی دیر اورده بودنش

و معین میگفت هیچ امیدی بهش نیست 

از قبل عید تو کما رفت تا اینکه شونزده فروردین فوت شد

و پدر و مادری که دوازده سال و بعد از تولد محمد هم ده سال بچه دار نشده بودن

یک روز قبل اینکه محمد فوت بشه متوجه شدن که مادر محمد 

دو ماهه بارداره)

تو خودت فکرشو میکردی که اون خانوم با اون سن و سالش

با اون روحیه اش چی بگم دلارام؟خودت در جریانی.

خدا میبخشه توقع داره بنده اش هم ببخشه.

دلارام گفت:ولی شاید من نتونم ببخشم 

من دلم میخواد بچه خودم رو بغل کنم نه یکی دیگه رو.

معین گفت :اخه نمیدونم چطور بهت بگم که ناراحت نشی

ولی مگه تو الان میخوای بعد سهیل فوری ازدواج کنی؟

کسی هست مگه تو بخوای باهاش ازدواج کنی؟

دلارام هفتاد تا رنگ عوض کردو گفت:نه ولی خوب این حق رو به خودم میدم

که از نعمت همون خدایی که شما ازش اسم میبری بهره ببرم

سهیلم خودش میدونه دیگه راحت باشه

معین باز گفت:یه چیز ازت بپرسم راستش رو میگی؟

مشکلت با ما نیست؟وجود ما تو اون ساختمان

روابط شما با ما؟اومدن و رفتنمون رابطه عاطفه و سهیل

من و سهیل؟نمیدونم؟به خدا قسمت میدم اگه حتی مشکلت ماییم بگو

به همون خدا قسم حتی نمیذارم سهیل بفهمه علت چی بوده اگه مشکل ماییم

اونم حل میکنم فقط بمون پیش سهیل

دلارام گفت:نه ازقضا سهیل وقتایی که برخورد شما رو میبینه

یه ذره باز شعورش میره بالا شما هم نباشین چهار تا درشت بارش کنین 

حالا یا به شوخی یا جدی دیگه قابل کنترل نیست

معین گفت:بگو به هر کی میپرستم مشکل ما نیستیم 

دلارام گفت:نه بخدا اخه من چی کار به شما دارم

اونا رو هم گفتم همون اولش گفتم که قبل حله 

ولی مشکل اصلی قابل حل نیست که منم نمیتونم باهاش کنار بیام

معین باز گفت اخه دلارام یعنی تو یمخوای واقعا از سهیل طلاق بگیری؟؟؟؟؟؟

بخدا باور نمیکنم.

و دلارام گفت:باور کنید دکتر باور کنید

معین گفت:یعنی این حرف اخرته؟؟؟؟؟؟

و باز جواب بله دلارام دوتامونو شکست.

معین گفت:نمیدونم چی بگم ولی باز دیر نشده باز فکر کن

به حرفای امشب فکر کن

من نمیذارم سهیل به این زودیا بیاد واسه طلاق

فقط واسه اینکه بیشتر فکر کنی

یه اینده ات به مادرت به پدر به سهی و بیشتر از همه به خودت فکر کن

بعد جواب اخر رو بده

ازت خواهش میکنم به خاطر من به خاطر سهیل به خاطر خودت بگذر

من هنوز امید دارم که یه خانوم با اون روح لطیفش نمیتونه اینجوری تصمیم بگیره.

پدر و مادرت هم خسته ان ما بیشتر از این مزاحم نشیم

دیگه دووم نیاوردم گفتم:معن منم بادلارام حرف دارم

معین گفت:عاطی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم :حداقل به عنوان دوستش میخوام باهاش حرف بزنم

نه اینجا تو اتاقش پاشو بریم تو اتاقت کارت دارم.

رفتیم تو اتاق دلارام و در رو بستم

(سلام به روی گل همون خانوم عزیزی که یه روزی اینجا

بزرگ ما بود و بی حتی یه خداحافظی اینجا رو ترک کرد و رفت

و اون همه من پیام دادم حتی ادم حساب نکرد و جواب سلامم نداد

و حالا میان اینجا و میگن که دلیل رفتن دلارام منم

خودتون میدونین که چقدر برام عزیزین و چقدر احترامتون واجب

اما گلایه کنم ازتون مادر من که منی که بهتون میگفتم مادرم 

حداقل اگه اشتباه از منم بود میتونستین بگید و توضیح بدین 

نه اینکه وقتی یه بار گفتین و من گوش ندادم منی که اون همه بهتون دل بسته بودم

گذاشتین و رفتین و با اینکه بارها از طریق دوستان پی جو شدم

حتی جوابمم ندادین.

من اره با سهیل خیلی راحتم ولی از وقتی دلارام اومده

نه دیگه رابطه مون مثل قبل نیست  

خودشم حتی نمیدونه که واسه دلارامه ازش فاصله گرفتم 

و راضی نیستم زنش ناراحت بشه تا اینکه بخواد با من دست بده

یا هر رابطه برادر خواهری داشته باشه و این مدت بارها ازم گله کرده

که من داداشتم و حق نداری با من اینجوری برخورد کنی

و منم بارها بهش گفتم که  دینم نمیذاره با تو مثل قبل رابطه داشته باشم

تا حالا نمیدونستم ولی مدتیه که ممس درس قران میده بهم 

متوجه شدم که کارم درست نیست و خیلی ازش فاصله گرفتم.

ولی فقط یه سوال داشتم ازتون

اونم اینکه اگه بچه خودتونم اشتباه میکرد همین برخورد رو میکردید باهاش؟؟؟؟؟؟؟؟)


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 18:17  توسط مرغ عشق معین  | 

چهارشنبه ظهر راهی شهر خودمون شدیم.

ساعت چهار بود که رسیدیم 

سهیل نیومد گفت نمیخوام منو ببینه بیفته رو در وایسی

اون اگه منو میخواست که اصلا نمیرفت.

در هر صورت به محض رسیدن رفتیم خونه کوروش

معین گفت عزیز جون بدونه یعنی عالم و ادم بدونن.

واسه کوروش اینا تعریف کردیم جریان چیه و 

معین زنگ زد به بابای دلارام و گفت شب مزاحم میشیم

یکی گفت اون یکی دو ساعت رو خونه کوروش نشستم

ساعت هشت بود گفتم معین من دیگه نمیتونم پاشو بریم

کوروش خواست بیاد معین گفت :نه بذار فعلا فکر نکنه همه فهمیدن

براش عادی بشه بذار ما بریم بینیم چی میشه.

معین قبل رفتن تهدیدم کرد جدی

گفت نه حق التماس داری نه خواهش

من خودم همه حرفامو میزنم اگه اومد با خودمون میاریمش

اگه من حرفامو زدم و نیومد اول نفری که پا برگه طلاقشو امضا میکنه منم.

وقتی رفتیم خیلی گرم ازمون استقبال نکردن

معلوم بود  دلخورن.

معین به محض دیدن دلارام با شوخی گفت:به به خانووووووووووووووم

بابا پارسال دوست امسال اشنا

چشم ما روشن خوب ما رو کاشتی و خودت اومدی صفا

حداقل یه احوالی از ما که فکر میکردیم داداشتیم میپرسیدی.

دلارام کلا ساکت بود.

منم  صورتشو با بغض بوسیدم و گفتم دلم برت تنگ شده بود اخه بی انصاف

نشستیم و بعد اینکه یه چایی اوردن.

معین شروع کرد:خوب!دلارام خانوم جریان؟؟؟؟؟؟

چی شده که شمایی که تا دیروز دل میدادی قلوه میگرفتی

الان یه ماهه نیومدی سر خونه زندگیت

بگو بینم دخترم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلارام گفت:من که پشت گوشیم بهتون گفتم دکتر

سهیل خودش در جریانه.

معین گفت:والا سهیل یه چیزایی گفت ولی خوب خودت که

میدونی گاهی وقتا مشاعرش خوب کار نمیکنه

حرفای غیر قابل باور میزنه من که باور نکردم.

گفتم بیام از خودت بپرسم چیه جریان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلارام گفت:باور کنید سهیل هر چی گفته همونو باور کنید

واسمم مهم نیست اصلا چی گفته.

ولی شما باور کنید.

معین باز گفت:حالا یه دورم شما بفرمایید بالاخره سهیل از دید خودش میگه

شما از دید خودتون .

شما هم بفرمایید خیال ما راحت تره.

مادر دلارام چادرشو کشید پایین تر و من دیدم یه قطره اشک چکید پایین

دیگه دووم نیاوردم و منم شروع کردم.

معین گفت:عاطفه خانوم اگه میخوان گریه کنن بفرمایید 

اون اتاق چون من و دلارام خانوم حرفایی داریم که

نمیخوام اشک هیچکی روش تاثیر بذاره.

از ترس اینکه معین بیرونم نکنه از اتاق اروم شدم.

معین گفت:خوب من منتظرم خانوم بفرمایید

دلارام گفت:خوب سهیل چی گفته به شما؟

معین گفت:والا یه چیزی گفت که من  از شخصیت شما به دور دیدم

واسه همین دوست ندارم تکرار کنم شما بفرمایید بینم جریان چیه

دلارام خیلی تند گفت:دکتر سعی نکن منو با این حرفا گول بزنی

منو خر فرض نکن

شما خودت عاطفه نمیدونم دوستاش همه تون

از روز اولم ازمشکل سهیل خبر داشتین و هیچی نگفتین.

همون زن اولشم خودش یه چیزایی فهمید که از سهیل جدا شد

معین با عصبانی تمام زد تو حرف دلارام

و گفت:وایسا یکی یکی!

زن اولش از کدوم مشکل سهیل خبر داشت

از اینکه خیلی صاف و ساده اس؟

از اینکه خیلی راست و درسته؟

از اینکه مرد زندگیه؟

دلارام خواهش میکنم خودتو با اون لجنی که

دیگه همه میدونن چه کثافت کاریا که نکرده مقایسه نکن

سهیل مشکل داشت شوهر بعدیش چی؟

دوست پسر بعدیش چی؟

اینجوری نگو خواهشا.

حالا بگو مشکلش چیه که تو رو داره میکشه به جایی

که هم ما رو متهم کنی هم گناه مردم رو بشوری

هم جلو خانواده ات اینجوری سهیل رو خورد کنی

دلارام گفت:خوب یعنی خودش نگفته؟؟؟؟؟؟؟؟

معین گفت:چرا گفته من بیمارم نمیتونم بچه دار بشم

دلارام رفته خونه باباش

ولی این تو ذهن من نمیگنجه که شما به خاطر این 

قضیه بخوای ازسهیل جدا بشی.

بگو خودت قضیه چیه؟

دلارام گفت:خوب قضیه همینه سهیل مشکلات زیادی داره البته

ولی خوب  با همش میشه کنار اومد ولی این یکی نه

معین گفت:مثلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلارام گفت:خوب نماز نمیخونه با نا محرم دست میده

میرقصه بی بند وباره  دلقک تموم مجلس هاس وووووووووو............

سرم داشت منفجر میشد.

معین گفت:خوب نماز خوندنش که خودمم بهش گفتم چند بار

با نامحرمم که فقط یه عاطفه اس که اصلا حرومه به این دو تا بگی نامحرم

یه بهار و غزله اونام که خودت بین مون بودی دیده رابطه ها چطوره.

فکر نمیکنم مشکلی باشه.

دلارام گفت:اصلا میدونی چیه دکتر من میخوام سر به بدن هیچ کدومشون نباشه

حالا عاطفه رو کار ندارم ولی از روز اولم از اون خانواده خوشم نمیومد

سهیل هی به هوای شما و به زور منو کشید تو اونا

وگرنه اونا همه شون لاشی هستن.

از همون کوروش و محمد گرفته تا بهار و غزل و هرمز و همه شون.

معین صداشو بلند کرد:دلارام درست صحبت کن

تو  پشت سر هر کی هر چی میخوای بگی گناهش پای خودته

ولی جلو روی من حق نداری به هیچکدوم اونا توهین کنی

چون از مادر و خواهر خودم واسم عزیز ترن.

بعدم در حالی که سعی میکرد به خودش مسلط باشه 

گفت:خوب اینا باعث شده که تو سهیل رو بذاری و بیای؟

خوب اگه رفت و امد با اونا رو دوست نداری

من باهاش حرف میزنم رفت و امد نکنید.

بعدم خوب سهیل خودش  کلا شوخ طبعه 

دلقک بازی یعنی چی؟

ما خوب دور هم جمع میشیم میگیم میخندیم

سهیلم خوب شوخ طبع تره

یکی میبینی ساکت تره هر کی یه خلق و خویی داره

دلیل نمیشه که اخه

بعدم این بی بند و باری رو میشه واسه من معنی کنی

تو فرهنگ ما بی بند و باری یه معنی میده که من از سهیل دور میبینم

میشه شما معنی کنی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟

دلارام گفت:یعنی اینکه فکر میکنه من نوکرشم 

توقع داره لباساشو من اتو کنم توقع داره من هر روز ناهارش رو اماده

بذارم جلوش.

من تا این رسیدم خونه بابام خوابیدم تا دوازده

مامانم سفره رو هم انداخته جلوم صدام زده خوردم

رفتم تو اتاقم تا موقع شام.

من نوکر سهیل نیستم که هر روز یه جور هوس میکنه.

تو دلم گفتم:بگو پس همون مامانت بیچاره ات کرده.

معین نیگام کرد با یه لبخندی یه جوری که

خودم میفهمم یعنی قربونت بشم.

دلارامم انگاری دو زاریش افتاد سریع گفت:

منو با عاطفه مقایسه نکن دکتر

عاطفه شاید اصلا دوست داشته باشه نوکری شوهرشو بکنه

ولی من دوست ندارم.

معین گفت:عاطفه نوکری شوهرشو نمیکنه

عاطفه رو سر شوهرش حکومت میکنه

تاج رو سر شوهرشه.

این از این!

ولی خوب اگه مشکل ایناس باشه من باز بهش میگم

از شما توقع کار توی خونه نداشته باشه

میگم یکی رو بگیره بیاد یه روز در میون کاراتو بکنه

دیگه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلارام گفت:من که ازاول گفتم مشکل اینا نیست

معین گفت:یعنی شما صرفا به خاطر اینکه سهیل 

ممکنه نتونه بچه دار بشه میخوای ازش جدا بشی؟

دلارام گفت:ممکنه نه خوب شما جواب ازمایش هاش رو باید دیده باشید

معین با عصبانیت گفت:اره میدونم سهیل هیچ راهی نداره

واسه اینکه مطمئنی بچه دار نمیشه میخوای ازش جدا بشی؟

دلارام گفت:شما عاقل تر از اونی هستین که این حق رو به من ندین.

معین گفت:یه لیوان اب سرد برام میاری؟

ابشو که خورد ادامه دا:ببین دخترم

ببین خواهرم ببین عزیز دلم.

هر کی تو دنیا یه کم وکاست هایی داره

ممکنه شما تا همین الان سالم باشی ولی ده دقیقه دیگه

نتونی حتی زبونت رو بچرخونی.

شما حالا به دلایلی که میدونم سهیل خودشم کم مقصر نیست

ازش کینه گرفتی که همش قابل حله بخدا.

من باهاش حرف میزنم قول میدم اون مردی بشه که

شما میخوای.

بعدم اگه الان میبینی مشکل از سهیله این شمایی که

باید بهش قوت قلب بدی

این شمایی که باید نذاری حتی به گوش ما هم برسه

من تعجب کردم بخدا اخه از شما واقعا به دوره با این خانواده

همه تحصیل کرده پدر دبیر مادر دبیر

بذاری سهیل رو یه ماه تمام به خاطر دردی که علتش خودش نیست

به خاطر دردی که خدا داده؟

اون وقت میتونی جواب خدا رو بدی؟؟؟؟؟؟؟؟

ببین عزیزم وقتی دو نفر با هم پیوند مهر و محبت میبندن

باید اینقدر دلشون به هم گرم باشه که برای هم از جونشون بگذرن

از بچه چیه خودت بچه پدر مادرتی چی کردی واسشون

به قول خودت صبح خوابیدی تا شب غذاتم جلوت گذاشتن

الان شمایی که باید پشت سهیل باشی 

شمایی که باید نذاری اب تو دلش تکون بخوره

من نمیدونم شما یه ماهه اومدی یعنی پدر مادرت نگفتن برو سر زندگیت؟

بابای دلارام گفت:بخدا ما هیچی نمیتونیم بگیم

اگه بگیم دلارام دلگیر میشه نگیم خودمون داریم میپوسیم

دلارام تندی گفت:من اگه مزاحم شمام میرم من سر بار هیچکی نمیشم

بیچاره باباش سکوت کرد و سری تکون داد

معین گفت:دلارام جان اینا اگه حرفی میزنن به خاطر زندگیته

وگرنه مطئن باش اگه قرار باشه تو برگردی پیششون 

عین قبل تازه بهترم ازت پذیرایی میکنن

منتها کی دوست داره بچه اش اواره بشه زندگیش از هم بپاشه

که با پدرو مادرت اینجوری برخورد میکن؟

شما انگار حساس شدی رو همه چیز رو سهیل 

روی ما روی پدر و مادرت

یه ذره بخودت بیا ماشالا خودت که رابطه ات با خدا و

قرانت عالیه.

بشین  ببین خدا تو قران راجب گذشت چی گفته

به اینجا که رسید دووم نیاوردم تنها حرفی رو که ممس یادم داده بود

به زبون اوردم.

بخدا دلارام مگه حضرت مریم اصلا شوهر داشت که بچه داشته باشه

مگه زن حضرت ابراهیم بچه دار میشد که خدا بعد چند سال بهشون بچه داد

معین نگاهم کرد گفت:قربونت برم شما اروم باش همه چی درست میشه



+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 17:54  توسط مرغ عشق معین  | 

نمیدونم چی بگم و از کجا شروع کنم

نمیدونم اصلا میخواد به کجا ختم بشه

غلت نبودن این روزا یه درد بزرگه که واقعا موندم این  بلا

دیگه از کجا نازل شده

اما کم اوردم یه جوری که نفس کشیدنمم سخته

قبل عید بود که دیدم دلارام اصلا حوصله هفت سین چیدن نداره

یکی دوبار ازش پرسیدم گفت حسش نیست

خواستم خودم براشون یه هفت سین بچینم معین نذاشت و

گفت یعنی چی حسش نیست لازم نکرده تو درست کنی

روزی که رفتیم خونه ارام با سهیل خوب و خوش بودن

از خونه ارام ما دو سه روز برگشتیم شهر خودمون

یکی دو بار قرار شد یه شب بریم خونه بابای دلارام

اما هر بار به بهانه مختلف عذر ما رو خواستن

وقتی هم رفتیم خونه کوروش و محمد دلارام نیومد و

سهیل گفت تو فک و فامیلاش سرش گرمه.

روزی که خواستیم از شهر خودمون برگردیم با سهیل قرار گذاشتیم بیان

سر اخرین میدون خروجی شهر

ولی وقتی اومد دیدم دلارام کنارش نیست

ازش پرسیدم پس دلارام؟؟؟؟؟؟

گفت :میمونه خونه باباش بعد عید میاد

دلم گرفت از اینکه سهیل رو تنها راهی کرده ولی هیچی نگفتم.

برگشتیم و چند روزی رفتیم تهران

همش حس میکردم سهیل یه جوریه ها

ولی نمیدونم چرا من احمق به ذهنم نرسید

بعد سیزده به در دیدم نخیر دلارام خانوم پیداش نیست

چند باری تو وایبر و اس ام اسی  هی پیغام دادم

خانوم کجایی؟؟

نمیخوای بیای سر زندگیت

این شوهرت جیگر منو در اورد

اما دیدم خیلی راضی جوابمو نداد

شک کردم.

هفته قبل برگشتیم شهر خودمون برای کار دانشگاهم

بر خلاف همیشه که سهیل راه میفتاد

این بار نیومد و گفت میمونم.

ما که رفتیم شهر خودمون باز خواستیم بریم 

خونه بابای دلارام که باز پیام داد مهمون هستیم

و هر وقت بتونم خودم زنگ میزنم.

زنگم نزد و منم دیگه روم نشد برم  یا بهش زنگ بزنم

باز بعد برگشتن یکی دو بار تماس داشتیم که 

دیدم احوال سهیل رو ازم پرسید

دیگه مطمئن شدم یه خبری هست.

یه شب متوجه شدیم سهیل ساعت یک و دو 

رفته نشسته تو پارک روبروی خونه.

من که دیگه داشتم دق میکردم معین گفت 

ازش میپرسم بینم چی شده.

وقتی ظهر معین برگشت خونه چیزایی گفت که

ارزو میکردم گوشام کر بود و نمیشنیدم.

گفت:سهیل و دلارام از همون اول ازدواج اقدام کردن

واسه بچه دار شدن ولی متاسفانه بچه دار نشدن و

بعد کلی این ور اون ور رفتن و معن در حالی که سعی میکرد

یواش یواش همه چی رو بهم بگه

گفت:متاسفانه مشکل از سهیله و قضیه خیلی هم جدیه.

اصلا باور نمیکردم

-یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟خوب دکتر برن

_رفتن عاطی هر راهی رو بخوای رفتن

به جز راه اخر که دلارام حرام میدونه و گفته به هیچ وجه

انجام نمیدم چون سهیل کلا نمیتونه دخالتی داشته باشه.

-مغزم داشت منفجر میشد 

-معین الکی میگن اینا کی دکتر رفتن من نفهمیدم

چطور من متوجه نشدم.

گفت:همون هفته هایی که راه میفتادن واسه تهران

میگفتن میری خونه خواهر دلارام .

پرونده پزشکی شون هست عاطی دیدم همه رو.

گفتم:خوب الان دلارام واسه چی قهر کرده

این که چیزی نیست این که مشکلی نیست

خوب خوب میشه خوب درمان میشه

یعنی الان به خاطر بچه قهر رفته؟

به خاطر اینکه سهیل بچه دار نمیشه قهر کرده؟

خوب با قهرش مگه حل میشه؟؟؟؟

معین سری تکون داد و گفت:درمون نمیشه عاطی

میگم پرونده شو دیدم.

از اون ورم قهر نکرده عاطی

اینا حرفاشونو زدن میخوان از هم جدا شدن.

انگار برق گرفته بودم حس کردم سکته اینا کردم

-یعنی چی؟یعنی میخواد از سهیل به خاطر اینکه 

بچه دار نمیشه جدا شه؟

اگه مشکل از خودشم بود جدا میشد؟

معین گفت:اینجوری نکن با خودت اخر هفته میریم باهاش حرف میزنیم

بینیم چی میشه بلکه برگرده.

اون شب رو تا صبح چرت نزدم

هزار تا فکر و خیال اومده بود سراغم

یعنی چی اخه؟

یعنی تو تموم لحظه هایی که سهیل این چند سال

پا به پامون میگفت و میخندید یه غم بزرگ رو دلش بوده؟

یعنی این همه معین باهاش شوخی میکرد و میگفت اجاق کور

و سهیل میخندید ته دلش گریه کرده؟

الهی ابجیت بمیره سهیل

یااااااااااااااااااا خدا  حالا مردم چی میگن؟

حتما این مدت خونه باباش بوده

همه مردم شهرمون فهمیدن دیگه

معین میگفت :دلارام ادم مغروریه اون دختری نبود که بذاره پشت سرش حرف بزنن

حتما  تصمیمشو گرفته که یه ماهه نیومده 

بالاخره این همه مدت مطمئن باش خیلی ها ازش پرسیدن

که خونه باباش چی میکنه

حالا مامانم بینی چی میگه

خدا کنه به گوشش نرسیده باشه

هزار تا خیال شوم هزار تا کابوس وحشتناک

ساعت سه بود فکر میکردم معین خوابه 

یواشی گفت:عاطی بیداری؟؟؟؟؟؟

گفتم:اره معین داره دلم میترکه باورم نمیشه 

معین حالا مردم شهر بفهمن به رویا حق میدن

میگن حتما سهیل مشکلی داشته که رویا بهش خیانت کرده

معین داره دلم میترکه

نمیدونم چرا اون شب اغوش معینم نتونست گرمم کنه

حتی اونجام با اینکه کلی گریه کردم ولی  اروم قرار نداشتم.

معین باز گفت:عاطی پاشو برو وضو بگیر پاشو برو پیش خدات

دعا کن سهیلو هیچکی اندازه تو نمیتونه به خدا نزدیک باشه

ازش بخواه با تمام وجودت.

اولین بار بود که سرنمازم ارامش نداشتم

اصلا نمیدونستم چی میخونم چند رکعت خوندم

اخر سر رفتم پیش معین و بهش گفتم حالم بده.

فشارم خیلی پایین بود رفت برام .

صبح با امپولی که معین واسم زد

یه ساعتی خوابیدم .

امون و قرار نداشتم .

سهیل که واسه صبحانه اومد پایین .

یادم نیست چی بهش گفتم که تو جوابم گفت داداشت گورش کجا بوده

که کفنش باشه.

بعدم پاشد رفت بالا.

اصلا انگار سست بودم نمیتونستم راه برم.

شب باز رفتم صداش زدم بیاد پایین.

به زور اومد.

با اینکه دلخودم خون بود گفتم

کم خودتو لوس کن بابا دلارام اگه میدونست اینقدر 

از دوریش پژمرده میشی که نمیذاشت بره

میرم میارمش اینجا درستت کنه دلارام نباشه تو 

دنیا رو به اتیش میکشی خودتو مظلوم نکن که اصلا کلاه سرم نمیره.

تو باید همون دلارام رو سرت باشه.

میرم میارمش خیالت تخت.

نگام کرد و گفت تو این کارو نمیکنی چون اون برنمیگرده

حرفاشو زده همه چی بین مون تموم شده عاطی.

گفتم:غلط کردین اونم چی جفتتون

خلاصه تا اخر شب هی ما گفتیم میاریمش و سهیل گفت

نمیاد من میدونم.نمیشه اصراش کرد حقشه عاطی.

خودتو نبین از حقت واسه همه میگذری

خیلی ها از حقشون نمیگذرن.

گفتم:تو غلط کردی با اون خیلی ها.

بماند اون شب خیلی سخت گذشت خیلی....

بچه ها امروز بیشتر از این نتونستم بنویسم

میام فردا ادامه میدم که چه بلایی سرمون نازل شده

منو ببخشید دل و دماغ هیچی نیست




+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 9:36  توسط مرغ عشق معین  | 


سلام و صد سلام به روی گل همه تون

سال نو همه مبارک و پر از شادی و خوشی

عید امسال خیلی خوش گذشت

خیلی بیشتر از هر سال و بی دغدغه و بی دلهره تر از هر سال

از همون روز اول پذیرای مرسده و بر و بچش بودیم

تمام سعی ام رو کردم که این سری مرسده از چیزی نرنجه 

و بهونه در نیاره.

خدا رو شکر وقتی برگشت اصفهان و زنگ زد

خیلی خوشحال بود و برای اولین بار کوچکترین  گله ای نکرد 

و گفت که خیلی بهشون خوش گذشته.

خوشحال بودم که تونستم دل یه خواهر رو به خونه برادرش 

حسابی گرم کنم.

مرسده اینا که رفتن بچه های استاد که  از چند روز مونده به عید 

رفته بودن ترکیه دسته جمعی اومدن خونه مون.

دو روزی اینجا بودن و بعد دسته جمعی رفتیم سمت همدان

یه روز همدان بودیم و روز بعد  رفتیم سنندج خونه ارام اینا.

اینقدر به همه مون خوش گذشته بود که دلمون نمیومد از هم جدا شیم

اما دلارام اصرار داشت برگرده شهرمون و مادرش رو ببینه.

هرمز اینا برگشتن تهران و ما هم با سهیل اینا برگشتیم شهر خودمون

به جز یه اصطکاکی که خونه عزیز جون با داداش معین پیش اومد(بعدا راجبش باید مفصل حرف بزنم)

شهر خودمونم خوش گذشت.

همون جا هرمز اینقدر زنگ زد و گیر داد که قول دادیم برگشتنی مستقیم 

بریم تهران .

دلارام موند خونه مامانش و ما و سهیل برگشتیم و رفتیم تهران.

نمیدونم چرا اینقدر غصه ام میگیره وقتی دلارام اینجوری

بدون اینکه دلتنگ بشه سهیل رو راهی میکنه و عین  خیالشم نیست.

بماند حالا .........

برگشتیم تهران و با بچه های استاد دسته جمعی برنامه ریزی کردیم

و یه گشت و گذار حسابی تو تهران راه انداختیم.

از پارک ارم و برج میلاد و موزه جواهرات ملی و کاخ گلستان و

موزه تهران قدیم وخلاصه سیزده به درم رفتیم پارک چیتگر که حسابی

به همه مون خوش گذشت.

پنج شنبه  صبحم برگشتیم شهر خودمون و هول هولکی با بچه ها

درس خوندن رو شروع کردیم.

مثلا قبل عید برنامه ریخته بودم

این عیدی رو حسابی با بچه ها درس کار کنم

دریغ از یه کلمه درس.

معینم که هی میگه بذار راحت باشن و بهشون گیر نده.

خلاصه این از خاطرات نوروز ما.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 16:45  توسط مرغ عشق معین  | 

فکر کنم این اخرین پستی باشه که بتونم توی سال 93 براتون بذارم

سالی که با تموم شادی ها و غم هاش بالاخره گذشت و 

باید خدا رو شکر کنم که تونستم از پس امسالم بربیام.

سالی که درسته سخت بود ولی باز همه رو تو حکمت خدا میدونم

و هر لحظه سجده شکر به درگاهش فرود میارم

وقتی بیام مقایسه کنم و یه سری از داشته ها رو بذارم کنار نداشته ها و 

نداده ها میبینم به جز بی انصافی و ناشکری کاری نکردم

اون لحظاتی که سختی های زندگی دامنم رو میگیره

خیلی دلتنگ میشم ولی الان که میبینم تونستم سختی ها رو پشت سر بذارم

با اینکه بازم دلتنگم

اما نوع دلتنگیش فرق میکنه و یه جورایی شیرینه.

خدا رو شکر میکنم که سایه معین بالای سرمه

و عین کوه انچنان پشتم وایساده که هیچ جنبنده ای جرات نداره چپ نگاهم کنه.

خدا رو شکر میکنم که دو تا بچه صحیح و سالم بهم داده

که روز به روز با بزرگ شدنشون انگار ریشه های زندگیم محکم تر میشه

و قوت میگیره.

وقتی فکر میکنم به جوون شدن و قدرتمند شدن جوجه هام 

ان چنان دلم گرم میشه که هیچ دردی نمیتونه از پا درم بیاره 

و ذره ای دلم رو بلرزونه.

خدا رو شکر میکنم که برادری مثل سهیل دارم

که اب توی دلم تکون بخوره عین اسپند رو اتیش میشه

و با تموم دیوونه بازی هاش واسه نگه داشتن زندگی من

حاضره جونشم بده.

خدا رو شکر میکنم که توی دنیای مجازی برادری مثل مسعود دارم

که هر لحظه بودن باهاش فقط به خدا نزدیک شدن و ارامشه.

خدا رو شکر میکنم که دوستایی مثل شما دارم 

که گاهی بعضی از جمله هاتون اینقدر بهم ارامش میده

که دردی رو دارم رو شونه هام حس میکنم زمین میذارم.

خدا رو شکر میکنم که با خبرایی که سارا بهم میده

میدونم مامانم تقریبا رو به راهه و شایدم داره منو کم کم فراموش میکنه

با اینکه خیلی دوسش دارم  با اینکه دارم واسه دیدنش پر میزنم

اما امسال تنها یه خواسته از خدا دارم

اونم اینکه منو از یاد مادرم ببره و فراموش کنه  که اصلا منو داشته

شاید اینجوری دلش اروم بگیره

و غصه منو نخوره.

خدا رو شکر میکنم که بابام سلامته و گاهی یواشکی

بهم یه اس میده یا یه زنگ میزنه.

وقتی اسمش روی گوشیم میفته که با اسم 

بابا جونم سیوش کردم اگه بگم شاید کسی باور نکنه

ولی انگار دلم از خوشی گریه میکنه.

دعا میکنم هیچ پدر و مادری توی سال جدید شرمنده روی فرزندانشون نشن

الهی که خدا دست همه مردم رو بگیره

و ما رو به خودش نزدیک کنه.

عزیزای مامی مرغ عشقی

امیدوارم سایه خدا هر لحظه توی زندگی های قشنگتون 

پر رنگ تر بشه و لحظه ای نباشه که از یادش غافل بشید

میخوام ازتون یه خواهش کنم اونم اینکه

همه اونایی که سر سفره های هفت سین دست به دعا بر میدارن

درست همون لحظه ای که ماهی توی تنگه 

به جنب و جوش میفته و لحظه تحویل ساله و با 

صدای توپ و تانک ته دل ادم یه لحظه میلرزه

دعا کنید

اول از همه برای اینکه سال دیگه نوروز

سادات و مامان اینده به مراد دلشون رسیده باشن

دست به دعا بردارین و از ته دلاتون ،دقیق همون جایی که میدونید جای حضور خداست

ازش خواسته های این دو تا رو بخواهید

که من خیلی واسه غصه های این دو تا دلتنگم.

دست به دعا بردارید 

و از خدا بخواهید هر کی هر مشکلی هر گشه ای از دنیا داره

چه مسلمون و چه غیر مسلمون خدا راه  خیر رو پیش پاش بذاره

و کمکش کنه.

دعا کنید این سهیل من سال دیگه این موقع

یه کاکل زری یا یه دخملی خوشگل داشته باشه

اخ که من میذارمش رو سرم حلوا حلواش میکنم

اخ که عمه اش جونشم واسش میده

برای همه تون سالی پر از شادی و خوشی

پر از برکت و مهربونی ارزو دارم.

امیدوارم هر کدومتون توی سال گذشته از من بدی دیدید 

به بزرگی وجود نازنین خودتون منو حلال کنین

و حتی اگه قابل بخشش نیستم سعی کنید که ببخشید

سال خوبی رو برای همه تون ارزو میکنم

و دورادور دست همه تون رو میبوسم

پ. ن برای مشکل ممس هم دعا کنید




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 11:55  توسط مرغ عشق معین  | 

یکشنبه شب بود که مائده و دخترش اومدن خونه ما

واسه خرید عید.

دقیق از روزی که مائده اومد نه صب زدیم بیرون

تا سه بعد از ظهر

و از اون ورم چهار و نیم زدیم بیرون تا یازده شب

اونم دیگه مغازه ها بسته بودن وگرنه خدایی ما کم نیاوردیم

خلاصه مائده کامل خرید های خودشو و دخترش رو انجام داد و 

دیشب معین برد سوار اتوبوسشون کرد و راهی شهر خودمون شدن

منم که بالاخره گوش شیطون کر میخوام شروع کنم به گردگیری اشپزخونه

امسال انگاری اشپزخونه ام طلسم شده و هر بار میخوام شروع کنم

یه چیزی پیش میاد و مانع میشه.

این روزا معین بد جور در گیر یکی از مریضاشه که مبتلا به سرطان کبده

یه پسر ده ساله که متاسفانه اینقدر دکترای محلی بردنش و اینقدر داروهای 

جورواجور ریختن حلقش تا بالاخره رسیده به مرحله کما و

الان یک هفته ای میشه که تو کماس.

نمیدونم چرا اما ذهن و روح و روان معین

به شدت درگیرشه و حتی بعضی از شبا تا صبح کنارش به سر میبره

همش میگه خودمم موندم تو علت این وابستگی شدید به این بچه

یکی دو باری خواستم برم ببینمش اما معین اجاز نداد و

گفت تو روحیه شو نداری بیای حال مادر بچه رو هم

به هم میریزی بهتره نیای.

منم فقط نشستم خونه و دست به دعام که خدا باز پسش بده

هر کی لباش به گوش خدا نزدیکه براش دعا کنه

اما جونم براتون بگه که اگر از اوضاع و احوال

 سبزه های بنده خواسته باشید

باید براتون بگم امسال دقیقا عین باغبونا بیست ظرفی سبزه از انواع و

اقسام مختلف سبز کردم

از گندم و تخم کدو و تخمه افتابگردون و عدس و ماش و خلاصه هر 

بذری هر کجا گیرم اومده ازش نگذشتم و الان رو کابینت اشپزخونه

عین گلخانه ها بشقاب بشقاب انواع بذر در حال رشده

که خدا رو شکر همه شونم در سلامت کامل به سر میبرن

ولی از سفره هفت سین پارسالم عکس هایی دارم 

که تو ادامه مطالب براتون گذاشتم

رمز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب بپرسین ازم بهتون میگم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 16:57  توسط مرغ عشق معین  | 

سه شنبه برگشتیم شهرستان خومون

این چند روز حسابی بهمون خوش گذشت

هر وعده خونه یکی بودیم و به جز عزیز جون

که از اول تا اخر صداش اومد که باید خونه ما بمونین

دسته جمعی با بچه ها حسابی صفا ردیم

یه شبم رفتیم خونه مائده و خلاصه حسابی به همه مون خوش گذشت.

دیروز نزدیک ساعت چهار و پنج بودیم که رسیدیم خونه

جاده به شدت برف و بارون بود و باور کنید یه لحظه هایی واقعا اشهد خودمونو خوندیم

وقتی برگشتیم ماشین حسابی کثیف بود  

معین اصرار داشت داشت ببره کارواش اما نذاشتم و گفتم خودم صبح تو پارکینگ میشورم

صبح بچه ها رو بردم مدرسه و برگشتم که برم پیاده روی

تو مسیر پارکداشتم میرفتم با ماشین که چشمم افتاد به دوستای پیاده رویم که

داشتن تو مسیر به سرعت پیاده روی میکردن

یه لحظه بوق زدم و برگشتم سمتشون که بهشون بفهمونم 

منو جا نذارن به محض برگشتن یه پژو که جلوم بود زد رو ترمز

و من از پشت با شصت هفتاد تا سرعت خوردم بهش

تا چند لحظه کلا فلج شده بودم

وقتی اومدم پایین وماشین عروسمون رو دیدم

که حالا نه سپر دات و نه چراغ و یه کاپوت کلا جمع شده

انگاری یه گوله اتیش گذاشتن رو دلم.

اشک امونم نداد و اون اقای جلویی که خیلی ادم محترمی بود

سریع ازم خواست با معین تماس بگیرم.

بستن کمر بند ایمنی باعث شده بود یه قسمت از گردنم 

به شدت درد بگیره و کبود بشه.

معین به محض شنیدن صدای گریه ام و ایکه گفتم تصادف کردم

فقط پرسید خودت چی؟

هی با گریه گفتم ماشین داغونه

از اون ور هی هوار زد ماشینو ولش کن

خودت چیزیت نشده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گریه کنان گفتم:نه  

ادرس رو دادم به معین و شاید بگم پنج دقیقه نشد خودشو رسوند

و مستقیم بدون اینکه حتی ماشین رو نگاه کنه

اومد سمت خودم که از درد دستمو محکم گرفته بودم به گردنم

منو برد کنار نشوند و هر چی گفتم ماشین

هی گفت:فدای سرت خودت اروم باش

ماشین فدای سرت خودت چی شدی ؟

گردنم به شدت درد میکرد  ولی درد داغون شدن ماشین

اتیشم زده بود.

بالاخره یارو افسره اومد و به معین گفت ماشین رو ببره کنار

و بریم بیمه.

هر چی معین گفت برو خونه گوش نکردم و باهاش رفتم

رفتیم چند جا و اخر سرم بردیم یه نمایندگی ایران خودرو

که گفتن کارت طلایی مون هفته دیگه فعال میشه و

قرار شد تا هفته دیگه ماشین توی پارکینگ بخوابه

فقط کارم شده گریه میرم پایین تو پارکینگ نگاهش میکنم

و میام بالا گریه میکنم

معن دیشب گفت بخدا میبرم میزنم دیوار کلا دغونش میکنم ببینم یه بار دیگه 

گریه کردی 

خدا رو شکر کن بچه ها نبودن

خدا رو شکر کن خودت چیزی نشدی

ولی مگه دست خودمه

اصلا نمیتونم جلو خودمو بگیرم.

باز داغووووووووووونم............



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 11:10  توسط مرغ عشق معین  | 

فردا دارم برمیگردم شهرستان خودمون

جمعه بر میگردیم

کسی نگرانم نشه

قربون همه تون برم

خدایارتون

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 15:33  توسط مرغ عشق معین  | 

شب سالگرد ازدواجمون معین خیلی دیر اومد

چند بار زنگ زدم گفت مریض دارم

منم کیک خریده بودم و با بچه ها چند تایی باد کنک باد کردیم و

خونه رو تزیین کردیم و منتظرش نشستیم.

وقتی اومد عین لشکر شکست خورده بود.

خیلی خسته بود.

خلاصه یه دوش گرفت و اومد پیشمون.

یه جشن کوچیک گرفتیم و معین گفت :

من امشب هدیه مو نمیدم

میذارم واسه  پنج شنبه شب.

همون شب کلی به چهار تایی مون خوش گذشت 

اما پنج شنبه معین گفت:شام سهیل اینا رو هم دعوت کن

سهیل اینام  شام اومدن اومدن و با خودشون یه کادو اورده بودن

که قرار شد بعد شام بازش کنیم

بعد شام  معین یه سویچ از اون اتاق اورد

و گفت:اینم هدیه سالگرد ازدواجمون

مبارک باشه .

سویچ رو از دستش گرفتم اما هنوز نمیدونستم جریان چیه

بهت زده گفتم:معین این چیه؟؟؟؟

گفت سویچ ماشینته دیگه

گفتم:یعنی چی؟؟؟؟؟؟

سهیل گفت:هعععععععععععععععی الهی بمیرم

معین تو چطور با این زندگی میکنی اینقدر دیر میگیره

گفتم:خوب نمیدونم چیه این؟

دوتایی دستمو گرفتن و کشیدن جلو پنجره

و معین یه پژو پرشیای سفید رو نشونم داد و گفت:

از این به بعد فرشته خونه من با این ماشین میاد و میره

باز پرسیدم:مال کیه این ماشین؟؟؟

سهیل گفت:وااااااااااااااااای خداااااااااااااااااا

این دیگه کیه

ببا عاطفه خانوم اقا معین واسه سالگرد ازدواجتون

این ماشین رو به عنوان هدیه سالگرد ازدواجتون

برای شما خریده

بهش میگن ماشین چهار تا چرخ داره سوارش میشی گاز میدی

راه میره افتاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دهنم همین جوری باز مونده بود

_معین این دیوونه چی میگه

گفت:خوب حرف راست رو یا از بچه میپرسن یا از دیوونه دیگه

مبارکت باشه عاطی 

باور نمیکردم رفتیم پایین نشستم پشتش و دوری زدیم.

بهش گفتم:من اینقدر ارزش دارم تو ماشین بخری واسه من مگه؟

گفت:تو ارزش داری؟تو همه زندگی منی

تو هستی منی هوایی هستی که باهاش نفس میکشم

دیگه اینجوری نگی ها

ماشین خودمونم قراره بده تعمیر گاه یه چند جاش تعمیر میخواد

درست کنن و بفروشه.

ماشین جدید خیلی بهتره از هر لحاظ

عین چشام ازش مواظبت میکنم نمیذارم لک بیفته

و همین اهلانش عین عروس توپارکینگ دراه خود نمایی میکنه


+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 11:15  توسط مرغ عشق معین  | 

به قول زهرا امروز توی زندگی من یه روز بنفشه

امروز 29 بهمن ماه سالگرد ازدواج من ومعینمه

روزی که با همه تلخی ها و سختی و دلهره هاش

واسم بی حد و بی حساب عزیزه

روزی که خدا معینم رو بهم هدیه داد و بالاخره

توی دنیای مردونه اش اروم گرفتم.

معینم جونم بدون که حتی اگه روزی یه کوه از مشکلات رو هم

به دوش بکشم تا اخر اخرش کنارت هستم و هیچ وقت و در هیچ موردی تنهات نمیذارم

روزی که تو تنها بمونی روزیه که خونی توی رگهای من نباشه و 

نفسی نیاد و نره.

بدون که زندگی در کنارت رو به تمام تمام تمام مردای عالم ترجیح میدم و

اینو مطمئنم که اگه همه مردای عالم با هم جمع بشن 

و واسه خوشبختی من دست بالا بزنن نمیتونن اندازه یه نگاه پر از مهر و محبت تو

دل منو به لرزه در بیارن.

بدون که تمام لحظاتی که توی خونه نیستی

هر لحظه و هر ثانیه اش دلم برات بیشتر از اونی که فکر کنی

برای دیدنت تنگ میشه.

بدون که دیوونه وار دوستت دارم

بدون که عشق منی

فکر نکن این روزا کم اوردم

این روزا ده برابر درد چشمای تو رو من میکشم

حاضرم نفسم رو بدم ولی چشمای تو درد نگیره

حتی یک ثانیه و یک لحظه.

بدون که تا جون دارم عاشقتم

هر روز بیشتر از دیروز بیشتر از دیروز بیشتر از دیروز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 11:56  توسط مرغ عشق معین  | 

مطالب قدیمی‌تر